فشار روحی مهاجرت
ادامه داستان مهاجرت بابک به کانادا از قسمت ششم … با علی و سایه رفتیم به رستورانی واقع در نورث ونکوور ( نورث ونکوور یکی از 21 شهری است که ونکوور بزرگ رو تشکیل میدهند). یک خیابون اصلی در نورث ونکوور هست به اسم لانزدل، اینقدر فروشگاه ایرانی توش هست، نونوایی سنگگ، بربری، ساندویچ سرد هایدا و رستوران ایرونی که نگم براتون…خلاصه علی و سایه ما رو بردند به رستوران کازبا. رستوران ایرانی کازبا یک رستوران قدیمی در ونکوور هست که در خیابون شانزدهم لانزدل واقع شده و تقریبا ایرانی در ونکوور وجود نداره که این رستوران رو نشناسه.

وقتی وارد رستوران شدیم با خوشامدگویی فارسی حس خوبی بهمون داد. رستوران شیک و قشنگی بود. هم مشتری ایرونی داشت و هم مشتری خارجی. من و همسر نشستیم و برای رادوین هم های چر (صندلی بچه) آوردند. علی و سایه روبه روی ما نشستند. پشت سرشون دو نفر که کانادایی اصیل به نظر میرسیدند نشسته بودند و چلوکباب سفارش داده بودند. چند لحظه ای حواسم به اونا پرت شد و از کنار سر علی تو نخشون بودم ببینم غذای ایرانی رو با اشتیاق میخورند یا بدشون میاد. بعد ها متوجه شدم خیلی از آدما دفعه اولشون نیست و پاتقشون اینجاست و اغلب کانادایی ها کباب رو خوب میشناسند.
غذا رو سفارش دادیم و علی و سایه عزیز ما رو مهمون کردند. خوشمزه بود. خوردن غذای ایرانی در روزهایی که دل تنگ هستی خیلی خوبه، انگار میفهمی که که لازم نیست همه چی رو بعد از مهاجرت فراموش کنی. بعدش علی گفت فروشگاه پرشیا ( یک سوپر مارکت زنجیره ای ایرانی در ونکوور) همین خیابونه بغلیه. اگر نون میخواین یا گوشت یا میوه هم جنساش خوبه هم قیمتش. رفتیم پرشیا، همه ایرانی حرف میزدند، کانادایی ها اونجا غریب بودند. وای چه حس خوبی. نون و پنیر چند تا چیز دیگه و بلاخره قند حبه خریدیم. حتی بیسکوئیت ساقه طلایی داشت. پولشو حساب کردم و وقتی اومدیم بیرون علی گفت این بغل هم یک صرافی قدیمی به اسم صرافی سلامت هست، اخلاق نداره ولی مطمئنه. اگر کارت شتاب ایران داری همینجا کارت خوان داره کارت میکشی و بهت دلار میده.

توی این دوساعت که با علی بیرون اومدیم کلی چیز جدید یاد گرفتم. اینجاست که معتقدم مهمه دوست هموطن داشته باشی. عصر شد و با مزدا 3 قرمز رنگ علی برگشتیم برنابی(شهر محل سکونتمون). ساعت 5 عصر رسیدیم خونه و دوستان از ما خداحافظی کردند و به منزل خودشون رفتند. رمز 5210 ، رمز در خونمون بود زدیم و وارد شدیم. آخیش! درسته خونمون خیلی ساده بود و هنوز هیچی نداشت، اما باز هم هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.
همسر رفت به رادوین رسیدگی کنه و منم رفتم آبی به سر و روم بزنم که از توی اتاق صدای همسر اومد که عزیزم، پوشک رادوین تموم شده. گفتم باشه الان میرم متروتاون از سوپر استور میخرم. اونم گفت عصره ما دلمون میگیره ما هم میایم. گفتم پس لباس عوض نکن بزن بریم زود برگردیم، زیاد حالم خوب نیست. گفت چی شده گفتم نمیدونم، یه کم تب خفیف دارم و بی حالم.

از خونه ما تا سوپر استور 7 دقیقه پیاده را بود، رسیدیم جلوی سوپر استور و همسر یه لیست خرید دیگه هم داد و گفت: اینا رو هم بخر منم میرم رادوینو ببرم با این ماشین سکه ای ها بازی کنه. منم گفتم باشه میام همینجا میبینمت. رادوینو بوسیدمو و رفتم توی سوپر استور…
تقریبا یکساعت طول کشید تا همه چی رو خریدم، هنوز جای همه چی رو توی سوپر استور با اون عظمت نمیدونستم. حالم خیلی بدتر شده بود بدن درد هم اضافه شده بود. انگار تو روزهای اول مهاجرت با اون همه استرس یک انرژی مضاعف نمیذاشت از پا بیافتم و حالا اون انرژی ته کشیده بود.
دو تا دستام پر بود از خرید و رسیدم جای ماشین سکه ای داخل مال، ولی نه همسر بود نه رادوین. با هموم خرید ها رفتم دونه دونه جاهایی که حدس میزدم رفته باشند سر زدم . نبودند که نبودند. از طرفی هنوز برای همسر خط موبایل نخریده بودم و هیچ راه ارتباطی نبود. یعنی چی شده بود؟ کجا بودند. نکنه برای رادوین اتفاقی افتاده… نکنه کسی مزاحمشون شده… حالم بدتر و بدتر داشت میشد، خیس عرق بودم و نگران. تبم خیلی بالا رفته بود. دو ساعت گذشت پیداشون نکردم. خدایا باز این چه بلایی بود نازل شد. گفتم برم خونه این خریدا رو بذارم ، اگر خونه نبودن به پلیس زنگ میزنم یا به علی میگم بریم دنبالشون…

با کلی خرید تو هر دو دست، ظرف سه دقیقه رسیدم خونه. خدای من..
خونه بودند. به همسر باعصبانیت گفتم: کجایی؟ گفت: ببخشید! رادوین خیلی اذیت کرد اومدیم تو سوپر استور خیلی گشتیم، پیدات نکردیم. بچه گریه میکرد نتونستم واستم تا بیای! هم عصبی بودم هم خوشحال که سالمند. فکرم هزار راه رفته بود. از پیشونیم داشت قطرات عرق سر میخوردند به پایین و از روی ابروهام به پایین میومدند. همینجوری چند لحظه ای به بچه و و همسر نگاه کردم و ناگهان..
درد شدیدی در سمت چپم احساس کردم و چشمام سیاهی رفت. دیگه نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و دم ورودی خونه هنوز کفش هام پام بود و به زمین افتادم. درد اینقدر شدید بود که مثل نوزاد در بطن مادر مچاله شدم. چشمام بسته بود و نمیدیم . فقط صددای همسر رو شنیدم که میگفت: چی شد؟ خوبی؟ بابک؟ زنگ بزنم به علی بیاد بریم بیمارستان؟ همونطور که مچاله بودم دست چپم رو به علامت منفی بالا آوردم و تکون دادم.
برای لحظاتی ارتباطم با این دنیا قطع شد و رفتم به دوران کودکیم و هر چی که تا الان به من گذشته بود اومد جلوی چشمانم و عبور کرد. چرا باید من، بچه زرنگی که استعداد های درخشان درس خونده، پدرش در جبهه های جنگ با صدام جنگیده ، خودم عاشق وطنم بودم، دوست داشتم برای کشورم شهید بشم. این ور دنیا باشم؟ چرا؟ برای لحظاتی گوشهام نمیشنید و چشمام از درد نمیدید و رفتم به خاطرات گذشتم…









بعد از سلوکی در گذشته به خودم اومدم و صدای همسر اومد که بیا از این قرص معده هایی که از ایران آوردیم دو تا بخور… ادامه دارد….در قسمت هشتم داستان مهاجرت بابک به ونکوور


با متنهای خوبتون و شرح خوب از اتفاقاتی که براتون رخ داده ، منو آماده تر میکنید برای مشکلات پیش رو.ممنون و دمتون گرم
آقای بابک شما توی چند قسمت اخیر گفتین ک چندتایی دوست اونجا داشتین ک بخوان توی روزای اول راهنماییتون کنن و اطلاعات بیشتری بهتون بدن.ولی ما کسی رو نداریم ……یکم در این مورد هم راهنماییمون کنید ک بدو ورودمون از چ طریقی میتونیم در مورد شهری ک واردش میشیم اطلاعاتی بگیریم و حداقل ی دوست ایرانی داشته باشیم……این حجم از غربت ک حتی ی نفرم نداشته باشیم استرس دهنده س واسم….ممنونم🙏🏻
درود بر شما بزرگوار
سپاس از اینهمه لطف وبزرگواریتون
بزرگترین قدم رو برای هموطنانتون برداشتین.ما قصد مهاجرت داریم ومن همیشه حتی باشنیدن کلی ازخوبیها و مزایای کانادا همش ی استرس و دلهره ی شدیدی داشتم چون کسی نبود ک اینقدر ملموس و قدم ب قدم کل جزئیات رو واسم ب تصویر بکشه.و من باتمام وجودم ازتون تشکرمیکنم ک چنین آرامشی رو نصیبم کردین🙏🏻تو رو خدا زود ب زود داستان جدید رو بزارین.بیصبرانه منتظرم
عکسهایی که گذاشتید خیلی قشنگ هستن بخثوص عکس ازدواج خودتون.فقط اون کوچولو که روی صندلی نشسته خود شما هستید؟
سپاس از شما بله همه عکسها خودم هستم
آقا بابک عکسای اولی که از مهاجرت تون گذاشتید همگی رنگ پوسستتون زرد رنگ بوده و با عکسای الانتون بشدت متفاوته انگار مثلا مشکل کلیوی چیزی داشتید اون اول یا استرس مهاجرت بوده از جمله اون عکس بااون دوسته سومالیایی تون
بسیار عالی با نثر روان و جذاب ممنون از زحماتتون برای مهاجر تی وی
ممنونم که نگران من هستید، ولی میتونه مربوط به دوربین های متفاوت در طول زمان باشه
با نوشته های فوق العاده عالی شما قدم به قدم همراهتون هستم و بیصبرانه منتظرم ادامه بدید و براتون بهترینها رو آرزو دارم
جالبه خاطراتتون جالب تر اینکه مثل این فیلما جای حساس تمام میکنین و خواننده رو بی تاب ادامه سرگذشتتون …. شادو موفق باشین
بسیار عالی و دلچسب
شما استعداد نویسندگی هم دارید،ازدل مینویسید به دل میشینه ،لذت میبرم وقتی میخونم
سلام بابک عزیز چه قدر ناراحت شدم که بیهوش شدی انگار که قشنگ با داستان همزاد پنداری میکنم . عالیه لطفا ادامه بده زودتر و بیشتر . مرسی
نکنه دردآپاندیس بوده😳😳
عالی بود. ولی تند تند بنویسین. خیلی طول میکشه . راستی خیلی دوست دارم راجع به بارداری دوم همسرتون بدونم. من هم تازه باردارم و تقریبا تازه اومدیم ونکوور. هیچ اطلاعاتی از اینکه چیکار باید بکنم ندارم
عشقی آقا بابک اونجا رشته اقتصاد چطوره بازار کارش؟
سلام بابک جان منم مثله همه از مطالبی که اینجا نوشتی خوشم اومد و امیدوارم که من و خانمم هم هر چه زودتر کارهای ویزای تحصیلیمون درست بشه و زودتر بیاییم کانادا.
سلام مهندس عزيز
چرا زمانيكه روي ادامه مطلب كليك ميكنم بر ميگرده اول صفحه؟ ممنونم
اقا بابک وقتی دارم داستان رو میخونم دقیقا انگار خودم اونجا حضور دارم . ممنون
عالي مي نويسيد ، والا انقدر خوب توضيح مي ديد كه منم سمت چپ بدنم درد گرفت😊
حقیقتا انقدر با احساس نوشتید آدم میتونه همه چی رو تصور میکنه. درود به شما
خیلی عالی هستین جوری بازگو میکنید انگار همین لحظه دارید زندگی میکنید. ازتون ممنونم مستر باب 😉😉
ممنونم از نظر مثبتتون🙏🏻🙂
عالی بود خیلی با احساس مینویسید درود بر شما
سپاس از شما انقدر قشنگ توضیح میدین و زیبا نوشته شده خودمو کنار شما حس کردم. منتظر قسمت هشتم هستیم درود برشما
خیلی جالبه👏👏 کاتون خیلی منظم و مرتب ارائه شده براتون آرزوی سلامتی و موفقیت های بیشتری رو دارم. 🌹
اینکه از حال رفتی واقعا دل ادم میسوزه چون خیلی فشار روت بوده ی لحظه احساس کردم برادرم از حال رفته….
راستی اقا بابک اون پیج پست شمارو پاک کرده بوودا….