کانادامهاجرتونکوور

مهاجرت بابک به ونکوور – قسمت اول

قصه مهاجرت به کانادا شروع شد

شروع داستان تلخ و شیرین یک مهاجر

شیرینی های بعد از مهاجرت رو همه میبینن و به به و چه چه میکنند، اما اغلب مردم از آنچه به یک مهاجر گذشته تا به نقطه امروز رسیده بی خبر هستند. حالا من میخوام براتون تعریف کنم که داستان مهاجرت بابک از کجا شروع شد. من بابک با روش نیروی کار متخصص کانادا در سال ۱۳۸۸ برای مهاجرت اقدام کردم. اون زمان اسم این روش مهاجرت، روش ۳۸ شغلی بود.

من هم که تازه ازدواج کرده بودم و از قدیم الایام رویای کانادا رفتن توی سرم بود بعد از مشورت با همسر تصمیم گرفتیم مهاجر کانادا باشیم. ماراتن شش ماهه مطالعه برای من شروع شده بود. بعد از خواندن صفحه به صفحه وب سایت اداره مهاجرت کانادا پرونده رو خودم آماده کردم و با همسرم درخواستمونو فرستادیم کانادا و بعد از گرفتن فایل نامبر از کانادا، لیست مدارک دادن تا ترجمه ها رو آماده کنیم.

مثل همه مهاجرا ما هم مدارکمون رو ترجمه رسمی کردیم و فرستادیم سوریه (اون موقع سفارت کانادا در سوریه مسئول مهاجرت ایرانیها بود). یعنی هرکس میخواست مهاجرت کنه به کانادا باید مدارکش رو پرینت می کرد و به سوریه می فرستاد تا بررسی بشه و نهایتا تبدیل به ویزا بشه.

داستان مهاجرت به ونکوور کانادا

البته اونایی که متقاضی مهاجرت به استان کبک در کانادا بودند باید حضوری هم می رفتند تا سطح زبان فرانسه اونها طی مصاحبه ای در سفارت کانادا ارزیابی میشد. خلاصه سوریه جنگ شد و ما هم نگران که اون همه زحمت و آیلتس و مدارکمون چی میشه. دو سال از اقدام ما گذشت و ما بی خبر از وضعیت مدارک و پرونده هامون بودیم. با خودم میگفتم خدایا یعنی این درسته؟ همین الان ما مدارک فرستادیم باید سوریه جنگ میشد؟

بعد از دو سال اعلام شد که مدارک ما رو فرستادن سفارت کانادا در ورشو، لهستان. دو سال دیگه هم گذشت و نتایج مکاتبات مون هم با سفارت کانادا در لهستان بی جواب موند. ما ایمیل میزدیم و اونها هم از صبوری ما تشکر می کردند و و این تبدیل به یک چرخه بی پایان شده بود. چند سال بود که زندگیمون بلا تکلیف بود، هر جا میخواستم کار کنم با این دید بود که موقت باشه، سر خونه خودمون نرفته بودیم و همه چی معلق بود.

ولی از اونجا که رابطه من با اونی که تو آسمون ها ناظر من هست خیلی خاصه، و تا وقتی که چیزی رو میخوام نمیده و وقتی رهاش میکنم میگه بیا گریه نکن، ترفند خودمو زدم. تصمیم گرفتم کانادا رو فراموش کنم، بچه دار شدیم و کلی لوازم خونه خریدیم، آپارتمان خریدیم، تو یک موسسه آموزش عالی شریک شدم و آینده رو در ایران برنامه ریزی کرده بودم. تا اینکه بعد از یک سال…

مهاجرت بابک به کانادا

یک ایمیل اومد که دو ماه وقت دارم تست پزشکی بدم برای گرفتن ویزای کانادا، اول فکر کردم از ایمیل های جعلی است. ولی واقعی بود قلبم داشت از دهنم بیرون میومد. به همسر خبر دادم .از طرفی رادوین به دنیا اومده بود و اصلا معلوم نبود تو این وضعیت مدارک اون رو چجوری ترجمه و ارسال کنم. برای کی بفرستم؟  استرس داشتیم. نمیدونستیم خوشحال بشیم یا نه، اصلا بریم یا نریم. تصمیم مهمی بود. حالا همه چی رو ساخته بودم. یه جورایی دیگه دوست نداشتم برم ولی از تصمیمم مطمئن نبودم.

راهش رو پیدا کردم و مدارک رادوین رو فرستادم. خودمونم رفتیم پزشک معتمد کانادا در مشهد که معرفی شده بود تست ایدز و عکس قفسه سینه برای بیماری سل و چیزای دیگه رو انجام دادیم و بعد از یه مدت هم نامه تست پزشکی رادوین اومد و رفتیم دور سرش رو اندازه گرفتن و وزن کردنش و تمام.

شبهای زیادی خوابم نمیبرد. روی گوگل مپ تو خیابون های کانادا پرسه میزدم و فکر میکردم من آدم رفتن به این کشور هستم؟ من میتونم از دیدن خیابان هایی که توشون بزرگ شدم دل بکنم و به دیدن این خیابون های تو نقشه گوگل عادت کنم. پارادوکس سختی بود… نرخ بیکاری کانادا رو چک میکردم، نرخ جرائم رو میدیدیم و به آینده رادوین فکر میکردم، تو دلم میگفتم تا وقتی خاورمیانه نفت داره مردم این منطقه روی آرامش رو نمیبینند.

ولی خود من برم… پدر و مادر، برادرا و خواهرام، دوستام اونها که اینجان. انگار باید تصمیم بگیرم بخشی از وجودم رو بذارم و برم. از طرفی تو کاری سرمایه گذاری کرده بودم که حالا حالا ها نمیشد پول ازش در آورد و باید رهاش میکردم… به خودم میومدم میدیدم صبح شده، امشب هم نخوابیدی آقا بابک.

استرس داشتیم. نمیدونستیم خوشحال بشیم یا نه، اصلا بریم یا نریم. تصمیم مهمی بود. حالا همه چی رو ساخته بودم. یه جورایی دیگه دوست نداشتم برم ولی از تصمیمم مطمئن نبودم.

شروع کردم به گذراندن چند تا دوره برای روز مبادا، با یکی از دوستام میثم عزیز آموزش نرم افزار میدیدم، دوره مکانیکی و پایپینگ رفتم و شب ها هم طی تماس با چند تا دوست (اون موقع دوست نه چندان نزدیک) که ازشون از اوضاع کانادا با خبر بشم. ازشون می پرسیدم  اگر برگردید به چند سال پیش باز هم مهاجرت میکنید؟

با سرعت اینترنت ایران خیلی سخت بود فیلم و عکس درست حسابی از کانادا ببینم. فیسبوک رو هم که تازه فیلتر کرده بودند. برای خیلی از افرادی که مقیم کانادا بودند پیغام می فرستادم، بعضی از اونها بلاک میکردند و بعضی سخاوتمندانه جواب می دادند.

خلاصه تصمیم رو گرفتم، گفتم آخر آخرش میرم کار فیزیکی میکنم تا زندگیم تو کانادا پا بگیره. اهدافم رو مشخص کردم. مثل همه پدر مادر های ایرانی، هدفم در آینده بچم متمرکز میشد. به پدرم گفتم: “بابا تصمیممو گرفتم، ماشین و اثاث خونه رو میفروشیم و میرم”. بابام بغض کرد و گفت:” کاش به عنوان پدر میتونستم کاری کنم همینجا احساس خوشبختی کنی. ولی برو منم دعا میکنم برسی به اونی که هدفته”.

سفر به کانادا

سفر به سوی ناشناخته ها: پاسپورت ها رو فرستادیم ترکیه، ویزا خورد و برگشت. کم کم مطمئن بودم که رفتنی شدیم. رفتم محضر و وکالت دادم بعدشم اثاث خونه رو که ذره ذره با وسواس خریده بودیم فروختیم، خیلی سخت بود انگار داشتم زندگیمو حراج میکردم اما برای چی؟ هنوز مطمئن نبودم. ماشینمو فروختم.

بدهی هامو تسویه کردم و همه زندگی شد چند تا بسته صد دلاری که حتی تو جیبای شلوار هم جا میشدند.  باقیمانده زندگی و مدارک هم در چهار تا چمدون و دو تا کوله پشتی و یک ساک دستی جا شدند. وقتی چمدون های آماده رو گوشه اتاق میدیدم میفهمیدم، آخرین فرصتها برای دل کندنه. رفتم به تک تک خیابانها و کوچه هایی که توشون بزرگ شدم سر زدم، خوب نگاهشون میکردم. داشتم از زندگی، گرما، خانواده، خاطرات، سفر میکردم به ناشناخته ها.

پرواز به کانادا از مشهد
آخرین نقطه ای که خاک ایران رو ترک کردم، فرودگاه مشهد

برای من مثل حرکت رو به جلو در تاریکی مطلق بود، دستم رو جلو گرفته بودم، نمیدیدم فقط میتونستم حدس بزنم قراره چی بشه. خلاصه لحظه خداحافظی شد، با بعضی ها تلفنی، با بزرگتر ها حضوری خداحافظی کردیم. ۳۰، ۴۰ نفر هم اومدن فرودگاه آخرین تصویری که ازشون در ذهنمون موند لبهای خندون و چشمان پر اشک بود. اینجاست که میگن چشم ها نمیتونن دروغ بگن. آخرین بغل کردن ها، آخرین بوسه ها و آخرین نگاه ها و دیگه طاقت نداشتم پشت سرم رو نگاه کنم.

بابام بغض کرد و گفت:” کاش به عنوان پدر میتونستم کاری کنم همینجا احساس خوشبختی کنی. ولی برو منم دعا میکنم برسی به اونی که هدفته”.

به قطر رسیدیم و بعد از عوض کردن هواپیما و ۱۳ ساعت پرواز از بالا شهر مونترال سیاه و سفید بود. سفید ها برف بود و سیاه ها برف نبود. ترس، هیجان، خوشحالی، نگرانی برای من طوری در هم آمیخته بود که تا حالا چنین حسی رو تجربه نکرده بودم. پیاده شدیم، و همه جا تابلو راهنمای تازه مهاجرا رو داشت. بالا به فرانسه نوشته بود و پایینش به انگلیسی. رفتار خشک آفیسر اصلا شبیه رویاهای کانادایی نبود، نه خوشامدی نه نگاه چشم تو چشمی و نه لبخندی. ویزاهای ورودمون رو چک کرد و مهر زد و چند تا برگه داد بهمون تا بریم سمت نقاله چمدونها.

چمدونها رو برداشتیم و رفتیم به سمت گمرک و بعد از ۳ ساعت انتظار و سوال جواب های اولین ورود، برگه لندینگ منو و همسر و رادوین کوچولو مهر و تحویلمون شد. حالا چمدونها رو تحویل دادیم و فقط باید می دویدیم تا پرواز بعدی رو از دست ندیم. یک کوله پشتی سنگین روی شونه هام و رادوین بغلم و دست در دست همسر فقط می دویدیم. حالا با پرواز داخلی ایر کانادا باید به ونکوور میرفتیم.

۵ ساعت پرواز بود، ابتدا از مهماندار درخواست بسینت(گهواره کودک) کردیم و وزن بچه رو پرسید بعد گفت نمیشه، خیلی صحبت کردیم و سعی میکرد توضیح بده و من هم دیگه حالی برای بحث نبود گفتم باشه. آب خواستم گفت بطری هست برای فروش. از تشنگی داشتیم میمردیم همه چی فروشی بود اما فقط با کردیت کارد، قربونش برم ایرانی ها کردیت کارت شون کجا بود. اونایی که تجربه پرواز های داخلی با ایر کانادا رو دارند میدونند چی میگم. ما شب ساعت ۸:۴۵ با تجربه ۵ ساعته صحرای کربلا وارد ونکوور تاریک و نیمه بارانی شدیم.

رسیدیم فرودگاه ونکوور ،خیلی هیجان داشتم، بالاخره به این کشور لعنتی رسیدم، چند سال در انتظار آخه …تو بخش پرواز های داخلی منتظر چمدون ها بودم. دیگه بازرسی هم نداشتیم و تموم. قرار بود یکی از دوستای خانوادگی قدیمی بیاد دنبالمون. باهاش هماهنگ کرده بودیم و چند تا هدیه از جمله یک تیکه طلا، زعفرون و دو سه تا خرد و ریز دیگه هم آورده بودیم که شرمنده لطفش نباشیم و پیشاپیش لطفش رو جبران کرده باشیم…

ادامه در قسمت دوم مهاجرت بابک به کانادا

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: ۱۲۰ میانگین: ۴.۲]

بابک

من، بابک یک مهاجر به کانادا زندگیم دستخوش پستی و بلندیهای زیادی بوده. 3 سال پیش در کانادا شرکت دیجیتال مارکتینگ تاسیس کردم و مدیر شرکت ساتورن وب آرت هستم. رسانه غیر انتفاعی و رایگان تلویزیون مهاجر را ایجاد کردم تا مهاجران یا افرادی که در این راه هستند، به تجارب و اطلاعات صحیح دست پیدا کنند. اگر این رسانه را مفید دیدید آنرا در شبکه های اجتماعی خود به دوستان معرفی کنید.

‫۲۷ نظر از خوانندگان

  1. سلام یه مدتی هست پیدا کردم پیجتونو خیلی بی ریا همه چیزو توضیح میدین کلی مطلب خوب تا الان خوندم
    من همسرم ۸ ساله ارایشگره و سابقه بیمه داره ولی مدرک تحصیلی دیپلم زبان هم تازه شروع کردیم
    خودمم همینطور میخواستم بدونم ما توجه به شرایطمون میتونیم مهاجرت کنیم و اینکه با شغل خودمون میتونیم اونجا کار کنیم یا نه تشکر از لطفتون

    1. با سلام خانم سمیرا،
      اینکه بتونید مهاجرت کنید یا خیر باید یک کارشناس این حوزه شرابطتون و بررسی کنه و نظر بده. اما اینکه میتونید شغلی پیدا کنید یا خیر بله میشه در اینجا کار پیدا کرد.

  2. سلام من واقعا عاشق کانادا هستم و سالهاست آرزو دارم بیام کانادا.ما یک خانواده سه نفره هستیم من و همسرم و دختر ۱۵ سالم . من تازه با پیج اینستا شما آشنا شدم و واقعا لذت بردم از پستاتون ، هم چیزرو خوب و عالی توضیح دادین. میشه مارو راهنمایی کنید چطور میتونیم بیایم کانادا چون هم من هم دخترم و همسرم بی نهایت دوست داریم بیایم کانادا .ممنون میشم راهنمایی کنید.

  3. سلام اقا بابک خوبید منم میخام به کانادا مهاجرت کنم ی خانم تنها با ی بچه ۸ ساله ولی نمیدونم چطور و از کجا شروع کنم چند بار دایرکت دادم جواب ندادید و نخوندید میشه کمک و راهنمایی کنید؟؟؟

  4. سلام آقا بابک عزیز و دوست داشتنی .طراحی و راه اندازی وب سایت جدید رو بهتون تبریک میگم امیدوارم در تمام مراحل زندگیتون موفق سربلند باشی . بابک جان مو به مو تا جائیکه وقت کنم پست ها استوری ها لایوها و… رو میخونم و میبینم . همونطوری که تو تلگرام بهتون پی ام دادم خیلی خیلی خوشحالم که خدا شما رو سر راه ما قرار داده و باهاتون آشنا شدیم و انشااله آرزوی چندین چند ساله ما هم محقق شه و بزودی همدیگه رو تو ونکوور ببینیم . بابک جان اگه امکانش هست یه وکیل خوب تو کانادا به ما معرفی کنین که تموم رزومه های خودم و همسرم رو براشون بفرستیم و کارهامون پیگیری کنن .

    1. با سلام و احترام
      تشکر از لطف بی پایان شما، من چندین سال است که طراح وب و کارشناس سازمان جی اس آی در کانادا هستم.
      در صورت تمایل می تونید ازشون کمک بگیرید. اگر بگید از دوستان من هستید. مشاوره سریع و رایگان با دفتر کانادا خواهید داشت.
      موفق باشید
      جی اس آی

      1. سلام ارادت بابک جان. خیلی ممنونم از شما بابت همکاری تون . همین الان اقدام میکنم . با آرزوی بهترینها برای خودت و خانواده محترم و رادوین عزیز 😘😘😘

  5. سلام اقا بابک من بیدجندی هستم.از مشهد الان ساکن قبرس هستم اگه مزاحم نباشم میخواستم یه شماره واتساپ از شما داشته باشم تا بتونم باشما در ارتباط باشم اگه امکانش باشه..
    ممنونم از اینکه وقت میزارین.

      1. سلام آقا بابک عزیز اول تشکر میکنم از وقتی که گذاشتید و این مقاله ها رو نوشتید خیلی بهمون کمک میکنه. میخوام بپرسم که دولت کانادا به پناهنده ها کمک هزینه پرداخت نمیکنه؟ یعنی به شما کمک هزینه دولتی تعلق نگرفت؟ به چه کسایی تعلق میگیره؟ ممنون میشم پاسخ بدید

        1. با سلام خانم رویا
          من پناهنده نبودم و از طریق کار اومدم و هیچ کمکی نداشتم. اما پناهنده ها هم مبلغ کمی دریافت میکنند و برای گذران زندگی خوب باید کار کنند.

  6. یکبار شما گفتی اگر از همه فالورهای من فقط یک نفر هم از فلان لایو یا ویدئو استفاده کنه منو بس است… میخوام بهتون بگم ما کلاً تمام تصمیماتمون و تصویرسازیمون و هدف گذاریمون برمبنای قصه ها و تجرببات شما شده و مورد اعتماد ترین پیج برای مهاجرت هستی و اون یک نفر منم…

  7. سلام بابک جان

    خواستم تبریک بگم بابت وبسایت و اطلاعات خوبی که در اختیار بقیه قرار میدی. نوشته هات خیلی به دل میشینه و‌ کاربردی هستن.‌اتفاقن همشهری هستیم -مشهد – و تا چند هفته پیش ونکور بودیم. اقامت دایم رو داریم و منتظر شرایط مناسب هستیم که جابجا بشیم.

    با آرزوی موفقیت بیشتر برای شما
    محسن

  8. سلام
    با اینکه من توی اینستا خوندم اما انقدر جذاب می نویسید بازم نشستم دارم می خونم
    طراحی و راه اندازی وب سایت رو بهتون تبریک می گم
    دمتون گرم

  9. درود وخسته نباشید…تبریک عرض میکنم بابت طراحی خوب سایت به امید خدا هرروز بهترم میشه. من هم اگر کمکی از دستم بربیاد دریغ ندارم.

    1. سپاس از شما خانم شهرزاد ، باعث افتخار هست در خدمتتون باشم. خوشحال میشم هر کاری براتون امکاپذیر باشه بتونید برای این رسانه انجام بدین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا