کانادامهاجرتمونترال

داستان مهاجرت جواد به کبک– قسمت دهم

تولد فرزندم در کانادا

ادامه داستان از قسمت نهم مهاجرت جواد به کانادا … متشکرم که تا اینجای داستان مهاجرت من به کانادا همراه بودید. با سختیهایی که به من گذشت غمگین شدید و با هیجان و خوشحالیهایم ، خوشحالی کردید. چیزی به پایان این داستان باقی نمونده و در این قسمت قصد دارم از تولد دخترم جانا براتون بگم. اینکه سیستم بیمارستان های کانادا بعد از تولد فرزند در کانادا چطور عمل می کنند. از همه نظراتی که در این مدت روی نوشته های من گذاشتید کمال سپاسگذاری را دارم.

مسافرت به ایران از کانادا

تابستان و پاییز به همین منوال گذشت. به شرایط سخت درس و کار همزمان عادت کرده بودم و سطح تحملم بالاتر رفته بود. شرایط مالی کمی بهتر شده بود و بعد گذشت یکسال ثبات نسبی پیدا کرده بودیم. مسیر درسی و کاری برای من روشن بود و حدود یکسال دیگه درسم تموم میشد و میتونستم کار خوبی پیدا کنم و شرایط خیلی بهتر میشد، همین من رو بسیار امیدوار و دلگرم نگه می داشت.

سریع تمام وسایلم رو جمع کردم و زدم به جاده. از تورنتو به مونترال حدود شش ساعت با ماشین راه بود.

ads template2

کریسمس نزدیک می شد و کالج برای حدود سه هفته تعطیل می شد. میتونستم یکهفته بهش اضافه کنم و فرصتی یکماهه بود برای ایران رفتن و رفع خستگی. برای خرید بلیط پس انداز زیادی نداشتیم و کارم رو هم به احتمال زیاد از دست میدادم اگر میرفتم ایران، اما به لحاظ روحی واقعا نیاز داشتم به این سفر. خیلی دلتنگ ایران بودم. به هر طریقی بود بلیط گرفتیم که اونهم برای خودش داستان جداگانه ای داره که خدا خواست و جور شد و برای یکماه رفتیم ایران و دیدار تازه کردیم.

دیدار با خانواده و همه دوستان تازه شد. قبل از مهاجرت در کانادا در کنار هم بودیم همه خوب و مهربان بودند. حالا که این بار میهمانشون بودم همه مهربانی ها دو چندان شده بود. خدایا وقتی میریم ایران، توان بده بتونیم دلبکنیم و برگردیم. سفر خیلی خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت بهمون و پر از انرژی برگشتیم.

تولد دخترم جانا در کانادا

قبل از اینکه مهاجرت کنیم، برنامه داشتیم که فرزندمون رو کانادا به دنیا بیاریم و تا اون موقع صبر کنیم. سال ۹۱ ازدواج کرده بودیم و حالا بعد شش سال، حالا کانادا بودیم و وقت مناسبی بود برای بچه دار شدن. از ایران که برگشتیم، خانومم پنج ماهه باردار بود. برنامه ی منظمی داشتیم برای مراجعه به پزشک متخصص و انجام سونوگرافی های مربوطه. ویزیت پزشک و سونوگرافی رایگان بود. کلینیک محلی هم یکسری کلاسها و جلسات و مشاوره های رایگان آموزشی، ورزشی و تغذیه ای برگزار میکردند و شرایط خانومم و حتی شرایط خانواده رو تحت نظر داشتن. برنامه غذایی و رژیم مناسب روزانه رو توی بروشورهای مختلف در اختیارمون گذاشته بودن.

لازم نیست فرمی پر کنم یا پولی بدم یا امضایی بکنم؟ سرپرستار بهم کفت نه دیگه برو و مواظب دختر و مادرش باش

یکسری کوپن های تهیه ی رایگان شیر و آبمیوه و تخم مرغ هم بهمون دادن از زمان بارداری تا چند ماه بعد زایمان. خلاصه بگم که خیلی برام جالب و خوشحال کننده بود اینهمه توجه و رسیدگی و امکانات همگی رایگان. یکماه قبل زایمان هم مشاور کلینیک محله یک برگه بهمون داد که باهاش یک پکیج نوزاد شامل کیف کودک، لباس نوزادی دو دست، حوله و ملحفه و کلاه و وسایل اولیه ی دیگه مثل شیشه شیر و… داخلش بود نوزاد رو گرفتیم به قیمت تنها پنج دلار. محل زایمان هم بیمارستان رویال ویکتوریا بود که جدید و تازه ساخت و بسیار مجهز بود.

مونترال شهری که مهاجران در آن پا میگیرند
مونترال شهری که مهاجران در آن پا میگیرند

تاریخ زایمان اواخر اردیبهشت تعیین شده بود. اوایل اردیبهشت مدیر عامل واحد پالایشگاهی خصوصی ماهشهر که تو ایران براش کار میکردم اومده بود تورنتو برای بررسی طرح سرمایه گزاری که چند ماه بود روش کار میکردیم. من مجبور شدم کارم رو رها کنم و برم تورنتو تا چند روزی اونجا کارها رو پیش ببریم و برنامه ای دوهفته ای و فشرده داشتیه باشیم. با این که موقعیت خانومم مناسب نبود و باید کنارش می بودم اما با این قوت قلب که دوستان نزدیک کالج و خواهرم هستند رفتم تورنتو.

در راه بیمارستان به مونترال

یکشنبه شب ۲۹ اپریل ساعت حدود دوازده شب بود که بعد یکروز پرکار توی تورنتو رفته بودم توی رخت خواب و آماده ی خوابیدن میشدم که خانومم تماس گرفت و شروع کرد به حال و احوال کردن، در همین حین احساس کردم که صداهای اطرافش شبیه صدای خونه نیست، ازش پرسیدم کجایی؟ یکم طفره رفت و بعد گفت که من رو حبیب و خانومش به همراه یکی از دوستانمون که تو ساختمون ما زندگی می کردن رسوندن بیمارستان و فردا زایمان میکنه. حبیب ساکن ساختمان کناری ما بود و خانومم با همسرش که اون هم باردار بود دوستای خوبی بودن و الان هم هستن. همسرم به خواهرم هم تماس گرفته بود و اونها هم در راه رسیدن به بیمارستان بودن.

hami 468

بهش گفتم الان راه میوفتم و صبح قبل زمان زایمان اونجا خواهم بود. نگران شد و گفت بزار فردا صبح راه بیوفت که خسته نباشی اما من دلم دیگه آروم و قرار نداشت و نمیتونستم راحت بخوابم. سریع تمام وسایلم رو جمع کردم و زدم به جاده. از تورنتو به مونترال حدود شش ساعت با ماشین راه بود. سه چهار ساعت اول رو به ضرب قهوه رانندگی کردم اما حدود چهار و پنج صبح دیگه چشمام باز نمیشد و احساس کردم رانندگی خطرناکه با این وضعیت. توی پارکینگ یک ایستگاه بین راهی نگه داشتم و خوابم برد.

جانا در مونترال
دخترم جانا چند روز پیش تولد دو سالگیش رو پشت سر گذاشت

چشمام رو که باز کردم هوا روشن شده بود. ساعت نزدیک هفت صبح بود. به خواهرم که کنار خانومم بود تماس گرفتم، گفت که دکترها گفتن که بعد از ظهر زایمان انجام میشه و وضعیت خانومم خوبه. دوباره راه افتادم. مسیریاب زمان مونده به بیمارستان رو یک ساعت و نیم نشون میداد. قبل رسیدن به بیمارستان کمی آبمیوه و خوراکی خریدم و پرسان پرسان اتاق همسر رو پیدا کردم. ساعت نه صبح بود و خداروشکر خانومم وضعیتش خوب بود. من که اومدم پرستارها از خواهرم خواهش کردن که بره و ما رو تو اتاق تنها بزاره. من از خواهرم خواستم که بره خونه و استراحت کنه، چون زمان زایمان فقط پدر بچه میتونست کنار همسرش باشه.

زایمان در کانادا

یک اتاق بود با تمام تجهیزات لازم برای زایمان و کودک نوزاد، دستشویی و یک مبل راحتی برای همراه که میتونست دراز بکشه و استراحت کنه. پنجره هم نمای زیبایی از شهر داشت. وقت زایمان که نزدیک شد، دکتر و پرستارها اومدن، من خیلی استرس داشتم و خودم رو آماده نکرده بودم که تو اون شرایط توی اتاق باشم، یک جایی هم احساس کردم حالم داره بهم میخوره از ترس و استرس و الانه که غش کنم، اما خودم رو کنترل کردم و دست خانومم رو محکم گرفته بودم و باهاش صحبت می کردم تا مراحل زایمان تموم بشه.

ساعت ۱۵:۳۶ دخترم جانا بدنیا اومد. همون لحظه ی بدنیا اومدن دکتر قیچی جراحی رو بمن داد و گفت ببر. من هاج و واج نگاهش کردم، دوباره گفت ببر، ناف بچه رو پدرش باید ببره! قیچی رو گرفتم و ناف دخترم رو بریدم. رسم جالبی بود که ازش خبر نداشتم. پرستار جانا رو برد و زیر دستگاهی گذاشت و تمیزش کرد و آورد داد تو بغل مامانش. لحظه ی شیرینی بود برای من و مادرش. یک لحظه هم بچه رو از ما دور نکردن و تا موقع ترخیص، همه کارها رو میومدن تو اتاق و انجام میدادن. دکترش گفت که بچه و مادرش هر دو خوبن و فردا ظهر مرخص هستید.

اون شب پرستارها مرتب میومدن و به ما سر میزدن و کارهای بچه و مادرش رو انجام میدادن. یکبار هم پرستار اومد و به من طریقه ی عوض کردن بچه رو آموزش داد. از تلویزیونی که به دیوار اتاق نصب بود هم فیلمهای آموزشی بچه داری پخش میشد و مراحل مختلف شیردهی، واکسیناسیون و … رو آموزش می داد.

تولد فرزندم جانا در کانادا
در غربت هیچ بهونه بهتر از فرزندان برای زندگی و تلاش نیست

صبح روز بعد یک نفر اومد اتاقمون و خودش رو نماینده دولت معرفی کرد و چند تا فرم داد که برای صدور شناسنامه و انتخاب اسم و فامیل بچه بود و ثبت تولد در سامانه ی دولتی. اون نماینده گفت باید فرمها رو پر کنی و پست کنی یا بری توی سایت و انلاین انجام بدی. من بهش گفتم انلاین انجام خواهم داد. قبل ظهر هم دکترش یکبار دیگه اومد و وضعیت مادرو بچه رو بررسی کرد و اجازه ی ترخیص رو صادر کرد. پرستار به من گفت برو کارسیت (car seat یا همون صندلی بچه در ماشین) بچه رو بیار تا بهت نحوه ی بستن بچه رو آموزش بدم.

دکتر قیچی جراحی رو بمن داد و گفت ببر. من هاج و واج نگاهش کردم،

اینم بگم اگر کار سیت مخصوص نوزاد نداشته باشی، بچه رو ترخیص نمیکنن! رفتم و از تو ماشین کارسیت رو آوردم، پرستارش جانا رو گذاشت تو کارسیت و بستن صحیح و استاندارد رو آموزش داد و گفت باید وقت نصب توی ماشین، پشت بچه به سمت صندلی جلو باشه تا دو سالگی. بعدش گفت می تونید برید، من گفتم خب برای ترخیص کجا باید برم، گفت ترخیص شدید و می تونید الان برید و رفت و ما رو تنها گذاشت. تعجب کردم، انتظار داشتم که فرمی رو پر کنم یا امضایی کنم و پولی پرداخت کنم.

مگر میشه که بچه بدنیا بیاری و بدون اینکه جایی رو امضا کنی بری! فکر کردم اشتباه شنیدم و درست متوجه نشدم. رفتم سرپرستاری و گفتم به ما گفتن که می تونیم بریم و مرخص شدیم، الان لازم نیست فرمی پر کنم یا پولی بدم یا امضایی بکنم؟ سرپرستار بهم کفت نه دیگه برو و مواظب دختر و مادرش باش. خیلی با سیستم ایران فرق می کرد و این تفاوت بعدا برام بیشتر نمایان شد که در ادامه میگم براتون.

از بیمارستان رفتیم خونه ی خواهرم تا چند روز اول خواهرم پرستاری کنه از همسر. مادرم هم براش از قبل بلیط گرفته بودیم تا برای زمان زایمان کنارمون باشه اما چون بچه دو سه هفته ای زودتر به دنیا اومد، مادرم هفته ی اول کنارمون نبود. روز سوم یا چهارم بود که جانا رنگ پوست و چشماش زرد شد. فهمیدیم زردی گرفته. صبح بردیمش بیمارستان، دکتر معاینه کردش و گفت باید اینجا بمونید امشب. یک اتاق بهمون دادن که دو تا تخت داشت که من و خانومم استراحت میکردیم و جانا رو بین ما توی دستگاه گذاشته بودن و هر یکساعت پرستار میومد و سر میزد به ما.

javad jana

فردا بعدازظهر دکتر چک کرد و گفت وضعیتش بهتر شده و مرخص شدیم و دوباره پرستار گفت میتونید برید. اینبار دیگه مطمئن بودم که پولی قرار نیست بدم و جایی رو امضا نخواهم کرد. برگشتیم خونه خواهرم و خدارو شکر حال جانا رو به بهبودی میرفت. بعد دو سه روز مادرم اومد و رفتیم خونه خودمون.
فرصتی شد تا فرمهای مربوطه رو به صورت انلاین پر کنم، اونجا اسم و فامیل دخترم رو انتخاب کردم. برام جالب بود که می تونستم فامیل رو هم انتخاب کنم که فامیل من باشه یا مادرش یا ترکیبی از هردو و یا قسمتی از فامیل هر کدوم مون.

دو سه روز بعد از کلینیک محلی یک پرستار وقت گرفت و اومد خونه مون. وسایل بچه رو دید و خونه رو نگاهی انداخت. بچه رو وزن کرد و شیر دادن و عوض کردن بچه رو با ما چک کرد. دفترچه ی واکسیناسیون بچه رو بهمون داد و وقت تعیین کرد برای اولین واکسن بچه.

شاید باورتون نشه، من هفت ماه مرخصی زایمان گرفتم! هفت ماه کار نمیکردم و ۷۵ درصد حقوقی که قبل تولد جانا داشتم به حسابم واریز می شد!

کمتر از یکماه بعد شناسنامه ی جانا با پست اومد، بعدش کارت درمانی و بعدش پاسپورت. همگی رو انلاین اقدام کرده بودم و حتی یکبار به یک اداره مراجعه نکردم برای هیچکدوم ازین کارها. خیلی خیلی خوب بود و اصلا اذیت نشدیم برای انجام کارهای اداری. اصلا فکر نمیکردم انقدر همه چی روی روال باشه. بعد کمتر از چهل روز هم دیدم پولی واریز شده از طرف دولت فدرال که مربوط میشد به کمک هزینه ی فرزند. بعد چند وقت هم کمک هزینه ی دولت کبک برقرار شد، باز هم بدون حتی یک مراجعه و دریغ از حتی یک تماس تلفنی برای پیگیری امور.

کمک هزینه های فرزند در کانادا

مقدار کمک هزینه های فرزند در کانادا عدد ثابتی نیست و بستگی به سطح درآمد خانوار داره اما برای ما که هنوز سطح درآمد خیلی بالایی نداشتیم، عدد قابل توجهی بوده و هنوز هم هست و تمامی هزینه های خوراک و پوشاک بچه رو پوشش میده و اضافی هم میاد. همه چی به صورت خودکار و منظم انجام شد و دولت محترم کانادا نگذاشت آب تو دل ما تکون بخوره و نگران چیزی باشیم. تنها هزینه ای که من کردم برای تولد دخترم، پرداخت ۲۵ دلار پول پارکینگ بیمارستان بود! که اونهم به خاطر شکایتهایی که از طرف مردم میشد، جدیدا دولت محلی قانون جدیدی تصویب کرد که تا سه ساعت اول پارکینگ بیمارستان رایگان هست و به بعدش هم هزینه کمتر شده!

تا الان که بیشتر از دوسال گذشته از تولد دخترم، هیچ هزینه ای از بابت واکسیناسیون و کلینیک تخصصی کودک نداشتیم. دخترم پزشک مخصوص خودش رو داره و چکاپ ها و واکسیناسیونش منظم انجام میشه. روز انجام هر واکسیناسیون برای واکسیناسیون بعدی تاریخ تعیین میشه. چندباری هم که مریض شده توی این دوسال، داروهاش رایگان بوده.

مهاجرت خانواده به کبک کانادا

یک مورد دیگه هم اضافه کنم که شاید باورتون نشه، من هفت ماه مرخصی زایمان گرفتم! هفت ماه کار نمیکردم و ۷۵ درصد حقوقی که قبل تولد جانا داشتم به حسابم واریز می شد! که با توجه به اینکه کسورات بیمه و بازنشستگی ازش کم نمیشد تقریبا برابر بود با همون حقوق زمان کار کردنم. اینجا پدر و مادر هر دو می تونند از مرخصی زایمان استفاده کنند و بنا به تصمیم خودشون مدت زمان در نظر گرفته شده رو بین هم تقسیم میکنند.چون خانومم کار نمیکرد تمام مرخصی ممکن برای پدر رو من استفاده کردم. اگر خانومم قبل زایمان کار میکرد تحت شرایطی حتی تا یکسال و نیم هم میتونست با حقوق از مرخصی زایمان استفاده کنه.

سیاست فرزند آوری و افزایش جمعیت کانادا به این شکل اعمال میشه و این گونه مردم رو به فرزند بیشتر تشویق میکنند. تعداد فرزند بیشتر برابره با کمک هزینه ی بیشتر و تلاش دولت بر این هست که داشتن فرزند بار مالی مضاعف بر دوش خانواده ها نباشه که هیچ بلکه کمک مالی هم باشه. هستند خانواده هایی که سه، چهار و یا پنج فرزند دارند و کمک هزینه ی ماهیانه ی خوبی از دولت دریافت می کنند.

شرایط زندگیم فرق کرده بود و خیلی بهتر شده بود. دیگه کار نمیکردم اما حقوق داشتم، کمک هزینه ی جانا هم بود. تعدادی از دروس کالج رو هم با مدرک ایرانم تطبیق داده بودم و زمان بیشتری رو کنار خانواده و مادرم بودم. تابستون خوبی رو پشت سر گذاشتیم و خوشحال و راضی بودیم. دخترمون هم شده بود شیرینی محفل خانواده ی کوچکمون. اوایل پاییز آخرین درس دوره ی کالج که کارآموزی بود رو توی پالایشگاه مونترال گذروندم و با نمره ی عالی فارغ التحصیل شدم. در وصف گزارش کارآموزی ای که نوشته بودم استادم برام نوشت که این بهترین گزارشی بود که تا الان خونده بودم. خیلی خوشحال شدم ازین تعریفش و مطمئن بودم که میتونم کار خوبی پیدا کنم. حالا باید میرفتم دنبال کاریابی.

اما قبل شروع به کار … ادامه دارد…

امیدوارم این قسمت از داستان مهاجرتم برای اونها که عازم خارج کشور هستند یا قصد مهاجرت دارند مفید بوده باشه. تمامی سوالات شما در پایین همین نوشته، بخش نظرات، توسط خود آقای جواد پاسخ داده خواهد شد.

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: 11 میانگین: 4.5]

جواد

من جواد هستم و نزدیک به چهار سال است که در مونترال کانادا زندگی میکنم. در تلویزیون مهاجر داستان مهاجرتم به استان کبک کانادا رو نقل میکنم تا راهنمایی باشه برای افرادی که عازم همین مسیر هستند.

‫38 نظر از خوانندگان

  1. سلام .ممنون بابت مطالب مفیدتون.همسرتون بعد از بارداری هزینه سونوگرافی و دکتر که داشتن دو خودشون باید پرداخت میکردن؟

    1. سلام، ممنون از لطفتون
      توی داستان نوشتم که همه چی رایگان بود.
      هیچ هزینه ای ندادیم از ابتدای بارداری تا الان که بچه دوسالشه، همه ی خدمات بهداشتی و درمانی رایگان، به غیر از قسمتی از هزینه ی دارو که برای بچه ها همون هزینه ی دارو هم رایگانه

  2. خدا گل دخترتونو زیر سایه شما و همسرتون حفظ کنه ،آفرین که قوی بودید و از پس مشکلات بر اومدید همین انگیزه میده به ماها که دوران سختی ، طولانی و دائمی نیست در کانادا و میتونی امید داشته باشی به روزهای بهتر .همیشه موفق و سربلند باشید 🌹

      1. سلام
        میخواستم بدونم همسر من پایه یک داره و زبان انگلیسی بلده و راننده ماشین سنگین هست.
        خودمم لیسانس مدیریت بازگانی دارم اما تو رشته ی خودم کار نکردم. شنیدم با پایه یک می شه مهاجرت کرد درسته؟ و آیا از طریق سفارت باید اقدام کرد

  3. سلام .خيلي خوشحالم . وقتي ميخواندم اشك مي آمد ناخودآگاه . افتخار ميكنم كه ايرانيهاي خوب اينقدر پيشرفت ميكنند . خدا هنيشه كمك ميكند

  4. بسیار زیبا. خدا رو شکر که از اون همه سختی رها شدید. ماشاالله قدم جانا خانم خیلی خیر بوده 🥰💐👏 موفق و شادمان باشی جواد جان. لذت بدم از داستان زندگی شما
    همشهری و هم رشته هم هستیم 😅⁦☺️⁩😃

  5. سلام آقا جواد
    از صمیم قلب برای شما و خانوادتون خوشحالم
    کاملا مشخصه ک شما لیاقت بهترین هارو دارین❤

  6. وای خیلی خیلی لذت بردم و براتون آرزوی موفقیت بیشتر و سلامتی در کنار خانواده عزیزتون رو دارم🙏🙏

  7. ممنون ازشما بخاطر اینهمه اطلاعات ناب که خالصانه دراختیارمون گذاشتین.واقعا باسختیاتون انگار سختی کشیدیم وباخوشحالیهاتون ازته دل خوشحال شدیم.به امیدروزی که کارهای مهاجرت ماهم به سرانجام برسه وبتونیم کامل ازتجربیاتتون استفاده کنیم..

    1. خواهش میکنم، امیدوارم که مهاجرت تون به خیر و خوشی انجام بشه، خوشحال میشم اگر بتونم کاری براتون انجام بدم🌹🌹

  8. جواد عزیز لحظه لحظه فشاری رو که تحمل کردی میتونستم حس کنم و لحظه هایی که روی خوش زندگی رو تجربه کردی خندیدم و شاد شدم . مرسی واقعا عالی بود

  9. ماشاالله دخترتون جیگره چقدر😘😘😘 به قول مشهدیا براش اسپند دود کنین😄😄
    آقا جواد اگر کسی خانوادش پیشش نباشن و بچه‌ی دیگه ای داشته باشن موقع زایمان بچه دوم تکلیف بچه اولی چیه؟ چون گفتین موقع زایمان شوهر باید کنار خانومش باشه، بچه اول تنها میمونه که….
    یه سوال اینکه ما اگر بخوایم بیایم کانادا نگران پیدا کردن کار جنرال نباشیم برای اینکه از پس هزینه های اولیه زندگی بربیایم تا پیدا کردن کار مناسب و اینکه اونایی که در ورود به کانادا بچه دارن این هزینه هایی که گفتین دولت به بچه میده شامل اون بچه هم میشه یا قوانين خودشو داره؟

    1. سلام ممنون لطف دارین
      خب میشه بچه ی اولشون رو پیش یکی از دوستان بزارن، سریع دوست پیدا میشه، انقدر ایرانی زیاده که مطمئن باشین تنها نمیمونین. اگر نه هم که هستند کسانی که در قبال پول از بچه در خانه مراقبت می کنند که بهشون میگن baby sitter و شما میتونید از خدمات اونها کمک بگیرین.
      هربچه ای که مقیم دائم کانادا باشه (کارت پی آر داشته باشه) این کمک هزینه ها رو دریافت میکنه البته گفتم که بنا به سطح درآمد خانواده هم داره.
      کار جنرال پیدا کردن در مقایسه با پیدا کردن کار تخصصی بسیار ساده تر هست و اگر بحران کرونا منجر به آسیب جدی اقتصاد و کسب و کارها نشه و سطح بیکاری در همین حد پایین باشه، براحتی کار جنرال پیدا میشه

    2. سلام
      میخواستم بدونم همسر من پایه یک داره و زبان انگلیسی بلده و راننده ماشین سنگین هست.
      خودمم لیسانس مدیریت بازگانی دارم اما تو رشته ی خودم کار نکردم. شنیدم با پایه یک می شه مهاجرت کرد درسته؟ و آیا از طریق سفارت باید اقدام کرد

      1. سلام، من میدونم که رانندگی ماشین سنگین بسیار شغل خوب، بادرآمد بالا و عالی ای هست اینجا و بسیار هم مورد تقاضای بازار است و اگر بیاید به راحتی کار پیدا خواهند کرد همسرتون، البته بعد از معادل سازی گواهینامه. اما من در مورد شیوه ی مهاجرت اطلاعی ندارم. بهتره با یک مشاور و یا وکیل مهاجرتی مطمئن مشورت کنید.

  10. درود بر شما
    خدا رو شکر همیشه میگن گر صبر کنی زقوره حلوا سازی و خوشحالم ک صبر وبردباری شما ب شیرینی ختم شد ک صدالبته با اومدن جانا کوچولو دوچندان شد….🙏🏻
    امیدوارم در داستانهای بعدی همش خبر از شادی و خوشحالیتون باشه ک واقعا ما هم خوشحال و آروم میشیم و خانواده ی کوچیک ۳ نفرتون همیشه در کنار هم ب شادی و سلامتی باشه🙏🏻🙏🏻🙏🏻🌹🌹🌹
    جانا کوچولو رو از طرف من ببوسید😘😍

  11. سلام
    اقا جواد اینطور که شما سختی های مهاجرتو نوشتین به دل من که با دو تا بچه از طریق تحصیلی میخایم اقدام کنیم برای مهاجرت کلی ترس انداختین🙁
    یه سوال دارم
    ایا اگر از مستر مجدد برم کالج بعدش میتونم طبق شرایط وارد پول اکسپرس بشم و برای اقامت دایم اقدام کنیم؟ شما اطلاع دارین؟

    1. سلام. بهتره بدونید که ممکنه با چه شرایطی روبرو بشین تا اینکه چشم بسته اقدام به مهاجرت کنین. لازمه که روحیه ی قوی داشته باشین.
      در مورد سوالتون من اطلاعی ندارم از جوابش، میتونید از مشاورین و وکلای مهاجرتی سوال کنید.

  12. سلام آقا جواد عزیز . آرزوی سلامتی برای خانواده ی سه نفره ی تون رو دارم . می خواستم بدونم تولد فرزند در کانادا چه تاثیری در روند اخذ اقامت دارد و اگر مثبت است چه تاثیری شامل حال شما شد؟

    1. سلام. ممنون از لطفتون🌹🌹
      داشتن فرزند امتیاز محاسبه میشه و در روند اخذ اقامت تاثیر مثبت داره.
      من فرزندم وقتی بدنیا اومد که مقیم کانادا بودم و مهاجرت کرده بودم دیگه چه تاثیری میخواست داشته باشه؟😄😃

  13. آقا جواد عزيز خيلي خوشحال شدم كه از پس روزهاي سخت قسمت نهم روزهاي شيرين رسيد و با وجود جاناي عزيز شيرين تر و به ياد ماندني تر هم شد … اميدوارم هميشه موفق باشيد و به زودي يه كمك هزينه جديد هم بگيريد 😉😉

    1. سلام.خیلی باحالی.
      کاشکی ما هم به اونچه که میخواهیم برسیم.از زندگیت انرژی میگیرم.هم شما هم آقا بابک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا