کانادامهاجرتمونترال

مهاجرت جواد به مونترال کانادا – قسمت سوم

دریافت نامه پذیرش کبک از آفیسر

ادامه داستان از قسمت دوم داستان مهاجرت جواد به مونترال …همه چی رو جواب دادم غیر از یک سوال که نفهمیدم چی پرسید و دو سوال که فهمیدم اما جوابش رو آماده نکرده بودم و تنها کاری که کردم این بود که به افیسر خیره شدم. و در نهایت آفیسر بهمون گفت که درخواست ویزاتون پذیرفته شد.

اونجا بود که تمام فشار و استرس این چند وقت به من به یکباره با اشک و هق هق تخلیه شد. همسرم منو آروم کرد و زیرلب گفت زشته خودت رو جمع کن و افیسر برگه CSQ رو پرینت گرفت و راهنمایی های لازم رو انجام داد و بدرقه مون کرد. حس سبکی یک پرنده رو داشتم که بالهاش رو برای اولین بار باز کرده و بال زدن رو برای نخستین بار تجربه میکنه، خوشحال بودیم و چهار شب بعدش رو به این مناسبت توی دبی جشن گرفتیم و برگشتیم ایران.

پرواز مونترال از قطر
خوشحال بودیم و چهار شب بعدش رو به این مناسبت توی دبی جشن گرفتیم و برگشتیم ایران

مرحله بعد از دریافت پذیرش کبک، جمع آوری مدارک و ارسال اونها برای پذیرش فدرال و دریافت ویزا بود که باید انجام میدادم که کار سختی نبود و میشد ظرف چند روز فرمها و مدارک و آماده کرد و فرستاد اما برای من شش ماه طول کشید. شش ماهی که باز هم بین ماندن و رفتن با خودم همدل نشده بودم و پاره های دلم هرکدام روی حرف خودشون پافشاری میکردند. شش ماهی که هنوز دو دو تا چهار تا میکردم. شش ماهی که هر روز طوری به پدر و مادر و دوستانم نگاه میکردم که انگار قراره بزودی از دست بدمشون.

اونجا بود که تمام فشار و استرس این چند وقت به من به یکباره با اشک و هق هق تخلیه شد.

تو این شش ماه چند بار با یکی از دوستانم به اسم بابک که اون هم به تازگی به کانادا رفته بود صحبت کردم. از اوضاع کانادا میپرسیدم. اون هم خوشحال بود ولی اول راه بود و در حال کسب تجربه. به من میگفت جواد من ونکوور هستم و اول شما باید ببینید کدوم شهر میخواید برید بعد از ساکنینی که همون شهر زندگی میکنند مشورت بگیری.

نهایتا شهریور ۹۴ مدارک رو ارسال کردم. دو ماه بعد فرستادن مدارک مرحله فدرال ایمیل انجام معاینات پزشکی اومد و اون روهم انجام دادیم و بعد حدود سه ماه نامه ارسال پاسپورت برای الصاق ویزا به دستم رسید که مرحله نهایی قبل مهاجرت هستش. فروردین ۹۵ پاسپورت به همراه ویزای کانادا رو داشتیم و برای سفر برنامه ریزی کردیم که اواسط شهریورماه بریم.

خیلی درگیر کار شده بودم. به غیر از شرکت نفت برای یک شرکت خصوصی هم در ماهشهر به عنوان مهندس طراح فرایند پالایشگاه کار میکردم و شاید هر ماه کمتر از یکهفته خونه بودم و پشت سر هم ماموریت داخلی و خارجی میرفتم. طوری گرفتار کار بودم که اصلا وقت برنامه ریزی درست و حسابی و مطالعه و تحقیق نداشتم و حتی نمیدونستیم که کدوم شهر کانادا رو انتخاب کنیم برای موندن.

javad asalouyeh
غیر از شرکت نفت برای یک شرکت خصوصی هم در ماهشهر به عنوان مهندس طراح فرایند پالایشگاه کار میکردم

برنامه مون این بود که بریم مونترال خونه خواهرم، یکماه اول تفریح کنیم و خستگی درکنیم و بعد تصمیم بگیریم چکار باید بکنیم. قبلا هم گفتم که خیلی اهل برنامه ریزی نبودم اون موقع. روز قبل از سفرمون من از ماموریت کاری یکهفته ای که به اوکراین داشتم برگشتم! همسرم در نبود من تقریبا چمدانها رو بسته بود و در حال نهایی کردن کارها بود. توی چندماه آخر منتهی به مهاجرت همسرم خیلی زحمت کشید و بار نبود من رو به تنهایی تحمل کرد.

اینجای داستانم رو هر وقت یادم میاد اشکام خود به خود سرازیر میشن. روز مهاجرت و خداحافظی از پدرو مادر و دوستان، انقدر تلخ و سنگین هستش برام که هنوز هم حتی فکر کردن و نوشتنش من رو اذیت میکنه و بغضی که تا چندهفته بعد مهاجرت گلوم رو فشار میداد به سراغم میاد. میگن تجربه ی مهاجرت به اندازه ی تحمل غم از دست دادن یکی از عزیزان برای انسان ناگواره و واقعا به جرات میتونم بگم تلخ ترین روز زندگی من جمعه ۱۲ شهریور ۹۵ هست. روزی که پاره ای از وجودم کنده شد، گریست و با من نیومد…

قبل از پرواز در فرودگاه

هیچوقت تو زندگیم پدرم رو با اون حال ندیده بودم. توی فرودگاه قلبم داشت از سینه ام در میومد، پدرم جوری بامن صحبت کرد و حالی داشت که انگار دفعه آخری هست که من رو میبینه، اصلا انتظار نداشتم انقدر تلخ باشه خداحافظی، مادرم که توان اومدن به فرودگاه رو هم نداشت و تو خونه از حال رفت و نتونست ما رو بدرقه کنه. هنوز هم اون پاره ی قلبم بهم میگه اشتباه کردی که تنهاشون گذاشتی و اومدی و تو هیچوقت نباید کاری میکردی که اونها به اون حال بیوفتند.

میگن تجربه ی مهاجرت به اندازه ی تحمل غم از دست دادن یکی از عزیزان برای انسان ناگواره

به هر شکلی بود اون لحظات سخت خداحافظی رو پشت سر گذاشتیم و سوار هواپیما شدیم. توی هواپیما دفترچه خاطرات نوستالوژی دهه شصتی ها رو ورق میزدم که دوستم محمدرضا تو آخرین لحظات بهم یادگاری داد و ناخداگاه شعری از لئون توام رو تو ذهنم زمزمه می کردم که میگه:

«هرجا که هستی، باش،
اما سرزمین مادری ات را فراموش نکن.
پرواز کن،
به سفرهای دور و دراز، برو.
اما به پشت سرت هم نگاه کن!
هر سفری در زندگی مان،
خود، مدرسه ای شگفت انگیز است،
که هر مسافری از آن، بسیار می‌آموزد،
و در آن، بسیار چیز، برای بخشیدن خواهد داشت.»

پروازمون به مونترال یک توقف کوتاه در پاریس داشت و از پاریس تا مونترال ۷.۵ ساعت پرواز کردیم تا رسیدیم به کانادا. اواخر پرواز یکی از خدمه ی پرواز فرمی داد بهمون که باید اطلاعات پرواز و سفرمون و اطلاعات بار و پولی که با خودمون آورده بودیم رو توش ذکر میکردیم. البته الان دیگه این فرمهای کاغذی جای خودش رو به کامپیوترهایی با صفحات لمسی بزرگی داده که به تعداد زیادی در ورودی سالن فرودگاه موجود است و قبل از رسیدن به اتاقک پلیس فرودگاه باید پاسپورت رو اسکن کنی و اطلاعات رو وارد کنی و پرینت اطلاعات شخصی و بار رو به پلیس نشون بدی.

عکس زیبا از مونترال استا کبک
این عکس رو گرفتم چون واقعا طبیعت مونترال در پاییز بسیار زیبا و پر از رنگهای بدیع است

مهمه که به ازای هر نفر بیشتر از دویست نخ سیگار و یک لیتر نوشیدنی الکلی همراه نداشته باشی و در داخل بار هم مواد ممنوعه از جمله لبنیات، کشک، روغن حیوانی و …. نباشه و اگر آجیل و خشکبار همراه دارید تیک مربوطه رو حتما بزنید که با مشکل و جریمه مواجه نشید.

به مونترال رسیدیم

پلیس بعد از چک کردن پاسپورت و سوال و جواب کوتاهی ما رو راهنمایی کرد به قسمتی که مخصوص مهاجرین تازه وارد هست. رفتیم اونجا و نوبت گرفتیم. در زمان انتظار هم موبایلم رو به اینترنت رایگان فرودگاه متصل کردم و با خواهرم تماس گرفتم و قرار شد زمانی که کارمون تموم شد بیان دنبالمون و بریم خونشون و سوم سپتامبر ۲۰۱۶ اقامت دائم کانادا رو دریافت کردیم. ادامه دارد…

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: ۷ میانگین: ۳.۶]

جواد

من جواد هستم و نزدیک به چهار سال است که در مونترال کانادا زندگی میکنم. در تلویزیون مهاجر داستان مهاجرتم به استان کبک کانادا رو نقل میکنم تا راهنمایی باشه برای افرادی که عازم همین مسیر هستند.

‫۶ نظر از خوانندگان

  1. جواد عزیز سلام
    من به شدت پیگیر نوشته هات هستم.هر خطی که می خونم چهره همیشه خندونت جلوی چشمم هست. مواظب خودتون باشید و باز هم بنویس

    1. قربون محبتت هادی جان. یادم میاد که کلی میرفتیم پارک گلها و میشستیم و کلی با هم در مورد آینده و برنامه هامون صحبت میکردیم و چه اوقات خوش و مسافرتهایی با هم داشتیم. از دوران دبیرستان که با هم دوست شدیم هر روزی که گذشته این دوستی عمیق تر و دلپذیرتر شده و حالا هزاران کیلومتر فاصله هم نمیتونه این پیوند دوستی رو جدا کنه. امیدوارم کنار خانواده شاد و تندرست باشی همیشه هادی جان. به امید دیدار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا