کانادامهاجرتونکوور

مهاجرت بابک به ونکوور – قسمت پنجم

پیدا کردن خانه در کانادا

اجاره خانه در ونکوور

ادامه از قسمت چهارم … چاه نفت رو که مریم خانم بهش گفت، لبخندی روی لباش ظاهر شد. پرل پرسید چند نفرید؟ گفتم سه نفر. خودمو آماده کرده بودم مثل ایران از ما بپرسه چند تا بچه داری؟ دختره یا پسر؟ شلوغه یا آرومه؟ که نپرسید. بعدا فهمیدم اگر چنین چیزی بپرسه و بعدش خونه رو اجاره نده میشه ازش به جرم تبعیض شکایت کنم. یعنی در کانادا صاحبخونه حق نداره به خاطر بچه، از اجاره دادن خونه خودداری کنه.

پرل گفت: آخه من به یکی قول دادم بیاد بعد از ظهر ببینه. منم سریع گفتم ولش کن تموم شد من امضا کردم. گفت: از ماه اول شش روز گذشته ولی باید همه اجاره رو بدی و این ماه رو  بعلاوه دمج دیپازیت Damage Deposit باید نقد بدی ( مثل پول پیش خودمونه ولی مبلغش نصف اجاره یک ماه هست که اگر خونه خرابی چیزی داشت، صاحبخونه از اون پول برداشت کنه)  بقیه ماه ها رو چک. منم پولهام بانک بود و نمیخواستم بگم فردا که یه فرصت دیگه رو از دست بدم. دو هزار دلار آمریکا تو کیفم بود که هنوز چنج نکرده بودم. همه رو گذاشتم رو میزش.

اجاره خانه در ونکوور
طبقه پایین سمت راست منزل خانم پرل مدیر ساختمون بود

گفت اینجا کاناداست، دلار آمریکا به دردم نمیخوره، گفتم وایسا الان میام. خونه با پیاده روی یک ربع با یک صرافی معروف به اسم Happy currency فاصله داشت. طوری رفتم صرافی برگشتم که پرل و مریم خانم فکر کردند رفتم تا دم در برگشتم. پولشو دادم قرارداد رو امضا کردم و کلید ها رو تحویلم داد. گفت واستا بگم جانی بیاد خونه رو تحویلتون بده و رمز ورودی در رو عوض کنی. زنگ زد و جانی اومد، مردی حدود ۴۵ ساله، قد بلند، بدون مو و خاورمیانه ای که بعد ها فهمیدم از مسیحی های عراق بوده و سی ساله کاناداست. جانی خوش و بشی کرد و منو برد ته راه رو که خونه توش قرار داشت. همه چی رو تحویل داد. خونه یک خوابه نقلی، تمیز و نورگیر. در ورودیش، الکترونیکی و رمز دار بود. با اینکه شش سال گذشته هنوز رمزش یادم هست، نمیدونم چرا ۵۲۱۰ یادم مونده.

زندگی در ونکوور کانادا
شاید بعد از شش روز اولین روزی بود از ته دل خنده به لبم اومد

مثل اغلب خونه های کانادایی، این خونه هم موکت داشت و اجاق خوراک پزی و یخچال و پرده هم روی خودش بود. یک خونه یک خوابه با یک بالکن نقلی که توسط نرده از پیاده رو جدا میشد. برای یک ایرانی که همیشه دور خونش دیوار آجری سه متری بوده، حس عجیبیه این کنار پیاده رو بودن بدون هیچ حفاظ و دیواری.

در کانادا صاحبخونه حق نداره به خاطر بچه، از اجاره دادن خونه خودداری کنه.

گوشیم زنگ خورد. دوستمون که وسایلمون هنوز خونش بود گفت شب خواهرام رو دعوت کردم شما هم تشریف بیارین. خوب من هم قبول کردم چون چمدونامون رو باید می آوردیم. فعلا زنگ زدم به همسر و خبر دادم که خونه رو گرفتم، خیلی خوشحال شد، از مریم خانم هم تشکر کردم. هنوز ظهر بود و رفتیم خونه مریم خانم تا آماده بشیم بریم خونه دوست. به غلط کردن افتادم. رادوین هنوز حالش خوب نبود و بی تابی میکرد. سه تا اتوبوس عوض کردیم. واقعا از برنابی تا لین ولی در نورث ونکوور خیلی بد مسیر بود. از طرفی هنوز کالسکه برای رادوین نگرفته بودم همش بغل بود و واقعا بعد چند روز دوندگی، بی خوابی و جت لگ، جونی نمونده بود. تا خونه دوست نزدیک بیست دقیقه هم پیاده روی سربالایی داشتیم.
ساعت ۸ قرار داشتیم ولی ۸:۴۵ رسیدیم. به محض اینکه رسیدیم گفتند شام آماده هست بکشیم؟ ما هم گفتیم بله، ببخشید ما دیر کردیم. دستشون درد نکنه، غذا خوردیم و گپی زدیم با شوهر خواهر های دوست که آدمای با حال و خوش مشربی بودند. چمدونامون رو گذاشته بودن وسط هال و بچه های صاحبخونه ازشون بالا و پایین میرفتن. اصلا حس خوبی نداشتم. بخاطر این نبود که چیز مهمی توشه شاید واسه این بود که به نوعی همه زندگیمون شده بود اون چند تا چمدون بی صاحب. همش چشمم به چمدونها بود فکر کنم چند روزی بود وسط خونه بودند.

ساعت ۱۰ شد و باید میرفتیم. شوهر خواهر دوست گفت من میرسونم و چمدوناتون رو هم میبریم. لطف بزرگی به من کرد، چون میخواستم تاکسی بگیرم و مطمئن نبودم همش تو تاکسی جا میشد. آدرس خونه رو بهش دادم و صاف رفتیم منزلی که کفپوشش فقط یک موکت بود و ۵۲۱۰ رو زدم.
صحنه ای که از شب اول اقامتمون در خونمون تا ابد حک شده: یک خونه خالی که رادوین در یک کنج، کنار شوفاژ ها روی موکت خوابیده، همه جا تاریک، همه جا ساکت…

اصلا حس خوبی نداشتم. بخاطر این نبود که چیز مهمی توشه شاید واسه این بود که به نوعی همه زندگیمون شده بود اون چند تا چمدون بی صاحب

از ایران چند تا پتو و بالش، بسته بندی و فشرده تو چمدونها آورده بودیم که زیر سر رادوین گذاشتم و برای خودمون توی هال جا پهن کردم. ساعت ۱۱ شب بود ولی خیلی هوس چای کرده بودم، اما فعلا آشپزخونه خالی بود و چیزی برای خوردن نداشتیم تا صبح. خونه تاریک بود چون هنوز آباژور نداشتیم، معمولا کانادایی ها به ندرت تو خونه هاشون لامپ سقفی کار میگذارند. هال و پذیرایی ما هم لامپ سقفی نداشت.  فقط تو آشپزخونه یه لامپ سقفی بود. اینترنت وای فای هم که نداشتیم و پلن تلفنم هم دیتا کم داشت. چاره ای جز خواب نبود.

یه نگاهی از پنجره های بزرگ مشرف به خیابون به بیرون انداختم، نسبتا تاریک بود و خلوت. تا حالا اینقدر مشرف به خیابون نبودم، یا بهتر بگم خیابون مشرف به من نبوده. بی صدا رفتم از وسایلی که با خودمون آورده بودیم یه چاقو برداشتم، گذاشتم زبر بالشم و روی موکت ها خوابیدیم با یک پتو.

صبح شد و نور داخل خانه می تابید. بلند شدمو از پنجره بیرونو نگاه کردم، خیلی زیبا بود. حس حماقت پیدا کردم که دیشب با چاقو خوابیدم. همسر و پسر هم بیدار شدند. گفتم میرم از سوپر استور برای صبحانه خرید کنم. همسر گفت ما هم میایم. ۵ دقیقه پیاده روی تا مترو تاون داشتیم. مترو تاون بزرگترین مال سرپوشیده استان بریتیش کلمبیا است. فعلا وقت مال گردی نبود و من هلاک یه لیوان چای بودم هنوز.

سوپر استور
سوپر استور داخل متروتاون برنابی، اولین هایپرمارکت که خرید کردم

رادوین هنوز سریع راه نمی رفت و تو بغلم میگرفتمش. وقتی رسیدیم سوپر استور، تازه متوجه شدم چقدر یک مهاجر باید از صفر شروع کنه. هیچ مارک و برندی رو نمیشناختم. مثلا بیست مدل پنیر بود و باید روی تک تکش رو میخوندم تا بفهمم کدوم مثل پنیر های ما هست. اینجوری شد که خرید ۵ قلم مواد غذایی برای صبحانه ۳ ساعت طول کشید. اومدیم جای پیشخون که حساب کنم و سعی کردم به دور از خجالت مثل کانادایی ها با یک خوش و بش سر صحبت رو باز کنم. خانمی که پشت پیشخون بود در جواب حالتون خوبه من، تشکر و کرد و یه چیزی گفت که نفهمیم! ببخشید گفتم که تکرار کنه .. دوباره گفت و بازم منظورشو نفهمیدم. اصلا هیچ پیش زمینه ای نداشتم که در جواب سلام حالتون چطوره به انگلیسی داره چی میگه….

دفعه سوم یک کیسه پلاستیک نشونم داد تازه دوزاریم افتاد که اینجا تو فروشگاهها اول می پرسند Do you need a bag? یعنی کیسه پلاستیکی لازم داری؟ که خریدتو بگذارند داخلش. خیلی خجالت کشیدم فهمیدم مهم نیست چقدر انگلیسی بلدم ، بلکه باید بدونم اینا تو هر موقعیتی چه صحبتها و سوالات متداولی دارند.

خسته شده بودیم، یه کم احساس عقب موندگی بهم دست میداد ولی از طرفی همه چی جذاب و تازه بود. بلاخره رسیدیم خونه چای درست کردیم و نیمرو، اومدیم یه سفره کوچیک پهن کردیم که صبحونه رو شروع کنیم. ولی قند نداشتیم، نمیدونستیم از کجا قند پیدا کنیم. نون هم که گرفته بودیم مثل لواش نیم پز بود، داخلش هم تخم جارو بود. تو دلم میگفتم زندگیمو از چه سطحی به اینجا رسوندم؟ اولین فرصتی بود که با همسر رو به روی هم نشستیم و احساس همو درک میکردیم، بغض نمیگذاشت لقمه های غذا بدون درد پایین بره… هر لقمه درد داشت تا صبحونه تموم شد.

به همسر گفتم بریم اول یک کالسکه بخریم، بعدشم برای تو یه خط موبایل بگیریم و چند تا نمایندگی ماشین هم برم. ادامه دارد … در قسمت ششم داستان مهاجرت بابک به کانادا

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: ۵۳ میانگین: ۴.۶]

بابک

من، بابک یک مهاجر به کانادا زندگیم دستخوش پستی و بلندیهای زیادی بوده. 3 سال پیش در کانادا شرکت دیجیتال مارکتینگ تاسیس کردم و مدیر شرکت ساتورن وب آرت هستم. رسانه غیر انتفاعی و رایگان تلویزیون مهاجر را ایجاد کردم تا مهاجران یا افرادی که در این راه هستند، به تجارب و اطلاعات صحیح دست پیدا کنند. اگر این رسانه را مفید دیدید آنرا در شبکه های اجتماعی خود به دوستان معرفی کنید.

‫۱۲ نظر از خوانندگان

  1. سلام بابک عزیز، ببخشید میشه بگی ایا توی کانادا موسسه یا مکانی هست که وقتی مهاجرا میان بتونن چند روزی رو اونجا بگذرنن تا کار های اولیه برای مثلا خونه پیدا کردن ‌، و … رو انجام بدن؟

  2. واقعا زیبا ، مفید و دقیق می نویسید آقا بابک
    ما هم اگه بشه و افسر با ویزا موافقت کنه شاید ژانویه ونکوور باشیم. می دونید واقعا نکاتی که میگید برای ما حیاتی ه
    دقیقا وقتی میگید انگار داشتم تو تاریکی راه میرفتم رو وقتی داشتیم تصمیم به مهاجرت می‌گرفتیم با تمام وجود احساس کردیم و مطالب شما نوری که خیلی مطالب رو روشن میکنه
    ازتون ممنونیم

  3. اقا بابک دارم گریه میکنم با این متن.تمگار خودم دارم اون لقمه های صبحانه رو با بغض قورت بدم.چون خودم هم قصد مهاجرت دارم و مدام تو دلم خالی میشه

  4. ممنون بابک عزیز،شاید اگه اون موقع شروین کوچولو رو هم داشتید ،موقع خوندن خاطرات تون ،انگار نزدیکترین اتفاقات آینده ام رو متصور میشدم.خیلی خوب نوشتی و احساس نزدیکی رو منتقل میکنه،ممنونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا