آیداهوآمریکامهاجرت

داستان مهاجرت به آمریکا – قسمت آخر

دردسر در محیط کار آمریکایی

بعد از گذشت دو سال از مهاجرتم وارد سال سوم شدیم. همه چی داشت خوب پیش میرفت که دردسر های کار در محیط کاری یک شرکت آمریکایی گریبانم رو گرفت، هر روز که میگذشت احساس میکردم روح و روانم داره بیشتر آزرده میشه. با من همراه باشید تا قسمت آخر داستان مهاجرتم از تهران به آیداهو رو براتون نقل کنم.

ادامه داستان مهاجرت حمید به آمریکا از قسمت هفتم

دخترم رز کامل انگلیسی حرف میزد و صادقانه بهتون اگه بخوام بگم بهش حسودیم میشد. اصلا لهجه نداشت و مثل امریکاییها یاد گرفته بود که هم حرف بزنه و هم مثل اونها میمیک صورت و زبان بدن داشت. از سال سوم که آشنایی شما با مردم امریکا بیشتر میشه متوجه میشید که به سه دسته عمده تقسیم میشوند:

۱-خونگرم و مهربان و درون و برونشون کاملا یکیه.

۲-اونهایی که درونشون هرچه هست ظاهر خوبشون رو حفظ میکنند.

۳-کسانی که باید از فاصله ده متریشون رد شد.

آیداهو از هر سه مدل آمریکایی هست و دسته دوم  در واقع جمعیت بیشتری در آیداهو دارند. من این موضوع رو کم کم تو محل کارم متوجه شدم و فهمیدم که گویا بعضی از همکارام تو محل کار نسبت به مدل کار من که صرفا تحقیقاتی بود و تهیه فرمولاسیون، معترض بودند و به مدیریت هم گفته بودند. بله بالاخره چیزی که فکرشو میکردم شروع شد و دوستان به ظاهر خندان و خوش رو داشتند نسخه بنده رو می پیچیدند.

این موضوع با اعتراض مدیر داخلی شروع شد که ازم خواست تو خط تولید جای یکی از دوستان مکزیکی که غایب بود کار کنم. اون روز خیلی سرم شلوغ بود و برنامه هام خیلی فشرده بودند، سرم تو کار خودم بود و اصلا حواسم به دورو ور خودم نبود که یهو اومد تو دفتر من و گفت حمید میشه ازت یه چیزی بخوام؟ گفتم بله حتما. گفت: فلانی امروز نتونسته بیاد سر کار و کار خیلی عقبه اگه ممکنه امروز تو سالن کمک کن. یکم به کارهای اون روزم فکر کردم و سریع تصمیم رو گرفتم. گفتم من از روز اول قرار بوده که طبق برنامه مدیر داخلی کار کنم و امروزم باید این کار رو بکنم، هرچند میدونستم که پروژه های امروزم از بین میره. چون انتقال نمونه های سرد انجام نمیگیره و پی اچ سنجی نمونه ها هم بدون عدد میمونه ولی چاره ای نبود. چون خود مدیر داخلی هم این ها رو میدونست و اگر این رو میخواست چاره ای جز اطاعت برای من نبود.

تجربه کار در آمریکا

اون روز گذشت و من واقعا سه برابر کارگری که اونجا کار میکرد کار رو جلو بردم. مدیر قسمت شیپینگ یا همون ارسال محصولات به وجد اومده بود که من همه رو آماده کرده بودم. 

فردای اون روز که اومدم سر کار اتفاق بعدی هم افتاد. مدیر داخلی گفت که کارگری که دیروز نیومده بود از کار رفته و دیگه نمیاد سر کار. و بازهم از من خواست که برم و جای اون کار کنم.البته تمام این درخواست ها با کمال احترام انجام میشد و من حتی میتونستم بگم که نمیتونم و باید کارهای آزمایشگاه رو انجام بدم، ولی از طرفی هم نمیخواستم رابطه خودمو با مدیر داخلی خراب کنم چون تقریبا تو این مدت باهم دوست شده بودیم.

یک هفته کامل از اون ماجرا گذشت و من هرروز با دستگاه کار میکردم تا اینکه مدیر کارخونه که دختر سوزان بود بهم پیشنهاد داد که بجای چهل ساعت، چهل و هشت ساعت بیام سر کار در هفته و هشت ساعت اضافه کاری بگیرم، و درضمن به من قول پاداش هم داد و گفت که هر ماه پاداش هم به من میده اگر که من هم کارهای آزمایشگاه رو انجام بدهم و هم کار با دستگاه.

با خودم فکر کردم چی از این بهتر که میتونم پول بیشتری دربیارم ؟ اما در واقع مدل برخوردم با این قضیه اصلا درست نبود چون به توانایی خودم بیش از آنچه که بود فشار آوردم.

شش ماه این قضیه ادامه پیدا کرد و من در این شش ماه روزهای شنبه رو هم سر کار بودم، هفته ای هشتاد تا نود ساعت کار میکردم. بعد از شش ماه با اعتراض ‌مدیر شرکت روبرو شدم که چرا کارهای آزمایشگاه از روتین اصلی خارج شده و جواب آزمایشها با تاخیر زیاد به دستش میرسه؟ وقتی داشتم این ایمیل رو میخوندم خیلی احساس بدی پیدا کردم، باورم نمیشد همچین ایمیلی بگیرم! یعنی واقعا ایشون نمیدونه که من دارم نهایت تلاشم رو میکنم؟ چه انفاقی افتاده که من همچین ایمیلی گرفتم؟

رفتم توی فکر، دورانی که در رستوران کار میکردم، خیلی همه مهربون تر و رو راست تر بودند. ساده بگم بی شیله پیله بودند. اما اینجا احساس میکنم داره بوی دردسر میاد. فقط عشق به خانواده و دخترم رز بود که باعث میشد سعی کنم تحملم رو بیشتر کنم.

دختر آمریکایی
دخترم رز کامل انگلیسی حرف میزد و اصلا لهجه نداشت و مثل امریکاییها

مدیر داخلی رو صدا کردم و دوستانه ماجرای ایمیل رو باهاش در میون گذاشتم که اشتباه بعدی من بود.

نباید این کار رو میکردم و باید مستقیما با رییس یا همسرشون حرف میزدم ولی این کار من باعث دردسر شد چون ایشون ماجرارو پیش یکی دیگه از همکار ها تعریف کرده بود و در عرض یک ساعت ایمیل دوم رو گرفتم که مدیر گفت چرا به همه گفتم که ایشون همچین ایمیلی بهم زده!

رفتم دفترشون و با خودم گفتم هیچ چیز بهتر از صداقت نیست. رفتم و همه چیز رو کامل توضیح دادم. از حرف های همکارا پشت سرم گرفته تا برخورد مدیر داخلی و اینکه توانم در حد این همه کار نیست همه رو توضیح دادم. و گفتم اصلا فکرشو نمیکردم که مدیر داخلی جریان ایمیل رو بگه.

ایشون توضیح داد که کارهای آزمایشگاه براش مهم تره و کار سالن نباید وقفه ای در کار آزمایشگاه ایجاد کنه و قرار شد که من چهار روز در آزمایشگاه کار کنم و دو روز آخر هفته رو با دستگاه کار کنم. گفتم که مدیر داخلی رو صدا کنه و جلوی من اینو بهش بگه و ایشون هم این کار رو کرد، ولی خوب مسلما میدونید که رابطه من و مدیر داخلی از حالت دوستی بیرون اومد و برگشت به حالت همکاری.

شش ماه بعدی که در شرکت بودم روزهای خوبی نبود و هرچه بیشتر به این موضوع فکر میکردم که باید کارم رو عوض کنم، چون کارم درسته که کار خوبی بود ولی در توانم نبود که هم کار سخت بدنی و فکری داشته باشم و هم روابط عجبب و غریب کاری را تحمل کنم. این شد که شروع کردم به اپلای کردن برای کار جدید.

کار دفتری در آمریکا
هفته ای بجای ۴۰ ساعت ، ۷۰ ساعت کار میکردم

نزدیک عید نوروز خودمون بود که تو یه شرکت دیگه رفتم برای مصاحبه. اونجا هم یک شرکت تولید مواد شوینده بود که تولیداتش بیشتر محصولات شامپو و تقویت مو بود.مصاحبه خیلی خوب پیش رفت و احساس کردم که این شرکت محیط بهتری برای کار هست چون تمام کارگرها و مدیران همه آقا بودند و فقط یک خانم اونجا کار میکرد و ایشون هم منشی شرکت بود.

دوستان خواهش میکنم این توضیح بنده رو برداشت بد نفرمایید من فقط چون رییس و مدیر و همکارهای خانم زیادی در شرکت قبل داشتم که مشکلات زیادی برام درست کرده بودند فقط میخواستم ببینم آیا در محیطی که آقایون فقط هستند هم این حرف ها وجود داره یا خیر؟

به مدیر شرکت قبلی ایمیل زدم و درخواست اضافه حقوق کردم. چون میدونستم که مخالفت میکنند. همین رو بهانه کردم و با ایمیل از عدم همکاری با شرکت خبر دادم. چند دقیقه بعد مدیر داخلی شرکت بهم زنگ زد و طوری که مثلا خبر از ایمیل من نداره راجع به کار شروع به حرف زدن کرد و گفت که دوشنبه چه خبره.

منم تصمیم گرفتم که دوشنبه برم سرکار و کارهام رو تمام کنم و پرونده ها را همه تحویل بدم، که چشمتون روز بد نبینه! اومدم سطل لوسیون را بلند کنم که انگشتم در رفت و کارم به درمانگاه کشید، از هشت تا دوازده درمانگاه بودم و بعد هم برگشتم که کارهام رو انجام بدم تو آزمایشگاه که مدیر داخلی اومد گفت: حمید نمیخوای کار امروزت رو با دستگاه تمام کنی؟ گفتم دست راستم رو نمیتونم حرکت بدم، اونم یه ضرب گفت خوب با دست چپت بکن.

چند ثانیه بعد از رفتنش فکر کردم که پاشم از شرکت همین الان برم، اما صبر کردم و‌با خودم گفتم اول میرم کارمو تموم میکنم بعد میرم. نمیدونم چرا ولی رفتم با همون دست چپ کارم رو تموم کردم و رفتم که رفتم. هم از شرکت اومدم بیرون و هم از رستوران. به هردو ایمیل زدم و خداحافظی کردم.

سوزان و همسرش چند بار خواستند باهام صحبت کنند و دلیل این خروج از کار منو بدونند ولی من چیزی نگفتم و گفتم که دلایلم شخصیه. حتی پیشنهاد مبلغ بالاتر هم بهم دادند ولی چون محل کارم دیگه اون محل کار روزهای اول نبود تصمیم به باز گشت نگرفتم.

دوشنبه هفته بعد صبح زود رفتم به محل کار جدید و کارم رو شروع کردم. هفته ای سی و دو ساعت کار گرفته بودم و باید برای یک شغل دیگر هم اپلای میکردم که متوجه شدم شف فرانسوی که روزهای اول تو آشپزخانه بود بعد از رفتن از اون کار مدتی جای دیگه بوده و حالا رستوران خودش رو زده . بهش زنگ زدم و بدون معطلی بهم گفت که برم سر کار.

کار رستوران در آمریکا

کار آشپزی در آمریکا

خوب مشکل حل شد و من در عرض چند روز کارهای جدیدم رو شروع کردم که خیلی ساده تر بودند و حقوق بهتری هم داشتند.

بعد از عید نوروز اون سال فکر جدیدی تو سرم شروع به شکل گرفتن کرد. این که چرا خودم شروع به تولید این محصولات نکنم و چرا فرمولاسیون های جدید رو برای برند خودم نسازم؟ با رییس جدیدم فکرم رو در میان گذاشتم و ایشون هم خیلی استقبال کرد. بهم گفت که این کار رو نمیشه تو ایالت های کم جمعیت  و کوچک شروع کرد چون فروش محصولات بصورت فیزیکی و مراجعه به فروشگاه ها خیلی کم میشه ولی در عوض تو ایالتهای شلوغ و پرجمعیت مثل نیویورک، واشنگتن، کالیفرنیا و تگزاس امکان بازاریابی فیزیکی هم به غیر از فروش آنلاین هست که خیلی به شروع کار کمک میکنه.

تابستان اون سال تصمیم نهایی رو با همسر گرفتیم و قرار شد به کالیفرنیا مهاجرت کنیم. چرا مهاجرت؟ خدمتتون عرض میکنم. آمریکا تشکیل شده از پنجاه کشور که هرکدام قوانین خودشون رو دارند. مردمشون لهجه های مختلف و فرهنگ های مختلفی دارند، مثلا مردم جنوب آمریکا فرهنگشون خیلی با فرهنگ مکزیکی گره خورده و ایالتهای غربی خیلی سیتیزن های آسیایی دارند. شرق آمریکا و شمالش هم فرهنگ و لهجه مردم متفاوته و این تنوع اقلیمی از نظر آب و هوا و تنوع فرهنگی در مردم و تغییر قوانین ایالتی باعث میشه که شما وقتی از یک ایالت به ایالت دیگری نقل مکان میکنید به چشم یک مهاجرت بهش نگاه کنید. 

اواخر آبان ماه بود که تونستیم خانه ای که کلی توش خرج کرده بودیم و بیشتر از هزار ساعت کار کرده بودیم رو بفروشیم و قبل از کریسمس ۲۰۲۰ از آیداهو با همه خوبی هاش و بدیهاش خارج بشیم و وارد کالیفرنیا بشیم.

من ایالت های شرقی آمریکا رو هنوز ندیدم ولی به جرات میگم که کالیفرنیا زیباترین ایالت آمریکاست و هوای بسیار خوبی داره. در حال راه اندازی بیزینس هستم و امیدوارم که بزودی این اتفاق بیوفته.

به پایان آمد این قصه حکایت همچنان باقیست. دوستان عزیزم از اینکه همراه بنده بودید و این داستان را خوندید از شما تشکر میکنم و برای همه شما آرزوی بهترین ها را دارم.

داستان مهاجرت حمید به آمریکا

در فصل بعدی داستان شما را در جریان وقایع و اتفاقاتی که در کالیفرنیا برای من و خانواده افتاد قرار خواهم داد، باشد که چراغ راهی برای مهاجرین عزیزی باشد که ترک وطن میکنند و آمریکا را برای زندگی انتخاب مینمایند. تمام قسمتهای قبل داستان مهاجرت من به آمریکا رو در اینجا ببینید.

در پناه حق

امیدوارم داستان مهاجرتم به آمریکا برای اونها که عازم خارج کشور هستند یا قصد مهاجرت دارند جذاب بوده باشه. تمامی سوالات شما در پایین همین نوشته، بخش نظرات، توسط بنده، (حمید) پاسخ داده خواهد شد.

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: ۱۱ میانگین: ۴.۲]

Hamid moben

من حمید هستم، مدتهاست در آمریکا زندگی میکنم و در تلویزیون مهاجر خاطرات مهاجرت و تجارب خودم رو از مهاجرت و زندگی در آمریکا با شما به اشتراک میگذارم.

‫۱۶ نظر از خوانندگان

  1. موفق باشید آقا حمید…
    با توجه به شناختی که از داستان زندگیتون پیدا کردم ،
    شما فردی صبور و با اراده هستین …. ایمان دارم که در ایالت جدید و بیزنس جدیدتون هم با همین صبر و اراده پله های موفقیت و پیشرفت رو دوباره و صد البته با سرعت بیشتری طی خواهید کرد…
    بیصبرانه منتظر بخشهای جدید سرگذشتتان هستم …
    شاد و پیروز باشید..

  2. درود بر حمید جان عزیز…..
    با تمام وجود حالتونو حس کردم چ حس غریب و فشار روحی ای رو توی غربت تجربه کردین😞
    از خدا میخوام و امیدوارم ک توی راه جدید و مهاجرت دومتون بهترینها سرراهتون قراربگیره وموفق و پیروز باشین🙏🏻
    خیلی دلتنگتون میشیم امیدوارم خیلی زود فصل دوم شروع بشه
    بخدا میسپارمتون🙏🏻🌹

    1. با عرص سلام و خسته نباشید ممنون از بیان سرگدشت زیباتون امیدوارم همیشه در کنار خانواده همینطور پله های ترقی رو به سرعت طی کنید ولی یه مورد که جالبه خیلی از ما ایرانیها خصوصا کسانی که تحصبلات عالی دارند در کشور خودشون حاضر به انتخاب و انجام شغلهایی مث کار کردن تو رستوران نیست منتها نمیدونم چرا حاضرن در کشور دیگه این کار رو بکنن ایا در ماهیتش فرقی میکنه؟؟؟ نمیدونم شاید مصداق همون مرع همسایه غازه باشه موفق و پیروز باشید

      1. سلام
        خیلی ممنونم از لطفتون که مطالعه کردید.
        برای من این موضوع که فرمودید مهم نبود اصلا چون ایران هم که بودم از کار پایین شروع کردم.
        ولی جواب سوال شما رو ۱۰۰ درصد میدونم.
        مرغ همسایه غاز نیست ، خونه کلاغای خبرچین زیاد داره.
        خیلی حرف مردم ایران سنگینی میکنه رو زندگی ولی اینجا نه

  3. خیلی لذت بردم ممنون که با حوصله داستانتون رو تعریف کردید امیدوارم موفق و سلامت باشید.فقط نفهمیدم چرا تو محل کار بهم ایمیل میزنن برام عجیب بود.
    متشکرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن