روسیهمهاجرت

اخذ بورسیه تحصیل در روسیه – قسمت آخر

خاطرات تحصیل و مهاجرت به روسیه 3

تحصیل هنر در روسیه

در قسمت قبل درباره مشکلم با زبان روسی گفتم و حالا میخوام تعریف کنم، چطور تونستم بورسیه برای تحصیل در رشته هنر در دانشگاه روسی بگیرم. اگر هنوز قسمتهای قبل رو نخوندین خاطرات تحصیل و مهاجرت به روسیه رو بخونید. و حالا ادامه داستان…

کلاس ها دوباره بعداز عید از سر گرفته شد، یکی دوماهی طول کشید تا زبان روسی دستم بیاد و دیگه هاج و واج معلم رو نگاه نکنم، زبان روسی برام یه چالش بود، زبانی ناشناخته با ساختار زبان عجیب وغریب ، لغات با تلفظ سخت، تنها قسمتش که باهاش به مشکل برنخوردم الفباش بود و خیلی سریع یاد گرفتم ، بعداز دانشگاه برمیگشتم به تنها نقطه امنم و ساعتها تکالیف روسی انجام میدادم، حتی بیش از تکالیفی که معلم بهمون میداد، زبان روسی شده بود یه چالش در زندگی و منم عاشق تلاش کردن.

یکی از شانس های بزرگم این بود که حس جنگجویی دارم ، همیشه‌ در حال تلاشم، ادم هایی که از نزدیک منو میشناسن میدونن که برای من نتونستن و نمیشه، معنی نداره و هر کار هرچه قدرم که سخت باشه نمیترسم و انجامش میدم حتی اگر شکست بخورم، زبان روسی از اون دسته چالش بود که حس میکردم مثل یه گلادیاتور ، باید باهاش بجنگم و بهش پیروز شم.

ads template2

از هر روشی استفاده میکردم که روسی حرف بزنم، مثلا روزهای اول روسی و انگلیسی رو ترکیب میکردم، ترکیب خندداری میشد جوری که هر روسی میشنید اولش تعجب میکرد و بعداز اینکه دوزاریش میافتاد، میخندید. روسها، اگر زبان ارتباط نداشته باشید ، سمتتون نمیان ، باهاتون ارتباط برقرار نمیکنن و حوصله زبان یاد دادن ندارن ، با این شرایط من همزبان روس نداشتم، همیشه حسرت یه نفری رو داشتم که باهاش روسی حرف بزنم.

ته راهرو طبقه ما یه پسر هلندی خوشتیپ ، مو بور و قدبلند زندگی میکرد که من به چشم برادری ازش خیلی خوشم میومد، هربار وقتی کلمه جدیدی مثلا قیچی یاد میگرفتم میرفتم دراتاقش رو میزدم و طلب قیچی میکردم ، اینطوری هم دیداری تازه میکردم، هم تمرین زبان روسی میکردم.اونم انقدر مهربون و باحوصله بود و با لبخند باهام گپ میزد.

یکبار دو،سه هفته ایی میشد که ندیده بودمش و تازه کلمه جارو رو یاد گرفته بودم پس به بهونه جارو گرفتن رفتم دم در اتاقش ،ازش پرسیدم جارو داری ؟ گفت نه ، ولی صبر کن برات پیدا میکنم، کل طبقه رو پی جاروگشت و با هر زحمتی بود پیدا کرد در حالی که من اصلا نیاز به جارو نداشتم اما همون جا کلمه جارو ملکه ذهنم شد. خلاصه اینکه من زبان روسی رو با اعمال شاقه یاد گرفتم.

کالج زبان روسی

پنج ماهی از دوره کالج زبان روسی میگذشت، روزهای سختی بود، غالبا تنها و توخودم بودم . اون‌موقع اینترنت وسیع و همه گیر نشده بود، یادمه تازه فیس‌بوک باب شده بود و همه ازش استفاده میکردن و اولین پیج فیس‌بوک من در مسکو باز شد، تنها وسیله ارتباطی من اولین گوشی زندگیم HTC بود که باهاش میتونستم از فیس بوک استفاده کنم و از طریق اسکایپ با خانواده در ارتباط باشم. اواخر به خاطره هنگ زیاد گوشی ازش نمیشد خیلی استفاده کرد.

تحصیل هنر در روسیه

از وقتی که حباب رویایی ذهنیم ترکید متوجه خیلی از مسائل شدم، یکی‌اش پول و کار بود. یه نوع وسواس فکری گرفته بودم، برای هر روبلی که خرج میکردم عذاب وجدان داشتم، هی با خودم فکر میکردم اگر فلان چیز رو بگیرم بابام باید چقدر کار کنه تا بتونه پولش رو دربیاره ، دلم میخواست که کار کنم، اما یه دانشجو خارجی تازه وارد که زبان هم خوب بلد نیست و اجازه کار نداره چه‌کاری از دستش برمیاد.

اینجا مهد هنر هست و من باید به اهدافم برسم.

hami 468

دخترخالم اونموقع بهم پیشنهاد داد که اگر انگلیسی خوبی داشته باشم میتونم تابستون تو ترکیه تور لیدری کنم، اوایل سعی کردم در کنار روسیم انگلیسیمم تقویت کنم، اما بعداز دو روز فهمیدم که غیر ممکنه چون روسی و انگلیسی از دو خانواده متفاوته و مغز نمیتونه درست تشخیص بده ،پس بیخیال انگلیسی شدم و سعی کردم روسی رو تقویت کنم چون هدف اولم درس خوندن بود و بعد کار…

تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که اقتصادی عمل کنم و جلوی خرج ها اضافی رو بگیرم و حساب کتاب خرج‌هام داشته باشم ،هله هوله خوری رو به کل کنار گذاشتم، به هیچ عنوان غذای بیرون نمیخوردم و همیشه خودم اشپزی میکردم، هر ماه با انودر (هم‌اتاقیم) به اشان(هایپرمارکت خیلی بزرگ) میرفتیم و خرید ماهیانه رو اونجا انجام میدادیم چون از نظر قیمت به‌صرفه تر از مغازه دم خوابگاه بود، نتیجه تلاشها شد ۷۰۰ دلار ناقابل که تونستم پس‌انداز کنم.

رد شدن درخواست تحصیل در مسکو

علاوه بر اون انودر از وقتی که فهمید من طراحیم خوبه بهم دو تا سفارش طراحی بهم داد که از هرکدوم ازش ۱۰ دلار گرفتم و برای اولین بار در سن ۱۷ سالگیم درامدزایی کردم. بعداز اون هم یه سفارش پرتره گرفتم ۸ دلار با فروش همون سه تا دونه طرح بهم کمی از اعتماد به نفس نداشته ام رو داد که منم میتونم توانایی درامدزایی رو داشته باشم و صرفا مصرف کننده نباشم. بقدری از زمستون و برف و سرما ذله شده بودم که بدون معطلی منتظر تعطیلات تابستون بودم تا پیش خانواده برگردم ایران..

برام سخت و طاقت فرسا شده بود تحمل روزهای بی‌افتاب ، شبهای طولانی، ارتباط نگرفتن و تنهایی. اما قبل از برگشتن باید دو تا کار رو انجام میدادم
ثبت نام در کورس جدید در دانشگاه جدید و گرفتن مهر عوارض خروج‌ در پاسپورت که هر دانشجویی با گرفتن اون ده است . من با چندین سال کار طراحی و درس خوندن و داشتن معدل دیپلم ۱۹/۴۵ تمام اعتماد بنفسم رو‌از دست داده بودم و ثبت نام در دانشگاه برایم کار محال شده بود .

دانشگاه کنار یکی از پارک های معروف مسکو قرار گرفته و من با دیدن پارک سرسبز و نمای باشکوه دانشگاه قند تو دلم اب شد و خدا خدا میکردم که شانس ثبت نام در این دانشگاه رو‌داشته باشم. داخل ساختمان دانشگاه شدیم، چشمام از شوق برق میزد.نزدیک نگهبانی خانم جوانی منتظر ما بود تا ما رو به بخش بین الملل راهنمایی کند . نوع معماری دانشگاه کاملا متمایز از دانشگاه خودم بود، در طبقه دوم به بخش بین‌الملل رسیدیم ، سلام کردم و نشستم رو صندلی و ارشیو کارهامم کنارم گذاشتم، اعزام دانشجو‌ منو شروع به معرفی کرد، خانم مسئول هم با کنجکاوی تمام به حرفاش گوش میداد و منو برانداز میکرد و لبخند میزد.

بعداز گپ و گفت با خانم مسئول رو به من کرد و گفت که متاسفانه امتحان ورودیشون در اوایل ژوئیه هست و نمیتونن ازت زودتر امتحان بگیرن، کاخ ارزوهای من خراب شد ، دمق شدم و گفتم هیچ راهی نداره زودتر از من امتحان بگیرن؟؟ چون من ویزام تا ژوئن بیشتر نیست و نمیتونم بمونم، شاید قبول کنن؟؟

جواب منتفی بود، چون تنها یبار کمیسیون در اویل ژوئیه تشکیل میشد و من تا اون موقع ویزا نداشتم . دوتا انتخاب داشتم ،اول اینکه میتونستم یکسال در یه دانشگاه گرافیک درس بخونم و‌ بعد انتقالی بگیریم و ادامه تحصیل رو در این دانشگاه ادامه بدم و یا دومین گزینه اینکه با ویزای توریستی تو ژوئیه پرواز بگیرم بیام مسکو و امتحان بدم و در صورت قبولی برام دعوتنامه بفرستن.

تو‌خودم رفتم داشتم فکر میکردم حیف، نشد.من که تازه فکر اسکار و کمپانی انیمیشن و…بودم ،حالا حتی نمیتونم تو این دانشگاه ثبت نام کنم .
خانم مسئول گفت که اتفاقا الان طبقه چهارم ژوژمان کورس سوم انیمیشن هست میخواهید برید کارهات رو نشون بدید و نظراتشون‌رو‌بپرسید؟! قبول کردیم.

از طبقه سوم که رد میشدیم گروه بازیگران در حال تمرین باله بودن ،با دیدن اونها با کلی حسرت اهی کشیدم.طبقه چهارم واردکلاس شدیم، اساتید دانشگاه در حال بحث و نمره دادن به اثار بودن. تا چشمشون‌به ما افتاد سکوت کردند .خودمو معرفی کردم و کارهامو از ارشیو دراوردم و گذاشتم رو میز ،اعزام دانشجو خیلی توجهی نمیکرد و‌معلوم‌بود که امیدی نداشت و عقب تر از بقیه ایستاده بود.

استادها شروع کردن با دقت عجیبی به وارسی کردن طرحها ،چند ثانیه گذشت تا یکیشون از من پرسید چند سالته ؟ گفتم ۱۷ سال .یکی دیگه شون پرسید که مدرسه هنر تموم کردی ؟ گفتم فقط دوسال خوندم اما از شش سالگی طراحی میکنم. باشگفت‌زدگی گفت: امکان نداره! تو خیلی مستعدی.باورم نمیشه همه اینها طراحی های خودت باشه.

گوش های اعزام دانشجو اون عقب تیز شد ، کنجکاو جلو اومد تا به طراحی های دانشجویی که تا همین چنددقیقه پیش امیدی نداشت نگاه کنه . با دیدن کارهام تعجب کرد . با چشم های گرد ازم پرسید، اینها کارهای خودت هست ؟ گفتم مگه قراره کار کس دیگه ایی باشه؟ یکی از اساتید که حسابی به وجد اومده بود دست من رو گرفت و برد تو راهرو و با لبخند رضایتبخش و با حوصله و خیلی گرم شروع کرد به توضیح دادن اثار هنرجویان. قند تو‌دل من اب شد،از شدت ذوق دلم میخواست بغلش کنم.برای اولین بار اون روی مهربون و صمیمی روسها رو دیدم ، با شور و انرژی خاصی ازم سوال میپرسید انگار که همون لحظه من دانشجو اون دانشگاه بودم و اونم استادم. بعد از ده دقیقه وارد کلاس شدیم.

تمامی استادها راضی بودن که من رو به عنوان دانشجو بپذیرند و‌گفتن فقط کافیه که در امتحان ورودی حضور داشته باشی ما حتما تو رو انتخاب میکنیم. اعزام‌دانشجو هاج و واج بهشون نگاه میکرد و‌گویا اون بیشتر از من جاخورده بود و اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشت . خداحافظی کردیم‌و‌اومدیم‌بیرون‌، اعزام‌دانشجو بالبخند رضایت‌بخشی پرسید: پس برای امتحان ورودی میایی ؟ با دلخوری گفتم بعید میدونم، شرایط مالیش رو‌ندارم.

سفارت ایران در مسکو

پس عزمم رو جزم کردم که به تنهایی و با ندونستن زبان روسی به سفارت ایران برم. نحوه ی رفتن به سفارت رو از شاهو پرسیدم و بهم توضیح کامل رو داد ، یک نقشه کاغذی که مترو مسکو با تمام ایستگاهاش که به روسی روش نوشته شده بود رو به دستم داد و قرار شد فرداصبحش راهی سفارت بشم .

تقریبا نیازی به دانستن زبان روسی نبود چون باشمردن ایستگاه ها میتونستم بفهمم که کجا باید پیاده بشم و‌کجا باید خط مترو رو عوض کنم. همون شب انودر (هم‌اتاقیم)وقتی که فهمید تنهایی راهی سفارت هستم با تعجب از من پرسید که نمیترسی؟ منم با اعتماد بنفس کامل گفتم نه!!!
درواقع با اون نه بخودم دلداری میدادم چون چاره ایی جز رفتن اونم تنهایی نداشتم …. فردا صبح راهی شدم ، با خودم گفتم یادت نره ایستگاه ها رو بشماری و به موقع باید پیاده بشی … ایستگاه مترو از خوابگاه ما فاصله چندانی نداشت با علامت ۲ به خانم بلیط فروش فهموندم که ۲تا بلیط میخوام و ۴۰ روبل بهش دادم…. بعداز اینکه رد شدم بلافاصله واگن مترو رسید.

تعداد عظیمی آدم وارد واگن شدن و واگن به حرکت افتاد. اکثر واگن ها در مسکو قدیمی و پرسروصدا بودند ، جوری صدا میکردند که با فریاد و داد هم صدا به صدا نمیرسید پس همه به یه کار مشغول بودند ، مطالعه. تو دست هر روسی یه کتاب، روزنامه و یا مجله میشد دید … توی این فکرا بودم که یادم اومد که به کل فراموش کردم که ایستگاه ها رو بشمارم این شد که به اشتباه یک ایستگاه دیر تر پیدا شدم ، با خودم گفتم ، به خودت مسلط باش ، مشکلی نیست . واگن روبه رو رو سوار شو و یک ایستگاه به عقب برگرد و بعدش خطت رو عوض کن…

یکی از معدود ایستگاه های مترو مسکو به نام کیتایی گوراد هست که دو خط روبه رو هم شامل دو خط مترو مجزا هست ، بنفش و نارنجی . و اینطوری شد که من نه تنها یک ایستگاه برنگشتم بلکه رفتم توی یه خط دیگه و اینطوری شد که من به کل گم شدم. استرس عجیبی داشتم و تنها چاره این بود که از مردم بپرسم ، رفتم جلو و به یه اقا به روسی پرسیدم سفارت ایران کجاست، با تعجب گفت چی؟؟ ایران؟!! نمیدونم!!

سفارت ایران در روسیه

آدرسی رو که تو‌کاغذ نوشته بودم رو بهش نشون دادم و‌بعداز سرچ کردن تو اینترنت و با اشاره های که کرد فهمیدم که باید یه ایستگاه جلو تر پیاده بشم. بعداز ایستگاه و خط عوض کردن و چهل دقیقه تو مترو گشت زدن بالاخره رسیدم به ایستگاه مورد نظر و از یکی از خروجی هاش پیاده شدم …
یادم اومد که از متروبه بعد رو سرچ نکردم که چجوری باید سفارت رو پیدا کنم . دوباره با متوسل شدن به مردم و با اشاره هایی که میکردن و توضیحات روسی رو میدادن که من خیلی هاشم نمیفمیدم بالاخره از دور پرچم ایران رو‌دیدم و فهمیدم که سفارت رو پیدا کردم اما زمان اداری دیگه تموم شده بود .
کم‌کم به نزدیک پایان دوره کالج نزدیک میشدم، چون تنها دلیل مهاجرتم به روسیه، هنر بود ، پس در دانشگاه اقتصاد فقط برای گذراندن دوره زبان روسی بود.

شش ماه گذشت

بعداز شش ماه میتونستم دست و پا شکسته روسی صحبت کنم بطوری که هر خارجی باورش نمیشد در عرض شش ماه بشه روسی صحبت کرد، ناگفته نماند که خیلی از حرفها رو هم نمیفهمیدم و فقط با بله بله(Da ,Da) جواب میدادم . هدف اصلی من تحصیل در دانشگاه سینمای روسیه(Vgik) در رشته انیمیشن بود، همیشه تو رویاهام میدیدم که من یه انیماتور درجه یک میشم و در کمپانی های مهم کار میکنم و حتی جایزه اسکار بهترین انیماتور هم ازآن خودم میکنم.

دانشگاه وگیک روسیه
دانشگاه فیلم و هنر روسیه در مسکو ( دانشگاه وگیک )

تحصیل در دانشگاه وگیک ارزون نبود و علاوه بر اون پذیرش گرفتن هم کار راحتی نبود چون اون دانشگاه ظرفیت خیلی محدود داشت. در کل در هر رشته یک گروه پانزده تا بیست نفری انتخاب میکردند وتوسط یک مستر به مدت ۵الی ۶ سال اموزش داده میشدن پس فقط هنرجویان مستعدبا قبولی در امتحان ورودی و رضایت مستر شانس ورود به دانشگاه رو داشتن.

تعریف وگیک رو خیلی شنیده بودم و در کل ایرانی ها خیلی کمی در این دانشگاه دویست ساله فارغ‌التحصیل شده بودند . دانشگاهی که کارگردان ها و بازیگران و انیماتور های معروف روسی در این دانشگاه تمام کرده بودند و در تاریخ سینما روسیه و دنیا موندگار شدن. اعزام دانشجو قرار شد با دانشگاه هماهنگ کند تا با من به اونجا بریم و از شرایط ثبت نام مطلع بشویم.

اواسط می بود یه روز گرم و دلنشین و سرسبز و بهاری، مسکو به کل رنگ و‌بوی دیگه ایی رو به خود گرفته بود. از مسکو سرد و یخزده و بیروح خبری نبود . من با یه ارشیو کامل طراحی و نقاشی که همراهم بود سوار ماشین شدم و بسمت وگیک به راه افتادیم. داخل ماشین اعزام دانشجو هی از سختگیری های وگیک و اینکه پذیرش گرفتن از این دانشگاه کار سختی است برای من صحبت میکرد و من رو اماده میکرد که در صورت قبول نشدن ناراحت نشم ، چون دانشگاه معروفی ایست و رقابت درونش زیاد هست، در ضمن اضافه کرد که در طول چندین سال در کار اعزام دانشجو تا حالا موفق به ثبت نام هیچ دانشجویی در این‌دانشگاه نشدیم.

بعداز صحبت هایی که با خانواده داشتم به این نتیجه رسیدیم که من یک سال رو در دانشگاه تربیت معلم مسکو ،رشته گرافیک بخونم و بعداز یکسال به دانشگاه سینما انتقالی بگیرم و انجا ادامه تحصیل بدم، دانشگاه تربیت معلم به نسبت دانشگاه سینما خیلی ارزونتر بود و اینطوری درواقع یه تیر دو نشون میشد.

اول اینکه یکسال هزینه کمتر میدادم و نیازی به اومدن دوبار با هزینه شخصی نبود ،دوم اینکه ، با گذروندن یکسال انتقالی میگرفتم و برمیگشتم به دانشگاه محبوبم ، اما با این تفاصیل باز ته دلم دلچرکین بود از اینکه نتونستم دانشگاه سینما ثبت نام‌ کنم ولی سعی کردم که خیلی بهش فکر نکنم و‌جلو‌برم .

ثبت نام در دانشگاه تربیت معلم روسیه

کار ثبت نام در دانشگاه تربیت معلم انجام شد و من بعداز پاس کردن امتحانات دوره کالج، بلیط برگشت به ایران‌ ‌گرفتم تا با خانواده دیداری تازه کنم و از شر مسکو سرد و یخبندون برای دوماه خلاص شم.اما به محض گرم شدن هوا و بلندتر شدن روزها، دانشگاه با هزینه خودش یه برنامه سیتی تور در مسکو برگزار کرد و ما رو حسابی تو مرکز شهر گردوند و من بعداز شش ماه و خورده ایی موندن در مسکو بالاخره میدون سرخ و اولین دانشگاه روسیه رو از نزدیک دیدم و با دیدن اون همه زیبایی پشیمون شدم که چرا یه هفته دیرتر بلیط نگرفتم تا حسابی بتونم از زیبایی های مسکو، طبیعتش و هوای گرمش بیشتر استفاده کنم.

باورم نمیشد، این شهر همون شهر یک ماه پیش باشه ، انقدر سرما دیده بودم‌که فکر میکردم حتی در ‌تابستان هم‌ برف میاد .مسکو‌سرد و‌بی‌روح‌ حالا هر طرف که نگاه میکردم طبیعت و پارک های جنگلی سرسبز میدیدم . با نگاه کردن به اون همه زیبایی ، پیش خودم‌گفتم‌ ، اینجا هم اونقدرام که فکرش رو‌میکردم بد نیست …

بخاطره دلتنگی زیاد به خانواده و دوستان و ایران ،قید دیدن فصل های گرم مسکو رو زدم و برگشتم به ایران و بعداز دوماه استراحت و تازه کردن دیدار با خانواده، برگشتم به مسکو ، اما با این تفاوت که اینبار کسی تو فرودگاه مسکو منتظرم نبود ، باید خودم به دانشگاه جدید میرفتم.

وسایل اضافیم رو قبل از رفتن به ایران پیش شاهو در خوابگاه قبلی گذاشتم و قرار شد بعد از ثبت نام و تحویل گرفتن اتاق جدید در خوابگاه جدید وسایل رو ببرم. ادرس دانشگاه رو داشتم ،پس به سمت دانشگاه جدید رفتم، خیلی تو خاطرم نیست چجوری کارامو انجام دادم اما یادمه دم اتاق بین‌الملل شلوغ و پراز دانشجوی چینی بود ، به قدری چینی در اون دانشگاه زیاد بود که همه راهنماها و تابلو ها علاوه بر روسی یه نسخه به زبان چینی هم داشت و پیش خودم گفتم ای کاش نسخه فارسی ایم داشت تا من راحتر میفهمیدم… بعداز سه ساعت تو صف منتظر بودن ، داخل اتاق شدم.

به اقا مسئول با لبخند سلام کردم و مدارکم رو دادم .چندکلمه دیالوگ برقرار شد. همونجا فرم خوابگاهمو پر کرد و ادرس خوابگاه رو داد و گفت فردا بیا برای ثبت نام دانشگاه . به زور و زحمت خوابگاه رو پیدا کردم ، خسته و کوفته بودم دقیقا مثل سرباز خسته و از جنگ برگشته روی تخت داغون اتاقم جدیدم افتادم ، از اتاق نگم که از اولین اتاق سوسکی اون یکی خوابگاه هم بدتر بود (صد رحمت به اون اتاق) ، رغبت نمیکردم از سرویس بهداشتیش استفاده کنم، هم‌اتاقیم یه دختر چینی بود ، از همون نگاه اول به اتاق به خودم گفتم، عمرا اینجا تو این اتاق بمونم و از خستگی رو تخت داغونم غش کردم .

روز بعد دوباره به همون اتاق بین‌الملل رفتم ، بعداز وایستادن تو صف های طولانی و رسیدن به خانم مسئول، با گفتن چندتا مدرک که باید بگیرم و من اصلا نمیفهمیدم چه مدرکی و از کجا باید تهیه کنم.

سه روز پشت سر هم به اتاق بین‌الملل میرفتم و از اونجا دست خالی برمیگشتم ، روز اخر حسابی مستاصل و عصبی شده بودم و کم مونده بود بزنم زیر گریه که خانم مسئول گفت بیا گوشی تلفن رو بگیر یکی کارت داره ، با تعجب گوشی رو گرفتم و گفتم الو… .

صدای دختر ایرانی بود که گفت الو ، سلام ، من تارام ! من حسابی شکه شدم و پرسیدم شما دانشجو این دانشگاهید ؟ گفت بله ، دانشجو مقطع دکترا ، خوشحال شدم که همزبون پیدا کردم و میتونه یکم تو روند ثبت نام کمکم کنه .

تمام مدارک مورد نیاز رو گفت و من سریع فهمیدم و کاری که سه روز طول کشید تو یک ساعت انجام شد. شماره تارا رو گرفتم و ازش اجازه خواستم که اگر امکانش هست ببینمش. قبول کرد. تارا در ساختمون دیگه خوابگاه زندگی میکرد. در ساختمان خوابگاه من هیچ ایرانی نبود و کاشف به عمل اومد که جمعی از ایرانیان که دکترا زبان شناسی میخونن در ان ساختمان زندگی میکنن..

تارا رو همون روز عصر دیدم. دختر زیبا سی ساله ایرانی که حجاب و پوشش جالبی داشت . تو همون برخورد اول حسابی صمیمی شدیم. ازش خواستم اگر امکانش هست با مسئول خوابگاه صحبت کنه تا من رو به ساختمان انها منتقل کنند. او هم با کمال میل کمکم کرد و اتاق من به ساختمان انها منتقل شد و من باز از اون اتاق کثیف و نامرتب و سرویس بهداشتی افتضاحش خلاص شدم .

اتاق جدید من و مشکلات دوباره

اتاق جدید که در ساختمان جدید خوابگاه بود خیلی بهتر از قبلی بود و هم اتاقی من یه دختر ۲۰ ساله از ترکمنستان بود . اما مشکل اساسی داشت ، دختر ترکمن دوست صمیمی دختر داشت که همش پیش هم بودن ، اتاق کوچک دونفره شده بود سه نفره و دوستش بیست و چهارساعت اونجا بود و تو اوضاع بد روحی که من داشتم و هوا هم داشت رو به سرما میرفت و من حس میکردم کم‌کم حالت افسردگی قبلیم داره به سراغم میاد، بودن اون دختر هم سوهان روح شده بود .

علاوه بر اون اتاق بغلی دختر خیلی قد بلند (قد۱۹۷) بسکتبالیست درشت اندام و با قیافه جدی زندگی میکرد که من برای اولین بار در زندگیم از یه دختر ترسیدم چون هیکل و قد درشتی رو داشت. تقریبا دو هفته از زندگیم با دخترا میگذشت و از شلوغ کاری دخترا و حرف زدنشون دم نزدم اما دیدم اوضاع غیرقابل تحمل شده ، چون هیچ مراعاتی نمیکردن و انگار نه انگار منم اونجا زندگی میکنم.

یه روز عصبی شدم و با جدیت تمام به دوستش گفتم دیگه نمیتونی اینجا زندگی کنی و از فردا باید تو اتاق خودت بخوابی . دختر با وقاحت تمام گفت : نه جرات نداری. من که حسابی از دستش کفری شده بودم گفتم اگر نری به نگهبان اطلاع میدم . گفت :اطلاع بده کاری نمیتونه بکنه. گفتم باشه : رفتم سراغ نگهبان و شروع به شکایت کردم و نگهبان رو با خودم به اتاق بردم .

نگهبان هم با کمال احترام دختر رو بیرون کرد . منم با لبخند بدرقه اش کردم و اونم یکی دوتا ناسزا گفت و بیرون رفت … فردا اون روز رفتم به مسئول خوابگاه اطلاع دادم و اونها هم اتاق من رو سریعا عوض کردن و من با یه زن سی ساله مغول هم اتاق شدم. اون برعکس دخترای ترکمنستانی شخصیت اروم و باوقاری داشت و اون ارامشی که من دنبالش بودم اونجا پیدا کردم. اتاق کوچک اما تمیز و راحت بود و من به اتاق تارا نزدیکتر شده بودم و تقریبا بعداز کلاس به اتاق تارا میرفتم و کلی صحبت میکردیم .

تارا تو اتاق تنها زندگی میکرد و به سبک و سیاق خودش اتاق رو بازسازی کرده بود و تبدیل به یه اتاق راحت و دنج کرده بود. هر وقت پیشش بودم احساس ارامش میکردم . باهم غذا میپختیم و گپ میزدیم و من از اهداف و برنامه هام براش میگفتم و اون هربار بهم میگفت که باورش نمیشه که تنها ۱۸ سالم باشه و من چون بارها این جمله رو از اطرافیانم میشنیدم با لبخند جواب میدادم.

تارا دختر مستقل و زرنگی بود و من از هوش و زرنگی تارا لذت میبردم و دوست داشتم در اینده نه چندان دور مثل تارا باشم و گلیم خودم رو از اب بکشم بیرون.اما کم کم به خاطره مشغله‌و سفرهای کاری تارا دیدارمون کمتر شد اما از حال و احوال هم جویا بودیم.

گرون شدن دلار و مشکل تحصیل

زمان تحصیل من در مسکو مصادف با دوره دوم احمدی‌نژاد بود و هنوز تو کلاسهای درسی و دانشگاهم جا نیافتاده بودم که بحران دلار شروع شد، دلاری که در کمتر از یکسال سه برابر شده بود. سه برابر!!! نه تنها دیگه خواب وگیک رو نمیتونستم ببینم حتی حالا داشتم به این فکر میکردم که با این شرایط میتونم مسکو بمونم یا نه و این دقیقا چیزی بود که اصلا دلم نمیخواست بهش فکر کنم.

زمستون بود، کلاسهای درسیم رو دوست نداشتم ، دغدغه مالی، فکر موندن یا نموندنم تو مسکو باعث شده بود اون افسردگی کوفتی خودش رو بیشتر از همیشه نشون بده. اونروزا یکی‌از سختترین روزهای زندگیم بود، شرایط سیاسی و اقتصادی که توسط یه عده به اصطلاح سیاستمدار بوجود اومده بود، زندگی و سرنوشت یه دختر هجده ساله پراز امید رو تحت تاثیر قرار داده بود و شرایطی رو بوجود اورده بود که از کنترل من و امثال من خارج بود ، من رو حسابی عصبی و حساس کرده بود.

به کار فکر میکردم اما با داشتن ویزا دانشجویی کسی کاری نمیداد، دنبال چاره ایی میگشتم و بیشتر از هر وقتی به ایران و ایرانی بودنم فکر میکردم و با خودم تمام سوالهای ذهنیم رو مرور میکردم و هیچ جواب قانع کننده ایی رو پیدا نمیکردم. یه روز با تارا گپ میزدیم و من رو خیلی دمق و پکر دید ، ازم پرسید که چی شده و من از سیر تا پیاز موضوع رو براش گفتم .

از همون روزهای اول دوستیم با تارا، برای تارا جالب بود. که چطوری یه دختر هجده ساله تک و تنها و بدون خانواده به روسیه اومده و تعجبش بیشتر شد وقتی فهمید همه ی این سختی ها رو بخاطر هنر به جون خریدم، راجب کارها و معدلم کنجکاو شد و بعد با دیدن نمراتم و نقاشی هام چشماش گردتر و تعجبش بیشتر شد .

اونروز بعداز اینکه کل داستان رو براش تعریف کردم و وقتی فهمید که برای موندن در مسکو مصمم هستم ، بهم خبر دادم که در روسیه بورسی وجود دارد اما به دلیل محدود بودن تعداد بورس زیر نظر سفارت ایران هست که سالهای قبل نصیب کارمندان سفارت میشده و اما گویا امسال بودجه رو به هفتاد و خورده ایی افزایش دادن و سفارت صندلی های باقی مونده رو به دانشجویان مقطع دکترا و بعد فوق لیسانس میده و تا حالا به مقطع لیسانس داده نشده اما تو برو سفارت و شرایطت رو بگو شاید به خاطر استعدادت و نمراتت راضی به اینکار بشن و یکی‌از اون صندلی ها نصیبت بشه.

بورس تحصیل در روسیه از سفارت ایران

امیدوار شدم از اینکه مسیر جدیدی رو به زندگیم باز شده و اون شب تا صبح رویابافی کردم و فردا صبحش راهی سفارت ایران شدم !!!
وارد سفارت شدم، به مسئول پشت شیشه سلام کردم و گفتم که میخوام با بخش رایزنی دانشجویی صحبت کنم، مرد پشت شیشه پرسید در چه مورد؟! گفتم بورس تحصیلی .

مرد پشت در رفت و بعداز پرس و جو کردن گفت که منتظر بمونم .یک ساعتی منتظر موندم بعد با علامت مرد پشت شیشه فهمیدم که یک نفر پشت خط تلفن منتظر منه، گوشی تلفن رو گرفتم، گفت که راهیزن پشت خط منتظرته ، انتظارش رو نداشتم، طرف حتی حاضر نشده چنددقیقه از وقتش رو بهم بده اما گوشی رو گرفتم.
+الو!
-الو،سلام، بفرمایید!
+میخواستم درمورد بورس روسیه ازتون بپرسم ، گفتن که گویا روسیه با تایید سفارت بورس میکنه و من به دلیل مشکلات مالی و نوسان دلار نمیتونم مسکو بمونم و نیاز به بورس دارم.
-شما چندسالتونه؟
+۱۸ سال!
-تنها اومدین؟
+بله!
-چرا بورسیه میخواین؟ شما سنتون کمه، انتقالی بگیرین و برگردین ایران در کنار خانواده ادامه تحصیل بدین!

ساختمان سفارت ایران در مسکو

+شکه شدم، بهش گفتم من به این راحتی نیومدم که به همین راحتی برم ، تا اینجا مسیر خودم تصمیم گرفتم ، از اینجا به بعدم خودم تصمیم میگیرم، اگر شما تایید نمیکنید، مشکلی نیست ، اینجا میمونم فقط مسیر پیشرفتم کندتر میشه.

-چندثانیه سکوت کرد بعد گفت فردا ساعت ۱۲ اینجا باش تا صحبت کنیم.
برگشتم خوابگاه، ارشیو کارامو به همراه مدارک اماده کردم و فردا راهی سفارت شدم.
وارد دفتر شدم و نشستم!

از خودم گفتم ، نگاهی به کارام و مدارکم انداخت، با نگاه کنجکاو پرسید که این کارها کارای خودته؟ گفتم بله، از شش سالگی کار طراحی، نقاشی میکنم، گفت چرا برنمیگردی پیش خانواده ات، گفتم به اصرار اونها نیومدم که حالا بخاطره این شرایط راحت جا بزنم، اینجا مهد هنر هست و من باید به اهدافم برسم.

نگاهی به معدلم کرد و گفت: افرین درستم که خوبه، معدلتم بالاست. گفتم چون برام اهدافم مهمه، اگر اینجام و جلوی شما نشستم به خواست و تصمیم خودم بوده. کلی سوال از من پرسید و من با خونسردی تمام به سوالها پاسخ دادم. اخر گفتگو فهمیدم که نظرش کاملا راجع به من عوض شده.
در اخر گفت که باورش نمیشه که انقدر دختر جسور و مستعدی باشم و با اینکه در مقطع لیسانس در الویت سفارت نیست اما حاضر بخاطره من اینکار رو انجام بده فقط باید مدارک و چندتا فرم رو پر کنم.

مدارک مورد نیاز رو اماده کردم و حالا نوبت انتخاب رشته و دانشگاه رسیده بود. فرمی رو‌جلوم‌گذاشتن و قرار بود شش تا از دانشگاه های روسیه رو انتخاب کنم.

منم سریع دست به کار شدم
انتخاب رشته: انیمیشن
انتخاب دانشگاه: وگیک در مسکو
دانشگاه هنر در سن‌پترزبورگ
برگه رو تحویل دادم.

چند دقیقه بعد مسئول اعزام دانشجو صدام کرد. با تعجب ازم پرسید که چرا فقط دوتا دانشگاه انتخاب کردم و اونم دانشگاههای برتر و گرون روسیه که شانس پایینی برای بورس کردن دارن و اگر به دانشگاه اول از وزارت فرهنگ نامه بزنن و اونها قبول نکنن، این معنی اینکه کلا هیچ بورسی به من تحویل داده نمیشه و بکل میسوزه ، به من پیشنهاد کرد که دانشگاه فرهنگ مسکو رو انتخاب کنم چون قبلا هم دانشجویانی رو بورس کرده و مطمئن هستند که بورس میشم.

نگاهی به مسئول امور دانشجویی انداختم و گفتم :نه! یا من وگیک درس میخونم یا برمیگردم ایران، من باید تو بهترین جا درس بخونم، جایی قانونی نوشته مبنا بر ندادن بورسیه در دانشگاه وگیک وجود داره؟
مسئول گفت نه ولی هیچ ایرانی در مقطع لیسانس اونجا بورس روسیه نگرفته و فقط چند نفری برای مقطع دکترا از ایران بورس اون دانشگاه رو گرفتن.
گفتم پس من بورس اونجا رو میگیرم.
با تعجب گفت من نمیفهمت، میایی اینجا میگی نامه تایید بده که بمونم الان میگی یا وگیک یا برمیگردم ایران! گفتم من واسه یه هدف اومدم اینجا وباید به دستش بیارم.
سکوت کرد!
از وقتی که یادم میاد همیشه همینطور بودم تو دوران کودکی همیشه بهترین چیز ها مال من بود و هیچوقت به کم راضی نمیشدم، همیشه میدونستم که چی میخوام و همیشه بابام بهم گوشزد میکرد که تلاش کنم، تلاش، تلاش!!!! سرهمین موضوع همیشه سطح توقع اطرافیانم از من بالا بود و هیچکس از من توقع اشتباه رو نداشت.

همیشه از اینکه من توانمندی هام با پسرها مقایسه میکردند ، اذیتم میکرد ، حتی حالا هم همینطوره … مسئول راضی به تایید نامه به دوتا دانشگاه شد و نامه رو فرستاد، از فردا اونروز با دانشگاه تماس گرفتم و ازشون وقت خواستم که ببینمشون، رفتم به دانشگاه، وارد اتاق پارسال شدم، خودمو معرفی کردم و با لبخند همیشگیم پرسیدم که منو میشناسید؟ من همون دختر پارسالم که میخواستم ثبت نام کنم اما چون ویزا نداشتم نشد، خانم گفت بله که یادمه ، چی شد ؟ میخوای الان انتقالی بگیری،گفتم نه اوضاع دلار بده ‌و الان میخوام اینجا بورس بشم، با خوشحالی گفت خیلی خوبه،گفتم فقط نیاز به تایید دانشگاه دارم که وقتی نامه فرستاده میشه دانشگاه رد نکنه، گفت باید با اساتید هم حرف بزنی ولی چه کسی بهتراز تو برای بورسیه، صبر کن تا اونها رو ببینی یه ساعت دیگه میان.

دل تو دلم نبود منتظر موندم تا بالاخره اومدن. رئیس انیسیتوی انیمیشن به همراه چندتا استاد سر رسیدند، تا من رو دیدن با خوشحالی به سمتم اومدن و شروع به حال و احوال کردن، از اینکه منو یادشون نرفته بود تعجب کردم ، هاج و واج نگاهشون میکردم ، گفتن اینجا چیکار میکنی اومدی بالاخره ثبت نام کنی؟ با تعجب گفتم منو یادتونه؟؟؟!!!!

گفتن معلومه که یادمونه، کی میایی بالاخره؟ گفتم الان میخوام بورس بگیرم و اومدم اینجا تا راضیتون کنم تا نامه من رو امضا کنید تا بتونم اینجا درس بخونم. گفتن، ما رو راضی کنی ؟ ما راضیم . نامه ات بیاد تایید میکنیم، برو خودتو اماده کن برای امتحان ورودی. از خوشحالی روپاهام بند نبودم ، به خانواده زنگ زدم و خبر رو دادم، انگیزه ام دوباره بهم برگشت .

بورسیه تحصیل در روسیه

و بلاخره…

وسواس و ترس اینکه منو یادشون بره و اشتباهی نامه رو رد کنن ، من رو‌گرفته بود. هرروز زنگ میزدم به دانشگاه جویای نامه میشدم. دوهفته هر روز پیگیر بودم و استرسم هر روز بیشتر و بیشتر میشد . فقط یه قدم به هدفم مونده بود و ترس اینو داشتم که یه اتفاق کوچولو اونو خراب کنه و از من بگیره.
تا اینکه یه روز زنگ زدم و گفتن که الو ، سلام، نامه ات امروز رسید ، ماهم امضا کردیم و فرستادیم.

از خوشحالی باورم نمیشد ، به سفارت زنگ زدم. مسئول امورات دانشجویی گفت که با بورست موافقت شد. منم روز بعد با یه جعبه شیرینی به سفارت رفتم . وقتی که داشتم شیرینی رو به مسئول دانشجویی تعارف میکردم. تو چشمام نگاه کرد و گفت همین سمج بودن و جسارتت تو رو به همه جا میرسونه. ازش تشکر کردم که بهم اعتماد کرد و این لطف رو در حق من انجام داد.

هنوزم که هنوزه اگر اعتماد اون شخص نبود ، سرنوشت من جور دیگه ایی رقم میخورد. به پایان آمد این قصه، حکایت همچنان باقیست.

تمامی سوالات و نظرات شما در پایین همین نوشته، بخش نظرات، توسط من، رومینا ، پاسخ داده خواهد شد.

 

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: 5 میانگین: 4.4]

رومینا

رومینا هستم ۲۵ ساله فوق لیسانس انیمیشن از دانشگاه سینما مسکو. نه ساله ساکن روسیه هستم. شغل فعلیم جهانگردی و بیزینس و داستان تحصیل و مهاجرتم را در تلویزیون مهاجر با شما به اشتراک میگذارم.

‫5 نظر از خوانندگان

  1. فقط میتونم بگم حرف نداری تو 😍 قشنگ اشکمون در اوردی😄😍
    ایشالله به اون چیزی ک دوست داری برسی و تو کارت پولدارترین بشی😊😉

  2. رومینا جان واقعاااااااا اینهمه پشتکار،صبر،امید وجسارت اونم تو اون سن کم قابل تصور نیس …..
    از داستانت نهایت لذت رو بردم درکنار اینک درس خوبی بهم دادی از مقاومت و پشتکارت ……
    شما ی الگوی عالی واسه امسال ما هستین……
    بهترین آرزوها رو واست دارم.موفق و پایدار باشی🙏🏻💋🌹

  3. جسارت و پشتکارت ستودنی بود‌ . این فقط یک داستان نبود . پر از درس بود . خوشحالم از اینکه موفق شدی . همیشه شاد و پیروز باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا