مونترالکانادامهاجرت

خاطرات مهاجرت جواد به مونترال – قسمت آخر

به پایان آمد این قصه، حکایت همچنان باقیست

ادامه خاطرات مهاجرت از قسمت یازدهم

کاریابی در کانادا قسمت دوم

مسول نیروی انسانی بعد ده دقیقه اومد و بهم خوشامد گفت و منو راهنمایی کرد به اتاقش. تو تمام مدت مصاحبه خنده از رو لبم نمی افتاد و سعی می کردم خودم رو پر انرژی و مثبت نشون بدم. سوالهایی که می کرد رو با آمادگی و شمرده شمرده به فرانسه جواب می دادم.

مصاحبه خوب پیش رفته بود و تماس گرفت با رییس بخش تولید و بهره برداری کارخونه و اونهم اومد و چندتا سوال تخصصی کرد. بعد بهم گفت اگر دوست داری میتونیم انگلیسی با هم صحبت کنیم.

hami 468

(از روی لهجه خیلی سریع متوجه میشن که فرانسه زبان نیستی و الان گاهی اوقات که من خرید میکنم و فرانسوی صحبت میکنم خودشون میگن اگر میخوای انگلیسی صحبت کنیم، حس بدیه چون میفهمی که لهجه داری و نتونستی درست صحبت کنی، ولی اونها از روی لطف این رو میگن و قصد ناراحت کردن ندارن. یک خاطره هم توی این پرانتز بگم که شاید خوندنش براتون جالب باشه. ماه اول یا دومی بود که اومده بودیم کانادا، یک نمایشگاه فروش ویژه محصولات آدیداس و نایک برگزار شده بود که با خانومم رفتیم برای خرید، وقت حساب کردن، فروشنده طبق رسم فروشنده های مونترال به دو زبان سلام کرد و گفت Bonjour, Hi تا من به هر زبان که راحتتر هستم جواب بدم و اون بفهمه من انگلیسی صحبت میکنم یا فرانسه. منم که تا مدتها نمیدونستم این رسم رو جواب دادم Bonjour, Hi اونم شروع کرد به فرانسه حرف زدن و چیزی پرسید که من نفهمیدم و نگاهش کردم! دوباره پرسید و من گفتم میشه انگلیسی صحبت کنین؟!؟ بهم گفت شما که فرانسوی نمیدونی چرا فرانسوی سلام میکنی؟ از حرفش ناراحت شدم اما جالبه بگم که تا چندوقت بعدش هم نفهمیده بودم که وقتی فرانسه بلد نیستم نباید بگم Bonjour چون طرف شروع میکنه به فرانسوی صحبت کردن).

من به رییس بهره برداری گفتم میدونم که اینجا باید فرانسه صحبت کنم و ترجیح میدم که به فرانسه ادامه بدیم. در آخر هم ازم پرسیدن که از کی میتونی کار رو شروع کنی؟ منم به شوخی گفتم با کفش کار اومدم (گفته بودن که باید با کفش کار بیای چون از واحد تولید میخوای بازدید کنی) و اگر لباس و عینک کار بدین همین الان شروع میکنم! خندیدن و ادامه دادم که خیلی مشتاقم که اینجا کار کنم و بیشتر از من همسرم دوست داره چون میدونه انواع محصولات آرایشی تولید میکنین و برای کارمندان تخفیفهای خوبی برای خرید دارین!

سوالهای رییس بهره برداری که تموم شد گفت بیا بریم واحد تولید رو باهم ببینیم و با بچه ها آشنا بشی. دنبالش رفتم و قسمتهای مختلف کارخونه رو نشون داد و رسیدیم بخش تولید. پنج نفر تکنسین تولید بودن توی فضایی به نسبت کوچک. من توی پالایشگاه و پتروشیمی کار کرده بودم که خیلی وسیع بودند با تجهیزات و دستگاههای حجیم و بزرگ و اینجا به چشمم کوچک میومد. واحد تولید شامل هشت راکتور همزن دار و تعدادی پمپ و توربین و اتصالات می شد. تجهیزات تصفیه آب، بخار آب، آب سرد و کمپرسور بخش دیگه ای بود. رییس بهره برداری ما رو تنها گذاشت و رفت و گفت برمیگردم. محیط بسیار تمیز بود و فضای دوستانه ای بین تکنسینهای اون بخش احساس میشد.

کاریابی در مونترال کانادا

با الیاس خیلی گرم حال و احوال کردم. با الیاس و بقیه شروع به صحبت کردیم. من کمتر سوال میکردم و بیشتر اونها خودشون برام از همه چی توضیح میدادن. از شرایط کار می گفتن و توضیحات کلی بهم دادن. بعد یکساعت رییس اومد و دنبال یکی از تکنسین ها می گشت که من رو دید، با تعجب بهم گفت تو هنوز اینجایی؟ از من بکلی فراموش کرده بود. من رو مشایعت کرد و خداحافظی کردیم. تو راه برگشت مصاحبه و صحبتهایی که کرده بودم و حرفهایی که شنیده بودم رو مرور می کردم. از محیط کار و کارمندهای شرکت خوشم اومده بود.

خیلی گرم بودن و حس خوبی بهم منتقل کرده بودن. دوست داشتم این فرصت رو از دست ندم و اینجا شروع به کار کنم. شرایط کاری خیلی خوب بود. فضای سرپوشیده، محیط تمیز، ساعت کاری ثابت و شیفت روز و حقوق به نسبت خوب. خونه که رسیدم با خوشحالی به خانومم گفتم که این دفعه مصاحبه رو خوب دادم و امیدوارم که استخدام بشم. بعد از یکی دو ساعت از شرکت کاریابی باهام تماس گرفت اون خانوم و بهم تبریک گفت و خبر پذیرفته شدنم رو داد و گفت از صبح دوشنبه باید شروع به کار کنم. حبیب رو انتخاب نکرده بودن چون گفته بود منتظر جواب یک شرکت دیگه است و بیست رو دیگه میتونه شروع به کار کنه.

توی پوست خودم نمی گنجیدم، بعد دو سال و چهار ماه زحمت و پیگیری، بعد پشت سر گذاشتن روزهای سخت درس و کار جنرال، تونسته بودم کار تخصصی با حقوق خوب توی یک شرکت معتبر پیدا کنم. از عملکرد خودم از ابتدای ورود تا اون لحظه واقعا راضی بودم و توی دلم به خودم باریکلا می گفتم! اون مسیر ناهموار و پر پیچ و خم و نا آشنایی که هنگام ورود به کانادا جلوی خودم میدیدم طی کرده بودم و رسیده بودم به بزرگراهی که آخرش روشن بود و ازین به بعد پیش روی خودم مسیری میدیدم هموار با کلی تابلوی راهنما و ماشینی مطمئن که من رو پیش می برد.

hami 468

کارم رو تو اون شرکت شروع کردم. پنج ماه اول دوره ی آموزشی و آزمایشی بود و کل فرآیند تولید محصولات مختلف و کار با تجهیزات و پروسه های مختلف رو آموزش دیدم. از کارم راضی بودم و محیط کاری و همکارام رو دوست داشتم. تابستان اون سال پدرم برای اولین بار به کانادا اومد. خیلی خوشحال بودم که بالاخره راضی شده بود بیاد پیش ما. آخه سالهای قبلش هر دفعه به بهانه ای نمی اومد اما ایندفعه راضی شده بود و برای سه ماه پدرم مهمان ما بود. حس خیلی خوبی بود حضور پدر کنارمون. اون تابستون تمام سعی خودم رو کردم که به پدرم بهش خوش بگذره و شهرها و مناطق دیدنی و تفریحی اطراف رو ببینه. از حرفهای پدرم فهمیدم که خوشحاله که ما مهاجرت کردیم و اینجا و با این شرایط زندگی میکنیم. ازون حس تلخ لحظه ی خداحافظی و خروج از ایران دیگه خبری نبود.

خاطرات مونترال

اواخر تابستون مثل دو سال قبل تصمیم گرفتیم که برای تعطیلات کریسمس ایران باشیم. مرخصی هام رو نگهداشتم و همه رو جمع کردم و سوپروایزرم رو راضی کردم که برای یکماه بهم مرخصی بده که برم ایران.
اما اتفاقی افتاد که منجر شد کاری که ازش راضی بودم و فکر میکردم تا سالها تو همین شرکت مشغول خواهم بود رو عوض کنم…

پاییز شده بود و بواسطه ی فروش کمتر درین فصل، تولید کارخونه به شدت افت کرد، افت تولیدی که به گفته ی یکی از همکاران قدیمی تر از سال ۲۰۰۸ به این طرف بی سابقه بود. یکی از همکارای بخش ما رو تعدیل کردند و من رو به شیفت بعداز ظهر منتقل کردند. نشانه ی خوبی نبود و احساس کردم که امنیت شغلیم به خطر افتاده و به فکر تغییر شغل افتادم.

اینجا امنیت شغلی در حد صفره! یعنی ممکنه صبح بیای سرکار و بهت بگن همین الان دیگه بیکار شدی و باید وسایلت رو جمع کنی و بری! به محض این که به هر دلیلی فروش شرکت یا سود پایین بیاد به سراغ کم کردن نیروی کار میرن و بدون تعارف تعدیل میشی. می خواستم شرکتی کار کنم که امنیت شغلی بیشتری داشته باشه و چه بهتر که تو حوزه ی نفت و گاز و پتروشیمی باشه چون حوزه ی تخصصی تر خودمه و البته سطح حقوقی بالاتری داره.
اواخر اکتبر ماه بود. دوباره رفتم سراغ سایت indeed و ایندفعه خیلی حساب شده تر فقط رفتم سراغ شرکتهای بزرگ حوزه ی نفت و گاز و پتروشیمی.

دیگه به خودم مطمئن بودم، چون سابقه کار کانادایی، مدرک کانادایی رو داشتم و زبان فرانسه و انگلیسی هم میتونستم صحبت کنم. دو سه جا اپلای کردم. یکی شون باهام تماس گرفت و وقت مصاحبه داد. یک شرکت زیرمجموعه ی یک غول پتروشیمی امریکایی شناخته شده، با بیش از سی واحد پتروشیمی در کشورهای مختلف دنیا بود و شرایط کاری و حقوقی خوبی داشت. مصاحبه ی خوبی انجام دادم و توی همون مصاحبه سوپروایز بهره برداری به مدیر نیروی انسانی اوکی داد و همونجا بهم گفتن که از ابتدای هفته بعد بیام و کارم رو شروع کنم.

خوشبختانه قبل من دو تا ایرانی دیگه اونجا کار کرده بودن و سوپروایزر دید خوبی نسبت به ایرانی ها داشت. در انتهای مصاحبه گفتم که یکماه و نیم دیگه برای رفتن به ایران بلیط دارم و یکماه نیستم. قبول کردن و گفتن موردی نداره. بهتر ازین دیگه نمی شد. تونسته بودم وارد حوزه ی تخصصی و دوست داشتنی خودم بشم و توی یک شرکت بزرگ و معتبر استخدام بشم. الان هم که هشت ماه ازون تاریخ میگذره توی اون شرکت مشغول به کار و شکر خدا بسیار راضی هستم.

  • این قسمت رو بخواست تلویزیون مهاجر خیلی خلاصه گفتم و رد شدم تا داستان بیشتر ازین طولانی نشه!

خرید خانه در کانادا

کمی برگردیم به عقب. تابستون گذشته بود و توی اون شرکت آرایشی کار میکردم. زندگیم روی روال افتاده بود و همه چی خوب پیش میرفت. تو فکر خرید خونه افتاده بودم. چندتا از دوستانی که یکی دو سال قبل من اومده بودن، خونه خریده بودن و من رو تشویق می کردن برای خرید هرچه زودتر خونه. خرید خونه اینجا خیلی راحت تر از ایران هست و میشه تحت شرایطی حتی ۹۵ درصد ارزش خونه رو از بانک وام گرفت.

اما من همون ۵ درصد رو هم نداشتم. اما خوشبین بودم مثل همیشه و تو ذهنم با خودم میگفتم که من باید به هر طریق ممکن سال دیگه خونه بخرم و دیگه مدت اجاره ی این خونه رو تمدید نخواهم کرد. برای تعطیلات که ایران رفته بودیم، از یک جایی که فکرش رو نمی کردم پولی به من رسید که میشد باهاش اون ۵ درصد پول اولیه ی خرید خونه رو داد. یعنی بعضی وقتها زندگی بازیهایی باهات می کنه که خودت حیرون میمونی.

من که دیگه به مثبت اندیشی و معجزه ی قانون جذب ایمان آوردم. چون زمانی که با خودم گفتم که باید خونه بخرم و میخرم اصلا هیچ پس اندازی نداشتم و فکر کردن به خرید خونه بی معنی میومد، اما من از کائنات خواستم و کائنات هم جوابم رو داد. وقتی از ایران برگشتیم پنج ماه و نیم فرصت داشتم تا اتمام مدت اجاره نامه، ظرف دوماه یک خونه ی ویلایی خیلی بهتر از حد تصور خودم خریدم (خرید خونه هم نکات و ماجراهای خودش رو داره که شرحش باشه شاید برای زمان دیگری و لازمه از بابک عزیز دوست خوبم بابت کمک هاش زمان خرید خونه تشکر کنم) و الان که دارم انتهای داستان رو برای شما مینویسم در حین انجام کارهای قبل اسباب کشی هستیم.

خرید خانه در مونترال

پیش از مهاجرت اگر کسی به من میگفت چهارسال بعد تو در کانادا در یک کمپانی بزرگ امریکایی کار خواهی کرد، خونه ی بزرگی داری و ماشین شاسی بلند سوار میشی و خدا بهت یک دختر داده که الان دو سالشه، شاید باورم نمی شد. راهی رو که تو ایران شاید حداقل ۱۵ تا ۲۰ سال لازم باشه طی کنی تا بهش برسی رو ظرف چهارسال طی کردم. این از بابت خارق العاده بودن یا تلاش بیش از حد من نیست، این بواسطه ی نوع کشورداری دولت کاناداست، بواسطه ی قوانینی است که برای کمک به مهاجرین وضع کردن و شرایطی رو فراهم آوردن که تو بتونی خیلی سریع رشد کنی و از حداقلهای یک زندگی برخوردار باشی.

تعریف حداقلهای زندگی کانادایی همینی هست که من الان دارم. من الان تازه به حداقل یک زندگی کانادایی رسیدم. این کشور کاناداست که به نظر من داره خیلی خوب اداره میشه و روال امور کشور دست کسانی است که به مردم کشورشون عشق میورزند، احترام میگذارند و بهشون فکر میکنند و حق یک کانادایی می دونند داشتن یک زندگی با کیفیت. یکی از همکلاسی های کالج مون یک پسر ۲۳ ساله ی کبکی بود که همون زمان که کالج میومد، خونه و ماشین داشت و با دوست دخترش زندگی میکرد.

تو سن ۲۳ سالگی حداقلهای زندگی رو داشت و من افسوس میخوردم که کاشکی تو سن پایینتر مهاجرت کرده بودم تا زودتر به این حداقل هایی برسم که تو ایران شاید تا آخر عمر هم با داشتن یک کار کارمندی یا مهندسی نتونی بهش برسی. در انتها از همه ی شما که با پیامهای محبت آمیزتون مایه ی دلگرمی من شدید و به من لطف داشتید تشکر میکنم و امیدوارم به آرزوهاتون برسین و روزی برسه که شرایط به گونه ای باشه که هیچ ایرانی ای مجبور نشه به خاطر رسیدن به حداقل های زندگی ترک وطن کنه.

داستانم رو با قطعه شعری از هوشنگ ابتهاج خاتمه میدم که بیست سال پیش روی برد راهروی دانشگاه خوندم و بهش ایمان دارم و برای خودم گهگاهی زمزمه میکنم.

«زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آن قدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
مردن عاشق نمی میراندش
در چراغ تازه می گیراندش
باغ ها را گر چه دیوار و در است
از هوا شان راه با یکدیگر است
شاخه ها را از جدایی گر غم است
ریشه هاشان دست در دست هم است .»

بزودی در تالار گفتگوی آنلاینی که با زحمات تلویزیون مهاجر طراحی و آماده شده، پاسخگوی سوالات شما درباره تحصیل و زندگی و مهاجرت به استان کبک و مونترال خواهم بود. تا آماده شدن تالار گفتگو می توانید در پایین همین بخش نظرات سوال خود را مطرح نمایید.

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: 11 میانگین: 4.3]

جواد

من جواد هستم و نزدیک به چهار سال است که در مونترال کانادا زندگی میکنم. در تلویزیون مهاجر داستان مهاجرتم به استان کبک کانادا رو نقل میکنم تا راهنمایی باشه برای افرادی که عازم همین مسیر هستند.

‫46 نظر از خوانندگان

  1. سلام به آقا جواد گل خیلی خوشحالم که میبینم هموطنم بعد از کشیدن سختی ها به جایی که حقش بوده رسیده با آرزوی موفقیت برای تمام مردم سرزمینم 🤩🥰 انشالله روزی برسه که تو ایران یه ایرانی بتونه بخوبی زندگی کنه

    1. سلام اقا جواد من ۶ سال سابقه کار در پالایشکاه ابادان رو دارم ولی رشته تحصیلیم مرتبط نیست و کارشناسی معماری دارم ایا شانسی دارم واسه کار پیدا کردن در شرکت های کانادایی؟

      1. سلام، اصولا با داشتن مدرک کانادایی پیدا کردن کار بسیار راحتتر خواهد شد و مهمترین بخش از مهاجرت اخذ ویزا و ورود به کاناداست، بعد از ورود راههای بسیاری به یوی شما باز خواهد شد برای ادامه ی مسیر، اگر از خوان اول تونستید عبور کنید مطمئن باشید که به امید خدا از مراحل بعدی هم به سلامتی و با لطف خدا عبور خواهید کرد

  2. سلام
    لطفا لینک قسمت یا قسمتهای اول داستانهای مهاجرت رو در صفحه اصلی (هوم) قرار بدید
    من به سختی داستان جواد در مونترال رو از قسمت چهارم پیدا کردم و سه قسمت اول رو ندیدم
    ممنون از لطفتون

  3. سلام جواد جان می شه بگید شما در چه سنی مهاجرت کردید؟و برای من و کسایی که مثل من هستن و در 40 سالگی می خوان این کارو انجام بدن با توجه به شرایط اونجا توصیه ای داری. ممنون

    1. سلام، من ۳۴ ساله بودم وقتی مهاجرت کردم. شما ۴۰ ساله هستین و تا هفتاد سالگی نیروی کار بحساب میاین، یعنی ۳۰ سال دیگه شرایط کار کردن رو دارین، همه ی راههای تحصیل و کار به روی شما اینجا باز هست و فرقی با یک جوان ۱۸ ساله ندارین ازین لحاظ

  4. با سلام و احترام خدمت آقا جواد عزیز
    ممنون بابت مطالب ارزشمند و مفید شما
    آقا جواد عزیز من هم دقیقا شرایط کاری شما رو در ایران دارم خواستم ببینم امکانش هست که من ایمیل شما رو داشته باشم و راهنمایی ازتون بگیرم واقعا ممنون و سپاسگزارم اگر بنده رو هم راهنمایی بفرمائید
    با سپاس و احترام

    1. سلام وحید جان، من خوشحال میشم که در خدمت شما باشم. میتونید از طریق اینستاگرام دایرکت بدید و با هم صحبت کنیم.

  5. درود بر جواد جان عزیز……
    خسته نباشین و ممنون بابت این مدت ک صادقانه و ازصمیم قلب وقت گذاشتین و با جزئیات و قلم روانتون کلی اطلاعات دراختیارمون گذاشتین.امیدوارم لحظه ب لحظه ی زندگیتون ب کامتون وسلامت باشین.
    درمورد اینک گفتین امنیت شغلی اصلا نیس کاش بیشتر توضیح میدادین،پس با این استرس همیشگی چطور میشه درآرامش زندگی کرد،چون دلیل اصلیه ما واسه مهاجرت امنیت شغلی وثبات هستش
    ومطمئنا با این درصداز رضایت شما از زندگی در کانادا مسلما مزایایی هست ک این عدم امنیت شغلی رو بتونه پوشش بده……مثلا موقعیتهای شغلی بیشتر ک اگ عذرتون رو خواستین بدون نگرانی بدونین نیازی ب استرس نیس و پیشنهادشغلی کم نیس،درسته؟

    1. لطف دارین شما نسبت به من🌹🌹
      بله همونطور که گفتم امنیت شغلی پایین هست و همیشه احتمال از دست دادن کارتون وجود داره اما…
      امای اینجا خیلی مهمه
      اما اینجا شما اگر کارتون رو از دست بدید بلافاصله شامل بیمه ی بیکاری میشید و میرین تحت پوشش حقوق بیکاری که از طرف دولت به صورت منظم تا زمان پیدا کردن کار بعدی دریافت میکنید. پس سطح استرس میاد پایین، چون مطمئنید اگر بیکار هم شدید تا یافتن کار بعدی بی پول نمیشین و دیگه اینکه آمار بیکاری بسیار پایینه (تا قبل کووید ۱۹ بعدش رو خدا میدونه آیا به روال قبل برمیگرده بازار کار یا نه) و کسی که سابقه ی کار داشته باشه و در امری متخصص باشه غالبا بیکار نمیمونه و نکته سوم هم اینکه در بدترین بدترین بدترین حالت شما مستونین همیشه کار جنرال به سادگی پیدا کنید و با حقوق کار جنرال در مونترال میشه زندگی ساده ای داشت

      1. سلام
        ممنونم بابت توضیحات کاملتون
        خیییییلی لطف کردین🙏🏻🙏🏻🙏🏻🌹
        انشالا بزودی فصل دوم شروع بشه خیلی بهتون عادت کرده بودیم دلتنگتون میشیم
        درپناه خدا🙏🏻🌹

  6. سلام. آقا جواد تبریک بابت خرید خونه و شاسی بلند و دختر گل باقالی تون. اگه برای اسباب کشی کمک خواستید، خبر کنید. ولی باید زحمت بکشید برام بلیط بخرید که بیام مونترال 🙂😄

  7. سلام آقا جواد.من هم مهندسی شیمی هستم مثل شما مشغول کار هستم داخل پتروشیمی توی ایران.مهاجرت کنم به کانادا باید مدارک کانادایی داشته باشم برای کار پیدا کردن کار داخل کانادا.اول باید برم کالج؟ممنون میشم راهنمایی کنید

    1. سلام. لزوما لازم نیست دوباره مدرک بگیرید. همون مدارک ایران رو اینجا هم به رسمیت میشناسن و میتونید باهاشون عضو نظام مهندسی بشین. کلا هر چقدر مدرک تحصیلی بالاتر باشه کار پیدا کردن سختتره، اما امید داشته باشین که بتونید با همون مدرک کار پیدا کنین. راهی که من انتخاب کردم این بود که حین تقویت زیان فرانسه کالج رفتم که مدرک کانادایی داشته باشم و راحتتر کار پیدا کنم. مدرک کالجیال پایینتر از مدرک دانشگاهی هست و کار براش راحتتر پیدا میشه

  8. همیشه موفق و پیروز باشی جواد جان در کنار خانواده . منتظر دیدارتون هستیم❤️❤️💐

  9. سلام
    یه چیزی که منو به فکر فرو برد بحث امنیت شغلی بود که اشاره کردید، من در حال اقدام برای دکتری هستم ؛مهندسی مکانیک ساخت و تولید
    به نظر شما آمریکا برای مهاجرت بهتر نیست؟ درسته شاید نشه مثل کانادا رفت و آمد داشت ولی حداقل فرانسوی لازم نیست بدونم یا اینکه صنعت قوی تری داره؟!

    1. سلام. بستگی داره از چه زاویه ای نگاه کنید، برای زندگی کانادا بهتر از امریکاست به صورت کلی (کانادا سوسیال دموکرات هست و امریکا کپیتالیست، پس برای عموم مردم خدمات دولتی کانادا به مراتب بهتر از امریکاست. تو امریکا پول حرف اول رو میزنه و اگر پول نداشته باشی دولت همراهت نیست) اما برای کار امریکا بهتر از کاناداست، امنیت شغلی امریکا بالاتر از کانادا نیست اصول کاری هر دو مشترکه، این دو کشور اقتصادشون بهم پیوسته است، الان من در یک کمپانی امریکایی کار میکنم. به غیر از کبک، بقیه ی قسمتهای کانادا انگلیسی زبان هستند و در کبک و مخصوصا مونترال هم میتونید فقط با انگلیسی کار و زندگی کنید. اما برای سطح دکترا واقعا سخته کار پیدا کردن و باید خیلی خوب بگردید. هر چقدر سطح مدرک تحصیلی بالاتر باشه، کار پیدا کردن سختتر میشه

  10. بسيار ممنون بابت به اشتراك گذاشتن لحظات تلخ و شيرين زندگي تون
    مطمئناً‌ اتفاق هاي بسيار عالي تري منتظر شماست هميشه خوب و شاد باشيد.

  11. تشكر از اطلاعات خوبي كه داديد و وقتي كه گذاشتيد.

    آقا جواد يه سوال تو ذهنم موند. آيا تمامي افراد تحصيلكرده ي كه به كانادا مهاجرت مي كنن از نظر كيفيت زندگي در اين شرايط هستن يا نه اينطور نيست و بايد حتما يه كار خوب اونجا داشته باشي.؟

    1. سلام. ممنون🌹🌹
      تقریبا اکثر دوستانی که من باهاشون ارتباط دارم بعد گذشت چندسال به شرایط پایا رسیدن و کیفیت خوبی داره زندگیشون و صد البته باید کار داشته باشی که بتونی زندگی خوبی داشته باشی. کانادا یک کشور سوسیال دموکرات هست و اگر هم کار و درآمد نداشته باشی از طرف دولت کمکهایی دریافت میکنی که میشه باهاش گذران زندگی کرد اما نه با کیفیت بالا. و اصولا ایرانیان مهاجر از توانایی های بالای فکری و هوشی بهره مند هستند و کارشون به اونجاها نمیکشه، برخلاف چیزی که صدا و سیمای ایران تو ذهن مخاطبینشون القا میکنن که اکثر مهاجرین وضعیت بدی دارند، چیزی که من دیدم اینطور نیست.

  12. از خوندن خاطراتتون لذت بردم آرزوی خیلی از ما ایرانیا مهاجرت و زندگی بهتر ورسیدن ب رفاه و آرامشیه که در ایران متاسفانه نداریم. شما هم مثل بابک خان نمونه یک فرد موفق هستین که خواستین و تونستین به جایگاهی که لایقش هستین برسین.ما تو ایران خاطرات شما رو میخونیم و دوستان و نزدیکانمون رو میبینیم ک خداروشکر افرادی موفق هستن و زندگیای خوبی دارن و برامون همه چیزرویایی و شیرین و گل و بلبله اون ی کم سختی هم ک هست فکر میکنم در مقابل سختیایی ک تو ایران داریم میکشیم چیزی نیست اما من دوست دارم بدونم آیا مشخصه چنددرصد افرادی ک میان موفق میشن و ب شرایط مطلوب میرسن ؟کسی ک مهاجرت کنه و موفق نشه کار ودرآمدمناسبی داشته باشه دولت حمایتش میکنه یا نه؟و آماری هست ک نشون بده چند درصد از مهاجرین موفق نمیشن برمیگردن ب کشورشون؟

    1. سلام، همونطور که تو کامنت بالایی جواب دادم، تقریبا همه ی ایرانیهایی که من میشناسم بعد چندسال از شرایط خوبی برخوردار شدند و پیشرفت کردند. من آماری ندارم که چند درصد برمیگردند یا موفق نشدند اما میدونم بیشتر قشر بسیار مرفه هستند که ابراز نارضایتی میکنند از شرایط اینجا، چون در ایران براحتی پول در میاوردند و خیلی خوب تفریح میکردند و اینجا پول درآوردن مشکله و بعضی هاشون ترجیح میدهند که در ایران پول دربیارن و اینجا فقط خرج کنن. مرفهین ایران به نسبت خیلی خیلی خوب، لوکس و با کیفیت در ایران زندگی میکنن. اما قشر مهاجر از جنس من، کمتر دیدم که ناراضی باشه، چون با کار کردن مشکلی نداره.

      1. ممنون بابت وقتی ک گذاشتین و خاطراتتون و ثبت کردین وهمینطور پاسخ من و بقیه دوستانو دادین برای ما که اینجا هستیم رسیدن ب جایگاه شما شاید دور از دسترس باشه مخصوصا ک در اطرافمونم افرادی هستند ک توی دل آدمو خالی میکنن .از من و همسرم ک گذشت …امیدوارم بتونم برای آیتده بچه هام اون شرایط و فراهم کنم ک بتونن با فکر باز و به دور از هر استرس و دغدغه ای به چیزی که دوست دارن برسن و یه زندگی خوب داشته باشن . شاد و خوشبخت باشین

  13. تبریک برای تمام تلاش‌ها و موفقیت هایتان و سپاس جهت اشتراک گذاری آن با دیگران که بسیار ارزشمند بود . امیدوارم در تمامی مراحل زندگی موفق باشید

  14. موفق ومويد👌ممنون اززحمات شماوآقابابك ولطف بي دريغ دربالابردن اطلاعات هم وطناتون كه قصدمهاجرت دارن🌹

  15. داستان مهاجرت شما و سختی هایی که کشیدید واقعا انگیزه بخشه برای کسایی که تصمیم به مهاجرت دارن. با اینکه داستان مهاجرت خیلی ها رو خوندم، شما واقعا بیشتر از دیگران زحمت کشیدید. ممنون که داستانتون رو در میون گذاشتید. شاد و سلامت و موفق باشید 🌹

  16. خیلی ممنون بابت وقتی که برای هموطناتون میذارین، قبل خوندن کامل این قسمت از خاطراتتون داشتم به این فکر میکردم که کاش یه راه ارتباطی با شما و دوستانی که بعدا خاطراتشون رو میگن باقی بمونه که بتونیم در ارتباط باشیم، انشاءالله که این تالار گفتگو باقی بمونه و ما بتونیم زمانی که کارای آخر مهاجرت رو انجام میدادیم اگر سوالی برامون پیش اومد ازتون بپرسیم.
    من که هرچقدر کامنت و دایرکت به آقا بابک دادم دیده نشده به خاطر حجم زیاد پیامهایی که دارن، شما که باهاشون دوستین صمیمانه تشکر کنید ازشون و بگید که بخاطر همون 30_40 نفری که جدی قصد مهاجرت دارن پیجشون و mohajertv رو نگه دارن و نسبت به کم لطفی های بعضی هموطنان بی توجه باشن البته که میدونم توقع زیادی هست. معذرت میخوام پرحرفی کردم……

    1. سلام، تشکر میکنم از ابراز اطف شما، امیدورام که این پل ارتباطی هیچوقت قطع نشه و من بتونم تا جایی که امکان داره از تجربیاتم در اختیارتون بزارم
      موفق باشین و به امید دیدار در کانادا🌹🌹

    2. سلام .واقعا دستتون درد نکنه. خاطراتتون برامون خیلی جذاب بود.این همه تلاش و زحمت و نتیجه دیدن پراز انگیزه و انرژی هست برای ما که در پروسه مهاجرتیم. از شما و آقا بابک تشکر میکنم. انشالله خدا همیشه پشت و پناهتون باشه و از انرژیهای منفی و حسودان تنگ نظر دور باشید.تورو خدا پیج رو نبندین. من هر سوالی داشتم میرفتم و جوابامو پیدا میکردم. ما به آدمای موفقی چون شماها افتخار میکنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا