کاناداداستانهای مهاجرتونکوور

مهاجرت بابک به ونکوور – قسمت سوم

مشکلات مهاجرت شروع میشوند

دردسر های مهاجرت

ادامه از قسمت دوم داستان مهاجرت دوستمون که خونش مهمون بودیم، گفت من طبق اجاره نامه بیشتر از پنج روز اگر مهمون داشته باشم باید اطلاع بدم و راستش نمیخوام و آخه دو هفته پیش هم داییم اینا از آمریکا اینجا مهمونمون بودند و نمیخوام ریسک کنم. گفتم شما که صاحبخونتون شرکت اجاره ملک است و اینجا حضور نداره، گفت همسایه ممکنه اطلاع بدن. اومدم بگم آخه… که حرفمو قورت دادم ولی تو دلم گفتم: ما که همش تو خونه هستیم از کجا میخوان بفهمن مهمون دارید؟..

تو مغزم فکرهای منفی شروع شد. با خودم می گفتم، تو ایران واسه خودم کسی بودم، اعتباری داشتم اینجا با زن و بچه اومدم و روز چهارم محترمانه بیرونم میکنن، من اگر جای خانم دوست بودم هیچ وقت همچین کاری نمیکردم. میدونید اصلا وقتی به هیچکی تکیه نکرده باشی راحت تر هست تا اینکه تکیه کنی و یه دفعه جا خالی کنند.تو ذهنم فکر میکردم ، حتما راست میگن اینجا هیچکی به هیچکی کمک نمیکنه ولی گفتم، من که از اولشم انتظار نداشتم اومدم از صفر بسازم. پس بی خیال بابک مهم نیست، به جای فکر منفی دنبال چاره باش.

یادم اومد پسردایی یکی از فامیلا که از کانادا اومده بود ایران وقتی هنوز ایران بودم، بهم شماره داد و گفت یک پمپ بنزین و یک شرکت ساختمانی داره تو ونکوور و حتی به من گفت استخدامم میکنه و وقتی رسیدم حتما بهش زنگ بزنم … بذار به اون زنگ بزنم. به تلفنش به وایبرش(اون موقع جای واتس اپ همه وایبر داشتند) زنگ زدم، پیام گذاشتم. هیچ جوابی نداد. چند بار چک کردم دیدم عکس پروفایل خودش بود. گفتم کسی که شرکت داره تو کانادا لابد سرش شلوغه بذار اس ام اس بدم خودمو معرفی کنم. همزمان همون متن رو وایبر هم کردم. سین کرد ولی جواب نداد. دونه دونه داشت حباب های امیدم میترکید. هنوز خوابم تنظیم نبود و جت لگ هم بودم ولی وقت خواب نبود، باید رو پا هام وا میستادم.

hami 468
مهاجرت ایرانیان به کانادا
عکس بالا همون روزهای اول در استنلی پارک ونکوور گرفته شده

جالب بود با اینکه تو ایران زبانم خود بود اینجا نمیتونستم با اینا حرف بزنم. من، آدم پر حرفی که تو ایران سمینار میگذاشتم، تدریس میکردم، اینجا لال شده بودم، حرفام تو سینم مونده بود. خیلی احساس خجالت میکردم وقتی ازم سوالی پرسیده میشد و چند بار مجبور بودم ازشون بخوام تکرار کنن. خیلی اوقات هم آخرش نمی فهمیدم منظورشون چیه و فقط یک اوکی یا یس می دادم. همش نظام آموزشی خودمونو مذمت میکردم که این همه سال تو دبیرستان و دانشگاه زبان انگلیسی خوندیم ولی هیچکدوم کاربردی نبوده و اینا اصلا اونجوری حرف نمی زنند.

باید میرفتم دنبال پیدا کردن هتل و خونه. از نورث ونکوور، منزل دوستمون، پیاده و با اتوبوس خودم رو رسوندم برنابی، یک ساعت و نیم طول کشید. دنبال هتل بودم. یکی از فامیلای خیلی دور همسر که نه ما اونو دیده بودیم نه اون ما رو برای وایبر پیام گذاشته بود که با من تماس بگیر. من هم که دل خوشی از کمک های هموطنان و دوستان نداشتم با دل درد تماس گرفتم.

اسمش مریم خانم بود، خانمی میانسال که با یه ماشین تویوتا جلوی مترو تاون تو برنابی قرار گذاشت و سوارم کرد. خیلی گرم خوشامد گفت. گفت بچه ها کجان؟ من ناهار درست کردم. گفتم من دنبال هتلم، بچه ها موندن خونه دوستمون تا برم دنبالشون. گفت: خدا مرگم هتل چرا؟ لازم نکرده. بریم خونه من، گفتم الان که مزاحمتون نمیشم. گفت من وقتم آزاده میخوای با هم بریم خونه ببینیم، امروز؟ احساس می کردم مریم خانم حس من و سرگشتگی منو درک کرده.

متروتاون برنابی کانادا
جلوی مترو تاون اولین جایی بود که مریم خانم رو ملاقات کردم، همینجا

بهش گفتم وب سایت کریگز لیست رو زیر و رو کردم چیز خوبی هنوز ندیدم. گفت: “اونجوری فایده نداره، خونه های شکار رو اصلا فرصت نمیدن به سایت گذاشتن برسه، باید بریم از جلوی مجتمع ها رد بشیم اگر جا خالی داشته باشن رو تابلو دم درشون میزنن”.به نظرم حرفش منطقی بود، چرا خودم بهش فکر نکرده بودم، اصلا چرا تا الان کسی نگفته بود؟

رفتیم و طی دو ساعت، نزدیک ۲۰ تا مجتمع رو چک کردیم. مریم خانم به تابلو دم در هم گفته بود خونه خالی دارند یا نه اکتفا نمیکرد میگفت: بذار بریم بازم بپرسیم. اغلب خالی نداشتند ولی چند تاشون هم وقت دادن فردا بریم ببینیم.
امروزم خونه گیر نیومد، مریم خانم گفت: شام درست میکنم برو بچه ها رو بیار اینجا. به مریم خانم گفتم ما مزاحم نمیشم یه هتل همین دور و برا پیدا کردم، میریم هتل بعدش فردا با بچه ها میایم میبینمتون. گفت: خجالت بکش ، همشهری باشیم، فامیل باشیم بذارم تو بری هتل؟ برو بچه ها رو بردار بیار.

از برنابی تا نورث ونکوور نزدیک یک ساعت با اتوبوس راه بود. تو راه با خودم نظریه های توطئه میچیدم، چرا اینقدر این بنده خدا به ما لطف داره؟ عاشق چشم و ابرو مون شده؟ نکنه کلکی تو کاره ، نکنه دنبال پول هامونه … دوباره سعی کردم مثبت باشم و با خودم گفتم ببین بابک مثل اینکه تو هنوز تو ایران سیر میکنی.

چرا باور نکنی یکی بی ادعا داره کمک میکنه(اینو گفتم چون هر دوستی اومده کانادا و من کمکش کردم، بعدها اذعان کرده اول ها میگفته گربه محض رضای خدا موش نمیگیره و اون هم فکر میکرده نقشه ای براش دارم. ببین تو این سالها چی به سر ما اومده حتی دست کمک به سمتمون دراز میشه میخوایم با بدبینی ردش کنیم).

hami 468

گفت: “اونجوری فایده نداره، خونه های شکار رو اصلا فرصت نمیدن به سایت گذاشتن برسه، باید بریم از جلوی مجتمع ها رد بشیم اگر جا خالی داشته باشن رو تابلو دم درشون میزنن”

رسیدم نورث ونکوور، بیست دقیقه هم پیاده روی سربالایی در پیش داشتم، تا از ایستگاه اتوبوس به خونه برسم. مسیر اینقدر زیبا بود که هر سفر تو شهری یک اردوی تفریحی محسوب میشد. همه چی هنوز برام سیاه بود، نمیدونستم چه روزهایی پیش رو داریم. نمیخواستم همسرم فکر کنه من ترسیدم تا دل اون قرص باشه. میخواستم احساس کنه همه چی طبق برنامه هست، همونطور که بهش قول داده بودم و حداقل اون نگران نباشه و از کشور جدید لذت ببره.

رسیدم! رفتم تو خونه و به همسر گفتم لوازم ضروری رو بذار تو کوله پشتی بقیه چمدونها رو هم چند روز بعد میام میبرم. همسر گفت رادوین از صبح همش بالا میاره و گریه میکنه. گفتم چرا؟ گفت با در کمد بازی میکرد انگشتت موند لای در و شروع به گریه کرد و بعدشم همش بالا میاره. رفتم رادوینو بغل کردم. دیدم تب نداره ولی چشماش به هم مالیده هست. تو چشماش نگاه کردم و تو دلم احساس کردم اگر سختی های این بچه حتی همین چند روز یاشه، باز هم احساس گناه میکنم.

ما هنوز بیمه درمانی نداشتیم، سیستم بیمه درمانی در کانادا استانی هست و استان بریتیش کلمبیا که ما درش بودیم سه ماه بعد از ورود مهاجر ها بهشون بیمه درمانی میده. البته اگر روز آخر ماه هم به کانادا رسیده باشین، براتون یک ماه محاسبه میشه. یک ویزیت پزشک عمومی می تونست بدون بیمه از 500 تا 900 دلار برامون تموم شه. کوله رو انداختم پشتم و به همسر گفتم پسر رو بده بغل من. فعلا فقط میخواستم برم!

بابک در ونکوور
رادوین سرش رو روی شونه من گذاشت و تو مسیر در حین پیاده روی، به سرش دست می کشیدم، چشماش بی حال بود. نمی دونستم به بچم لطف کردم یا ظلم که مهاجرت کردم. شده بودم پر از سوال از آینده مجهول. بعد از یکساعت رسیدیم خونه مریم خانم، یک خانه گرم و پر انرژی ایرانی، بوی غذای مامان پز. استقبال گرم مادر گونه مریم خانم خستگی ما را تا حدودی درآورد. چه غذایی چه دستپختی، چه آپارتمان خوشگلی چه ویوی خوبی. دنبال دکتر برای رادوین هم بودم. که…

ادامه در قسمت چهارم داستان مهاجرت بابک

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: 59 میانگین: 4.5]

بابک

من، بابک یک مهاجر به کانادا زندگیم دستخوش پستی و بلندیهای زیادی بوده. 3 سال پیش در کانادا شرکت دیجیتال مارکتینگ تاسیس کردم و مدیر شرکت ساتورن وب آرت هستم. رسانه غیر انتفاعی و رایگان تلویزیون مهاجر را ایجاد کردم تا مهاجران یا افرادی که در این راه هستند، به تجارب و اطلاعات صحیح دست پیدا کنند. اگر این رسانه را مفید دیدید آنرا در شبکه های اجتماعی خود به دوستان معرفی کنید.

‫2 نظر از خوانندگان

  1. مشکلی که تو سایت دارید و پیشنهاد می کنم حل کنید اینه که نمیشه همه قسمت ها را تو یک بخش ببینیم .
    لینک هایی که برای قسمت های قبلی گذاشتید کار نمی کنه و ارور 404 میده
    پیشنهاد می کنم به اسم هر شخص یک دسته بندی ایجاد کنید که همه مطالب مربوط به این شخص کاربر بتونه پیدا کنه و بخونه …
    یک راه بهتر دیگه اینکه آخر هر مطلب لینک قسمت اولی تا آخر رو بذارید تا هر کس خواست به هر قسمت دسترسی داشته باشه .
    به نظرم این موارد می تونه کمک کنه که سایت بهتر بشه

    1. متشکریم آرش عزیز از توجه شما،
      بله بدلیل تغییرات ساختاری که با گشترش وبسایت بوجود اومده لینک برخی قسمتها معیوب شده که با تذکر شما مشکل رو تا فردا مرتفع خواهیم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا