ونکوورکانادامهاجرت

داستان مهاجرت بابک – قسمت آخر

هر پایانی را آغازیست و هر آغازی را پایان

قسمت آخر داستان مهاجرت بابک به کانادا

ادامه داستان مهاجرت از قسمت نهم – صبح شد و ساعت نه رفتم به محل اتحادیه. خانمی میانسال پشت پیشخوان به من خوشامد گفت و من هم بهش گفتم: اومدم عضو اتحادیه بشم. گفت: خیلی عالی تحصیلاتتون چیه؟ گفتم لیسانس دارم. گفت: چقدر عالی، کلاسها از دو ماه دیگه شروع میشه مشکلی نداری؟ گفتم نه. یک لیست از مدارک مورد نیاز به من داد و گفت فردا این مدارک رو بیار.

سوار ماشین شدم و تا خونه بیست دقیقه راه بود. تو راه فکر میکردم کار درستی کردم. مستقیم دارم میرم عضو اتحادیه پایپینگ شم؟ من یک مهندس بودم. من پرسنل داشتم توی ایران و برای خودم کسی بودم. بعدش خودم رو متقاعد کردم که این میتونه حداقل اولین پله امن برای اقدامات بعدی باشه. هنوز حسابی تو لک بودم.

آخه دیروز هم همسرم، مژگان تو یک کارخونه چیپس دعوت به مصاحبه داشت. شغل پیشنهادی کارشناس کنترل کیفی بود. ظاهرا اوضاع بهداشتی کارخونه خیلی مطلوب نبود و توسط یک خونواده هندی اداره میشد. از همسرم خواسته بودند که همه مراحل اخذ تاییدات استاندارد اینجا رو از اول براشون بگیره. ولی حقوقی که پیشنهاد کرده بودند، حداقل حقوق کارگری بود. من هم میدونستم اون آدم میخواد استثمار کنه ، چون میدونه ما تازه واردیم. ولی به همسرم گفتم اشکال نداره برو شروع کن با اینکه دل خودم هم رضا نبود. حالم گرفته بود از اینکه از مژگان میخواستم بره اون کار رو بگیره. هنوز هم عذاب وجدان اون روزها رو دارم.

وقتی رسیدم خونه کسی خونه نبود. یه چای گذاشتم و رفتم سراغ مدارک که چیزای رو که اتحادیه خواسته بود، جمع و جور و آماده کنم. در حال وارسی مدارک و اوراق بودم که مژگان هم در رو باز کرد و با رادوین اومدند تو.

خانوادخ بابک در ونکوور
وقتی همسرم با اسکایپ مصاحبه کاری داشت، رادوین رو میبردم بیرون که تمرکز همسر به هم نخوره

همونطور که مشغول گشتن دنبال مدارک بودم، گفتم کجا بودین؟ همسرم با خوشحالی گفت کتابخونه مرکزی برنابی همین نزدیکیه و یه بخش بزرگ داره برای بچه های پر از اسباب بازی و کتاب داستان. رادوین رو بردم با بچه ها و اسباب بازی ها سرگرم باشه. گفتم : آفرین مامان مهربون! حالا چرا لبخند رو لبته؟ گفت: خبر خوب دارم! گشتن دنبال مدارک رو متوقف کردم و یه لحظه واستادم و سرم و چرخوندم بالا به طرف همسرم و گفتم: چی؟

من یک مهندس بودم. من پرسنل داشتم توی ایران و برای خودم کسی بودم. بعدش خودم رو متقاعد کردم که این میتونه حداقل اولین پله امن برای اقدامات بعدی باشه. هنوز حسابی تو لک بودم.

گفت یک کارخونه لبنیات که خیلی هم نزدیک اینجاست رزومه منو دیده و دعوت به مصاحبه کرده. لبخند روی لبهای من هم شکفت و گفتم. تبریک میگم عزیزم. کی مصاحبه داری؟ گفت هفته بعد. گفتم چطوریه مصاحبش؟ گفت دفعه اول حضوری در کارخونه هست و دفعه دوم با اسکایپ بامدیر منابع انسانی از استان کبک باید صحبت کنم.

مسافرت ونکوور کانادا

مصاحبه کاری در کانادا

فردا شد و همسر رفت کارخونه و از مصاحبه برگشت، خیلی خوشحال بود این بار. گفت یک خانم ایرانی هم جزء مصاحبه کننده های بود و مدیر بخش کنترل کیفی بود. البته به انگلیسی صحبت میکرد، ولی خیلی خوش برخورد و انرژی مثبت بود و احساس میکردم تو مصاحبه داره کمکم میکنه.

سه روز گذشت و چند تا آزمون آنلاین، برای شخصیت شناسی همسرم فرستادند که هر کدومش دو ساعت طول میکشید، تا کامل پاسخ داده بشه. بعدش هم خواستند اسکن های مدارک خواسته شده رو طی یک چک لیست بفرسته. چند روز بعد هم لپ تاپ و نور و محل نشستن داخل خونه رو برای همسر مهیا کردم تا ساعت دو عصر با مدیر منابع انسانی کمپانی لبنیات به نام جاناتان مصاحبه رو انجام بده.

من هم رادوینو برداشتم و رفتیم بیرون که تمرکز مژگان بهم نخوره! واقعا بهش افتخار میکردم، خودمو که میزاشتم جای اون خیلی استرس داشتم. ولی همسرم هم از زمانی که توی دانشگاه با هم آشنا شدیم و تازه لیسانس گرفته بود داشت توی صنعت غذا کار میکرد و زحمت میکشید. یعنی نزدیک یازده سال سابق کار ولی خوب معتقدم چیزی که باعث میشه یک مهاجر نتونه کار خوب و مرتبط پیدا کنه در مرحله اول، ضعف در معرفی دانش و توانایی است. اون هم بدلیل زبان انگلیسی ضعیف.

کار در کانادا ونکوور
سالها بعد وقتی پدر و مادرم برای دیدنمون اومدند کانادا، همسرم اونها رو برای بازدید از کارخونه لبنیات برد.

دیگه یکساعت و نیم گذشته بود و باید برمیگشتم خونه. اومدم و رمز ۵۲۱۰ رو روی در خونه زدم و باز شد. تا رفتم تو مژگان پرید بغلم و گفت: استخدام شدم! مبهوت بودم. با خودم فکر کردم نکنه اینا هم میدونن ما تازه مهاجریم میخوان استثمار کنند. گفتم حقوقش چقدر تعیین شد؟ گفت: حدس بزن!

گفتم: ۱۱ دلار در ساعت؟ گفت بالاتر . گفتم ۱۳ دلار؟ گفت بالاتر. گفتم ۱۸ دلار؟ گفت بالاتر . گفتم ۲۰ دلار؟ گفت بالاتر. گفتم مژگان جان سر کار نذار دیگه…

گفت نه به خدا! از من پرسید حقوقت چقدر باشه راضی هستی؟ من هم همونطور که هماهنگ کرده بودیم، گفتم من کمتر از ۱۸ دلار باشه نمیتونم کار کنم. ولی جاناتان گفت: شما فوق لیسانس هستی و ما حقوق بیست و شش دلار در ساعت رو برات تعیین کردیم. البته کلی مزایای و کمک هزینه هم داریم براتون.

داشتم شاخ در میاوردم! خدا رو شکر کردم و فهمیدم به جای درستی اومدم. جایی که براشون مهم نیست نیروی کار به چه مبلغی قانع هست و حقشو بهش میدن. خدا رو شکر!

معتقدم چیزی که باعث میشه یک مهاجر نتونه کار خوب و مرتبط پیدا کنه در مرحله اول، ضعف در معرفی دانش و توانایی است. اون هم بدلیل زبان انگلیسی ضعیف.

من هم مدارکم کامل شده بود، یه نامه از اتحادیه برای تبریک و خوشامد گویی از عضویت در اتحادیه پایپینگ کانادا برام اومد که عنوانش بود. “برادر بابک به جمع برادران و خواهرانت خوش آمدی!” حس خوبی بهم میداد. نمی دونستم اینجا هم برادر و خواهر دارند. بین یک عده چشم آبی و مو بور بودم که منو برادر خودشون خطاب میکردند…. روزها گذشتند.

لوله کشی در کانادا
اسمش قشنگه برای اونایی که از بیرون نگاه میکنند ولی آثار سختیش رو همه در وجودم میدیدند

همسر همچنان سرکار میرفت و رادوین رو مهدکودک میگذاشتیم. اون روزهای مهدکودک رفتن رادوین خیلی تلخ بود برامون. صبح ها ساعت ۵:۴۵ با ماشین مژگان رو میگذاشتم کارخونه بعد میرفتم درب مهدکودک منتظر میشدم تا ساعت ۷ بشه و باز کنه. بعدشم باید ناله های رادوین رو که از بغل من کنده نمیشد، تحمل میکردم تا برم سر کلاس. تا اینکه بعد از دو ماه دوره پایپینگ من تموم شد. نمره خیلی خوب گرفتم و مدرک سال اولی رو گرفتم. حالا باید منتظر میشدم تا توی لیست اتحادیه نوبتم بشه و دعوت به کار بشم.

روزهای سختی بود، هچنان در انتخاب شغلم شک داشتم. اما اینجا جای ناز و ادا نبود. مهاجرت شیرزن و شیر مرد میخواد. تولد دوباره بدون اینکه پدر، مادر یا حافظی مراقبت باشه. اونچه که از مهاجر مراقبت میکنه، اعتقاداتش و باورهاش هست. چند ماه گذشت و از طرف اتحادیه دعوت به کار نشدم. تا اینکه از طریق دوستی با یک کمپانی پایپینگ آشنا شدم. یک مصاحبه دوستانه در قهوه فروشی استارباکس مدیر شرکت منو دید و از فعالیت های شرکت گفت و بعدشم از من چند تا سوال کرد. مرد دانا و کارآزموده ای بود در کارخودش. نهایتا رفت پول قهوه رو حساب کرد گفت آدرس رو برات اس ام اس میکنم و دوشنبه صبح ساعت هشت میبینمت.

اونچه که از مهاجر مراقبت میکنه، اعتقاداتش و باورهاش هست.

حقوق بیست دلار در ساعت به من پیشنهاد شده بود. رقم منطقی بود برای من. یک لیسانس مهندسی شیمی که فعلا فقط دو ماه دوره پایپینگ دیده بود. خیلی خوشحال بودم، خونه نشستن برای یک مرد اونهم بعد از مهاجرت با هزاران فکر خیال، عذاب علیمه. برگشتم خونه و به همسر گفتم. منم رفتم سر کار… خیلی خوشحال بودیم و شب با هم رفتیم یک رستوران ایرانی.

یکسال گذشت. حالا دو تا ماشین داشتیم و پولی که از ایران آورده بودیم برگشت سر جاش و تازه مقداری هم اضافی پول تونستیم پس انداز کنیم. اثاث کشی کردیم و به یک آپارتمان کمی بهتر در همون برنابی نزدیکی فروشگاه ایرانی پرشیا نقل مکان کردیم. کارم رو دوست داشتم ولی به غایت دشوار بود. ما تاسیسات ساختمون های تجاری و اداری ونکوور رو بروز رسانی و مدرن میکردیم.

مصاحبه کاری در کانادا
حالا دو تا ماشین داشتیم و پولی که از ایران آورده بودیم برگشت سر جاش

اسمش قشنگه برای اونایی که از بیرون نگاه میکنند ولی آثار سختیش رو همه در وجودم میدیدند تا جایی که ظرف مدت یکسال ۱۵ کیلو وزن کم کردم. برام مهم نبود، چون خونوادم خوشحال بودند و حتی یک سفر ده روزه به مکزیک هم رفتیم.

تا اینکه یه روز سر کار وقتی از نردبون بالا میرفتم درد شدیدی در کف پای راستم احساس کردم. ناچار شدم بیام پایین. کفش ایمنی رو از پام در آوردم، در کمال تعجب دیدم یک تومور به اندازه نخود توی گودی کف پام هست. اون روز زود تر اومدم خونه و رفتم دکتر. دکتر گفت حداقل یکماه نباید بری سر کار تا نتایج آزمایش بیبینیم این تومور چیه!

کار سخت در کانادا و آمریکا
ظرف مدت یکسال ۱۵ کیلو وزن کم کردم.

یکماه مثل برق و باد گذشت و در کمال تعجب در پای چپم هم یک تومور دیگه سبز شد. از مطب دکتر زنگ زدن و گفتن باید پات رو عمل کنی و بهتره فعلا کفش ایمنی نپوشی و سر کار فنی نری! بعد از یکسال که کلی چیز یاد گرفته بودم و جا افتاده بودم حالا باید چکار میکردم؟ دوباره نقطه سر خط؟

هر پایانی را آغازیست و هر آغازی را پایان!

فصل اول داستان مهاجرت بابک در اینجا به پایان می رسه! منتظر فصل دوم باشید.

تمام نظرات شما توسط بابک خوانده و پاسخ داده خواهد شد. در صورتیکه این داستان را جالب و مفید دیدید، آنرا با واتس اپ، تلگرام یا فیسبوک با دوستان خود به اشتراک بگذارید. متشکرم!

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: ۷۴ میانگین: ۴.۶]

بابک

من، بابک یک مهاجر به کانادا زندگیم دستخوش پستی و بلندیهای زیادی بوده. 3 سال پیش در کانادا شرکت دیجیتال مارکتینگ تاسیس کردم و مدیر شرکت ساتورن وب آرت هستم. رسانه غیر انتفاعی و رایگان تلویزیون مهاجر را ایجاد کردم تا مهاجران یا افرادی که در این راه هستند، به تجارب و اطلاعات صحیح دست پیدا کنند. اگر این رسانه را مفید دیدید آنرا در شبکه های اجتماعی خود به دوستان معرفی کنید.

‫۶۹ نظر از خوانندگان

  1. خیلی لذت بردم. تمام این ده قسمت رو یکجا خوندم. کاملا ملموس بود. دقیقا احساسی که برای خودم هم می‌تونه پیش بیاد. موفق باشید

  2. فقط اون قسمت که خانومتون گفت استخدام شدم،چقدر بغض کردم.
    نیت کردم اگه یه روزی کارمون درست شد،یکی باشیم مثل دوستتون علی.

  3. سلام وقت بخیر اقا بابک
    یه سوال مهاجرتی داشتم که اگر زحمتی نیست بنده رو راهنمایی کنید
    من مدرک فوق لیسانس برق قدرت دارم و دوسال سابقه کار در ایستکاه برق فشار قویی به عنوان بهره بردار یا همون اپراتور دارم وهمچنین مدرک نجات غریق و مدرک مربیگری در رشنه شنا رو دارم و سه سال سابقه ی کار بعنوان ناجی غریق دارم ضمنا بنده ۲۵ ساله هستم همچنین متاهلم وهمسرم دارای مدرک لیسانس اموزش ابتدایی دارد و در حال ارتقای سطح زبان انگلیسی هستیم .
    ایا اگر از طریق اسکیل ورکر (نیروی کار ماهر) اقدام کنیم چند درصد احتمال گرفتن ویزای کانادا رو داریم؟!!!!
    واینکه مدرک های فنی حرفه ایی در موارد مختلف مثل غواصی/جوشکاری/برق کاری/لوله کشی و……. توی کانادا اعتبار دارن ؟!!!! بدرد میخورن ؟!!!!
    باتشکر از شما اقا بابک

    1. با سلام تشکر احمدرضا جان،
      من مشاور مهاجرت نیستم و فاکتور های تاثیر گذار بسیار بیشتر از این موارد هستند که شما فرمودین. اما در کل مدارک فنی حرفه ای تاثیری برای مهاجرت و کار ندارند. وقت و پولتون رو هدر ندین و فقط زبان بخونید.

    2. دلم خیلی گرفته اس بعد یک و نیم سال دوری از خونواده و فشار و استرس تحصیل تو کانادا. نشستم داستان زندگیت رو از اول خوندم. داستانی بود زیبا و دل نشین برا ماهایی که تنهایی اومدیم اینجا تو غربت برای رسیدن به رویاهامون داریم میجنگیم. مرسی که به اشتراک گذاشتی بابک جان.

      1. محمد عزیز، ممنون که بازخورد دادین. فقط میتونم بگم زندگی فراز و نشیب زیادی داره، همه چی به خوبی پیش خواهد رفت. همین امروز خیلی ها دوست دارن جای شما زندگی میکردند. آینده خوبی در انتظار شماست. موفق باشی.

  4. سلام سپاس فراوان از زمانی که برای اطلاع رسانی صرف می کنید.منتظر فصل دوم هستیم.من به نوعی همشهری شما هستم از سال ۵۲ مشهد زندگی میکنیم.در ضمن شیشلیک شما رو دیدم .یک چالش شیشلیک بگذاریم.سپاس.

  5. سلام.من امروز با پیج شما اشنا شدم و کل داستان مهاجرت شمارو خوندم .اول تشکر میکنم که تجربیاتتون رو با ما به اشتراک میذارید و دوم اینکه ای کاش در قسمت اول داستانتون تاریخ مهاجرتتون رو میگفتید چون فقط فرموده بودین که سال۸۸ و بعد چند سال طول کشید .
    بازم ممنونم .من هم درگیر مسائل اولیه مهاجرت هستم البته از طریق تحصیل همسرم امیدوارم که بتونیم نتیجه بگیریم چون واقعا شرایط و برنامه ریزی برای اینده تو ایران هیچ معنی و مفهومی نداره .الان دوساله که درصدد هستیم اما فعلا قسمت نشده.

  6. داستان شما برای کسانی که میخوان مهاجرت کنند خیلی آموزنده و عبرت دهنده هست تا هر شخص به خاطر صرفا جو زده شدن تصمیم بی بازگشت برای مهاجرت کردن نگیره.و از طرفی اگه تصمیم گرفت و مهاجرت کرد و رفت ، اونوقت محکم و سُتُرگ پای کار وایسته تا موفق بشه مثل یک مرد به نام بابک.

  7. سلام آقا بابک وقتتون به خیر و شادی ، خواستم تشکر کنم بابت داستانهای مهاجرت خودتون درسهای خوبی ازش گرفتیم ، خداوند همیشه نگه دارتون باشه و در کنار خانواده سلامت و شتد باشید ، یه سوال داشتم من و همسرم نمیخوایم مهاجرت تحصیلی بگیریم ، به نظر شما چه نوع مهاجرتی برای ما خوبه ، چون رفتیم فرم ارزیابی جی اس آی پرکنیم به قسمت نوعدمهاجرت که رسیدیم شک داستیم و البته اطلاعات کامل نداشتیم ممنون میشم راهنمایی کنید ،سپاس 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    1. درود به شما،
      لطفا در این باره از مشاوره های رایگان دفتر جی اس آی در کانادا استفاده کنید. بنده بدون داشتن هیچ اطلاعتی نظری درباره شرایط مهاجرت شما نمیتونم بدم.
      موفق باشید

  8. مثل همیشه عالی منتظر بقیه داستان هستیم هممون لطفا ما رو از نگرانی دربیارید داستان رو نقطه حساسی تمام کردید ،وقتی بچه بودم داییم که اونوقتها تحصیلات خیلی بالایی داشتند و کلی امتیاز حساب میشد مایع افتخار فامیل بود و ایشون هرشب که ما تابستونها خونه مادر بزرگ بودیم جمعمون میکرد و از خودش داستانهای سندباد رو با هیجان زیادی تعریف میکرد و نقطه حساس تمومش میکرد برای اینکه ما بخوابیم و مشتاقانه انتظار فردا رو بکشیم که کی شب میشه ،حالا داستان شما همون حکم رو پیدا کرده پس مشتاقانه منتظریم 🙏

      1. درود بر شما
        واقعا دمت گرم
        نصف شبی نشستم و خوندن تا اخرش
        و چقدر جذاب تعریف کرده بودی
        ای کاش من هم این ریسک رو پذیرفته بودم و میرفتم
        برقرار و مانا باشید♥️⁩

    1. سلام بابک جان امیدوارم حال دلتان خوب و عالی باشد.
      واقعا داستانتون زیبا بود خیلی دوس داشتم نحوه ی اطلاعات دادنتون بسیار مختصر مفید و صمیمانه بود.
      اول که باید بگم واقعا جای افتخار دارین و اینکه خیلی دوس دارم کارهام رو برای مهاجرت به کانادا به اتمام برسونم و اماده ی رفتن شوم
      و بعد این داستان ارادم دو چندان شد
      منتظر فصل بعدی هستم…

  9. سلام و احترام
    عالی مینویسید.
    بابت کمکهاتون به هموطنان هم ممنون. دوره ای که از ۱kasb معرفی کردید خیلی خوبه. من ثبت نام کردم.
    متشکرم

  10. درود بابک جان خیلی بخاطر تومور ناراحت شدم اما مطمئنم قویترت کرده چون شخصیت محکمی داری برات ارزوی موفقیت وشادی دارم منتظر بقیه داستانت هستم

  11. سلام آقا بابک بزرگوار
    من مدرک کارشناسی مکانیک دارم و مدرک بین المللی B1 و B2 برای تعمیر و نگهداری هواپیما رو دارم . و ۱۵ سال سابقه کار در زمینه تعمیر,و نگهداری هواپیما دارم.
    شرایط شغلی برای من در اونجا چگونه هستش ؟
    ممنون میشم راهنمایی های شما رو داشته باشم.
    برقرار باشید

  12. درود و عرض خسته نباشید….
    مثل همیشه قلمتون اینقدر ملموس،روان و صمیمانه ست ک لحظه ب لحظه ش با تمام وجود احساس میشه….
    غم سنگینی ب دلم نشست خوبه الان گذشته و میدونم حالتون خوبه وگرن تا یکماه دیگ و سریه جدید جون ب لب میشدم….
    امیدوارم و از خدا میخوام همیشه تنتون سالم ،دلتون خوش ،موفق باشین….🙏🏻🙏🏻🙏🏻
    بی صبرانه لحظه شماری میکنم واسه سرس جدید و تو این مدت صدها بار دیگ از قسمت اول همه ی داستانهاتون رو میخونم….
    خدا قوت برادر جانم🙏🏻🌹🌹🌹

    1. سلام بابک جان
      مصاحبه ای دیدم واسه پاسخ ب سئوالات مهاجرتی با خانم رحیمی
      درمورد جاب آفرهای ساختگی گفتین ما هم از این طریق اقدام کردیم ولی گفتن از فردای روزی ک رسیدین همسرم میرن سرکار و کار دارن خونه هم اجاره میکنن تا وقتی رسیدیم مشکل جا هم نداشته باشیم و اغلب توی استانهای شرقی کانادا هست این پیشنهاد کاری
      یعنی دروغه من این قرارداد رو کنسل کنم؟
      لطفا زوتر جوابمو بدین چون سرنوشت سازه واسم واقعااااااا🙏🏻🙏🏻🙏🏻😞

      1. درود به شما خانم نسیم،
        نظر دادن در ای باره بدون شناخت ممکن نیست. بسیاری از جاب آفر های جعلی هستند و البته برخی هم واقعی. شما هستید که نسبت به شرکتی که وارد قراراد مهاجرتی شدید، تحقیق کرید و آگاهی دارید. به نوعی بهترین مرجع خود شما هستید.

  13. سلام آقای بابک ممنون از زحمات شما . ممکن است زحمتی بکشید و بگویید منطقه مناسب یک تازه وارد از ایرلن ، در ونکوور برای احاره خانه کجاست و مهمتر اینکه دبیرستان خوب دولتی ونکوور کدام است ؟ خواهش میکنم بفرمایید . سپاسگزارم

      1. ممنونم خیلی خیلی . ولی ممکن هست نام چند تا ( حداقل دو تا ) از دبیرستانهای دولتی خوب در منطقه کوکیتلام را بفرمایید . دبیرستان دوره دوم برای کلاس دهن آنهم دختر . میدانم زحمت است اما خواهش میکنم کمک کنید .

    1. سلام مجدد و سپاس فراوان . خواهش میکنم حداقل دو تا دبیرستان خوب کوکیتلام را نام ببرید برای مقطع دهم و دخترانه …. زحمت است ولی ممنونم که کمک میکنید

    2. سلام آقا بابک ،خدا قوت میگم بشما و خانوم نازنینت .خیلی قشنگ داستان مهاجرت رو برامون تعریف کردیدمن این بار از قسمت اول تا پایان رو دوباره مرور کردم .دوست دارم دخترمو برای تحصیل بفرستم .ولی نمیدونم از کجا شروع کنم .کجا درخواست بدم .لطفا بصورت دقیق مراحل اخذ اقامت رو بفرمایید و اینکه به چه وب سایتهایی مراجعه کنم

    1. سلام آقا بابک خداراشکر که موفقیت را بدست آوردین والا ما سه ساله تصمیم به مهاجرت داریم ولی می‌ترسیم آخه ما مثل شما دوست و آشنا نداریم کانادا که بخواد کمک مون کنه و راهنمایی کنه مارا. 😔😔😔

  14. درودی به بلندای قله دماوند بر تو‌
    آفرین بابک جان
    دلیل جذاب بودن یک زندگی فقط سختی های بسیار مسیر و حس خوب بودنه
    و این کار شما مثل قصه کارتون های زمان ما زیباست
    ما هم مثل شما شش ماهی اومدیم تورنتو☺️
    خیلی دوست داشتنی هستین
    موفق باشین

  15. با درود فراوان
    واقعا مطالب و خاطرات شما عالی و آموزنده است
    مشتاقانه منتظر فصل دوم هستیم
    لطفا از انتقاد برخی افراد تنگ نظر دلسرد نشوید
    موفق و پیروز باشید

  16. اگر تنها بودید با این وضعیت که دو ماه باید صبر میکردید تا دوره شروع بشه
    و بعد تموم بشه دنبال کار باشید خیلی اوضاع خراب تر میشد. هر چند دوست و آشنا هم خوب به کمکتون رسیده … منتظر ادامه داستان هستیم.
    رشته ارشد مدیریت بازرگانی اوضاع کار در ونکوور چطوره؟آخه انگار مرکز اصلی رشته میگن تورنتو است و بهتره اونحا باشی تا رشد کنی ولی آب و هوای بدی که داره اصلا دوست ندارم.

  17. ممنون که وقت میگذارین و مینویسین. نمیدونین چقدر به‌ما که اول راهیم کمک میکنید.
    من فوق‌لیسانس ادبیات فارسی دارن و ۸ ساله که سابقه کار در زمینه ادبیات کودک و قصه‌گویی و کتابخوانی دارم و همسرم شغلو تحصیلات فنی دارن . اقدام کردیم واسه مهاجرت و وکیلمون گفتن که رزومه من برای ویزای کارآفرینی جذاب‌تره و بهتر جواب میده در حالی که همسرم سابقه‌ی عالیی در زمینه فنی دارن و آلمان هم دوره دیدن. نظر شما چیه؟

  18. آرزوی خیلی از ما ایرانیا مهاجرت و زندگی بهتر ورسیدن ب رفاه و آرامشیه که در ایران متاسفانه نداریم. شما نمونه یک فرد موفق هستین که خواستین و تونستین به جایگاهی که لایقش هستین برسین. اما چنددرصد کسانی ک مهاجرت میکنن موفق میشن ؟و به اون زندگی ایده ال میرسن؟

  19. سپاس بابت تمام زحماتی که می کشید 🌹 جناب بابک شما اطلاعاتی درباره بازار کار یک فرد با مدرک دکترا در رشته اقتصاد در شهر ونکوور دارید ؟ ممنون می شم اگر توضیح بدید 🙏

      1. بابک جان بسیار لذت بردم از داستانت. توی طول داستان خیلی جاها باهات ذوق کردیم و یه جاهایی ناراحت شدیم. با دیدن کار پیدا کردن خودتو همسر محترمت چشمامون برق زد و امیدوارتر از همیشه شدیم. چون بیشترین دغدغمون شغله مناسبه. با دیدنه اتفاقایی مثل تومور یا بد شدنه حالت تو قسمتای قبل ناراحت شدیم ولی یه دمت گرمه محکم بابت تلاشه شرافتمندانت گفتیم. ایشالا یه روز از نزدیک میبینمت. ۱سال تا ۱۸ ماهی زمان میبره تا برم تورنتو، ولی میام ونکوور و پیدات میکنم و به زور میبرمت یه کافه و از هم صحبتی باهات لذت میبرم. به منم هیچ ربطی نداره که اون روز چقدر گرفتار باشی و وقت نداشته باشی.😆😉😉دمت گرم آدم حسابی 💪💪

  20. وای آقا بابک بخدا گریم گرفت اشک شوق تو چشام جمع شد وقتی خانمتون رفت سر کار با حقوق خوب وقتی خودتون رفتید سر کار پس همیشه این درسته که میگه بهترین حلال مشکلات گذر زمانه آفرین به اراده و پشتکارتون

    1. سلام اقا بابک ممنون ازینکه کل تجربیات سخت و شیرین مهاجرت رو برای ما ترسیم کردین برای ما ک قصد مهاجرت داریم واقعا مفید بود.ممنون میشم ب سوالم پاسخ بدین ایا کسی که برای اقامت از راه تحصیلی اقدام‌ میکنه اگر هزینه ی یکسال دانشگاه و زندگی رو با خودش بیاره میتونه هزینه ی سال بعد رو با کار کردن بیست ساعت در هفته و پس انداز بدست بیاره؟

    2. سلام آقا بابک. داستانتون خیلی جالب بود و هست. می خواستم بدونم مهاجرت برای راننده های پایه یک به چه شکله‌ شنیدم امکانش هست. همسر من راننده ماشین سنگینه و به زبان انگلیسی مسلطه . خودمم هم لیسانس مدیریت بازگانی دارم ولی تو رشته ی خودم کار نکردم
      می خواستم بدونم اگر همسرم از طریق پایه یک بخواد اقدام کنه می دونید از چه طریقی اقدام کنه که معتبر هم باشه. آیا از طریق سفارت باید اقدام کنیم؟
      در ضمن هر دو ده سی هستیم و بچه هم نداریم

  21. با خنده هاتون خداروشکر کردم با ذوق کردنتون گریه کردم با غصه هاتون غصه خوردم و از خوشحالیتون خوشحالم .مرسی بابک عزیز.دست راستت زیر سر ما

      1. سلام آقا بابک مرسی که از ریز اتفاقاتی که براتون پیش اومد نوشتی. من خوام بدونم شما از ایران چقدر پول با خودتون بردید؟ آیا کافی بود برای اون مدتی که سرکار نمیرفتید؟

    1. بسیار عالی بود .بی صبرانه منتظر فصل دوم داستان شما هستیم. خیلی به ما انرژی و انگیزه و آگاهی دادین خدا خیرتون بده و همیشه شاد و سلامت و برقرار باشید کنار خانواده.

    2. سلام آقا بابک زنده باد بر شما ما منتظر فصل دوم هستیم،
      خواهش میکنم برای مهندسان عمران سازه که قصد مهاجرت دارن از وضعیت کاریابی در کانادا بگین

    1. تو قسمتای قبل که خیلی ساده تر تموم میشد داستان من هرروز چک میکردم تا قسمت بعدی بیاد. حالا که همچین جای حساسی تمومش کرد فکر کنم دق کنم تا قسمت بعدی بیاد😯 خلاصه اگه دیدین قسمت بعد اومد و من تا ۲ساعت بعدش کامنت نذاشتم یه فاتحه برام بخونید. همینجا هم اعلام میکنم خون من گردنه بابکه😓

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن