کتاب هیچ دوستی بجز کوهستان توسط شاعر کُرد، بهروز بوچانی، به فارسی نوشته شده است و او این کار را با سختیهای بسیار انجام داده است، این کتاب به زبان فارسی نگارش شده و جایزه های متعددی را از آن خود کرده است. حالا هم به کمک امید توفیقیان به زبان انگلیسی ترجمه شده است. وجود این کتاب نشان معجزهای از شجاعت و اصرار به خلاقیت است. این کتاب نه بر روی کاغذ و نه بر روی کامپیوتر نوشته شده است، بلکه در قالب هزاران پیامک از جزیره مانوس به بیرون قاچاق شده است.
ما باید درک کنیم چیزی که بهروز بوچانی خلق کرده است و سختیهایی که برای آن کشیده انجام آن تقریباً غیرممکن بوده است. در جزیره نارو و مانوس، این پناهندگان در باغوحشی از بیرحمی زندگی میکنند. زندگی آنها عاری از معنی است.زندانیانی مانند بهروز کسانی هستند که بدون اتهام، بدون محکومیت و بدون حکم زندانی شدهاند. همین سرنوشت کافی است که بیرحمانهترین تأثیرش نابودی امید است و زندانبانان استرالیایی هم همین قصد را دارند.
جزئیات بیشتر درباره انتشار نسخه صوتی این کتاب را در مطلب کتاب صوتی مهاجر کرد – بهروز بوچانی ببینید. در ادامه بخشهایی از کتاب انگلیسی که به زبان فارسی ترجمه شده را خواهیم خواند.

خلاصه بخشی از کتاب هیچ دوستی بجز کوهستان
در زیر نور ماه/
راه نامعلوم/
آسمانی به رنگ پُر رنگ اضطراب.
دو کامیون، مسافران خسته و ترسیده را در جادهای سنگی و تو در تو میبرد. آنها در جادهای که اطراف آن را جنگل گرفته سرعت میگیرند. اگزوزها غرش ترسناکی از خود سر میدهند. پارچهای مشکی به دور ماشین کشیده شده است و ما فقط میتوانیم آسمان را ببینیم. مرد و زنی کنار یکدگیر نشستهاند و فرزندانشان را بر روی پای خود گذاشتهاند… ما به آسمانی با رنگ پُر رنگ اضطراب نگاه میکنیم. هر چند دقیقه یک بار کسی کمی جای خود را بر روی کف چوبی کامیون جا به جا میکند تا خون بهتر از ماهیچهها جریان پیدا کند. ما که همگی از نشستن خسته شدهایم باید نیروی خود را حفظ کنیم تا با ادامه این سفر دست و پنجه نرم کنیم.
شش ساعت من بدون حرکت ماندم و فقط به دیوار چوبی کامیون تکیه دادم و به غرلندهای یک احمق پیر که فقط از دهان بیدندانش فحش بیرون میآمد، گوش دادم. سه ماه گرسنگی در اندونزی ما را به این بدبختی کشانده بود، اما حداقل از طریق این راه جنگلی به اقیانوس خواهیم رسید.
در گوشه کامیون، نزدیک به در، با پارچه یک دیوار موقت ساخته شده بود؛ پردهای که از دید دیگران مخفی بشود و کودکان در آنجا درون بطریهای خالی ادرار میکردند. وقتی مردهای مغرور به پشت پرده میروند و بطریهای خود را پرت میکنند کسی توجهای نمیکند. هیچدام از زنان از جای خود تکان نمیخورند. مطمئناً آنها هم باید بروند، اما فکر اینکه مثانه خود را پشت پرده خالی کنند برایشان سخت است.
خیلی از زنان بچههای خود را در آغوش گرفتهاند و به فکر سفر سخت دریایی هستند. وقتی که از روی پستی و بلندیهای جاده عبور میکنیم، بچهها به بالا و پایین میروند. حتی نوزادان هم خطر را احساس میکند، این را به راحتی از صدای گریههای آنها میتوان تشخیص داد.
غرش کامیون/
صدای بلند اگزوز/
ترس و اضطراب/
راننده به ما دستور داد که بنشینیم.
مردی با لباس آفتابخورده مشکی نزدیک به در ایستاده است و معمولاً با دست اشاره به سکوت میکند. اما فضای ماشین پُر شده است از گریههای بچهها، صدای مادرهایشان که میخواهند آنها را ساکت کنند و صدای ترسناک غرش اگزوزی که فریاد میکشد.
سایه تاریکی، ترس غریزه ما را قویتر میکند. شاخههای درختان بالای سرمان گاهی آسمان را پوشش میدهند و گاهی آن را نشان میدهند و ما سریع از آنها میگذریم. نمیدانم از چه راهی میرویم اما فکر میکنم قایقی که باید با آن به استرالیا برویم جایی در جنوب اندونزی است، جای نزدیک به جاکارتا.
–
در سه ماهی که شهرهای کالیباتا از جاکارتا و جزیره کنداری بودم همیشه خبرهایی از قایقهایی میشنیدم که غرق شدهاند. اما انسانها همیشه فکر میکنند که چنین اتفاقهایی فقط برای دیگران رخ میدهد- باورش سخت است که فکر کنیم خودتان هم ممکن است با مرگ رو به رو شوید.
همه مرگ خود را متفاوت از دیگران میدانند. من نمیتوانم مرگم را تصور کنم. یعنی ممکن است این قافله کامیونها به سمت اقیانوس میرود، قافله مرگ باشد؟
نه/
مطمئناً وقتی بچه اینجا هست این اتفاق نمیافتد/
چطور ممکن است؟
چطور در اقیانوس غرق میشویم؟/
من معتقدم که مرگ من متفاوت خواهد بود/
مرگ من در جایی آرام رُخ خواهد داد.
من به قایقهایی که چند وقت پیش به کف دریا رفتند فکر میکنم.
اضطرابم افزایش پیدا میکند/
مگر در آن قایقها بچه نبود؟
افرادی دقیقاً مثل من هم غرق نشدند؟
در چنین زمانهایی قدرتی متافیزیکی درون انسان بیدار میشود و واقعیت فناپذیری از ذهن انسان پاک میشود. نه، اینطور نیست، من نباید به این آسانی تسلیم مرگ بشوم. سرنوشت من این است در آیندهای دور بمیرم، نه با چیزی مثل غرق شدن. سرنوشت من این است که به شکلی خاص، وقتی که خودم انتخاب میکنم بمیرم. من تصمیم گرفتهام که مرگ من باید با اراده خودم باشد، این موضوع را درون روح خود حل کردهام.
مرگ باید یک انتخاب باشد.
نه، من نمیخواهم بمیرم/
نمیخواهم به این آسانی زندگیام را تسلیم کنم/
مرگ حق است، این را میدانیم/
فقط بخشی دیگر از زندگی است/
اما من نمیخواهم تسلیم عادی بودن مرگ بشوم/
مخصوصاً نه جایی بسیار دورتر از سرزمین مادریام/
نمیخواهم در جایی که توسط آب احاطه شدهام بمیرم/
و فقط آب.
همیشه حس میکردم جایی میمیرم که در آن زاده شدهام، جایی که در آن بزرگ شدهام، جایی که بیشتر عمرم را در آن سپری کردم. تصورش غیرممکن است که تصور کنم هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین اجدادی خودم بمیرم. چه راه بد و مسخرهای برای مُردن، این یک بیعدالتی است. بیعدالتی که به نظر عمدی میآید. البته، انتظار ندارم که این اتفاق برای من بیافتد.
این داستان حکایت تلخی از زندگی یک مهاجر پناهنده کرد در سالهای آوارگی است. خواندن آن به همه توصیه میشود. لطفا نسخه اصلی کتاب را خریداری کنید تا سهمی ارج نهادن به زحمات نویسنده آن داشته باشید.
انتشار نسخه صوتی کتاب بهروز بوچانی
فارسی زبانان خارج کشور : خرید نسخه انگلیسی کتاب از فروشگاه آنلاین آمازون هیچ دوستی جز کوهها
خرید مستقیم از نشر چشمه : کتاب هیچ دوستی جز کوه ها

