کاناداداستانهای مهاجرتونکوور

مهاجرت بابک به ونکوور – قسمت چهارم

آرامش باز خواهد گشت

بدنبال سرپناه در کانادا

ادامه از قسمت سوم داستان مهاجرت … یک کمی خونه مریم خانم آرامش رو به ما برگردوند. می دونی اصلا انسانها قبل از اینکه با زبون و دهانشون حرف بزنند و حسشون رو منتقل کنند با رفتارشون، نگاهاشون، اصلا نمی دونم شاید با انرژی که از خودشون ساطع می کنند حسشون رو می تونند منتقل کنند. مریم خانم خیلی انرژی مثبت به ما منتقل کرد. دو تا سوغاتی ناقابل که برای روز مبادا همراهمون بود مثل زعفرون و زرشک ( سوغاتی متداول مشهدی ها ) تقدیم به مریم خانوم کردیم. خیلی با سلیقه غذا رو چید روی میز و مثل اعضای یک خونواده شام خوردیم. مریم خانم با پسر جوونش زندگی می کرد و هر دو کار میکردند. الان می فهمم که بعد از برگشتن از سر کار چقدر زحمت کشیده تا وسط هفته بساط شام رو برای ما مهیا کنه.

یکی از دوستانمون در مشهد، که زن عموش در ونکوور پزشک بود، با خبر شد که رادوین مریضه، بهم زنگ زد روی وایبر، گفت : “آدرس بده زن عموم فردا میاد همونجا رادوینو ویزیت کنه.” شرایط رادوین رو بهش گفته بود و خانم دکتر گفته بود نگران نباش مشکلی نیست. خیلی خوشحال شدم، که فردا بدون رفتن به بیمارستان، دکتر میاد خونه. شام رو که خوردیم، رفتم روی بالکن، داشتم از اون بالا منظره ونکوور زیبا رو نگاه میکردم، بدیهیات برام آرزو شده بود، یعنی میشه من بتونم خونه اجاره کنم، میشه من اینجا ماشین داشته باشم؟ میشه؟ میشه…مریم خانم یک پتوی نازک آورد روی بالکن گفت بنداز رو شونه هات سرما نخوری.

منزل مریم خانم در ونکوور
ساختمون سمت راست طبقه ۱۷، منزل مریم خانم در ونکوور بود

ببین پسرم من بیست ساله اینجا زندگی کردم، بچه بزرگ کردم، سختی کشیدم… اینجا همه چی بدست میاری، ماشین میخری، اینقدر اثاثیه خونت زیاد میشه که مجانی خیرات خواهی کرد. ، اینجا زمان زود میگذره مادر فقط غصه نخور. جالب بود انگار ته فکر منو میخوند یا شاید هم چون خودش مهاجر بوده میدونست این لحظات دغدغه هر مهاجری چیه؟ ته دلم با این حرفها قرص میشد. شب تخت شو داد به منو همسر خودش روی کاناپه خوابید، هر کاری کردیم که ما تو هال میخوابیم گفت : نه من تلویزیون نگاه میکنم همینجا راحتترم.

hami 468

صبح شد صبحونه آماده بود مثل خونه های ایرانی، چای پنیر، گردو، نیمرو. گفت زود صبحونه رو بخور بریم با مدیر همین ساختمون حرف بزنیم شاید همینجا خونه پیدا کردی. بعد از صبحانه آماده شدم رفتیم پایین تا دکتر نیومده با مدیر ساختمون حرف بزنیم. ساختمون شامل دو تا آپارتمان بود که هر کدوم دویست واحد داشت. دختری بیست و چند ساله، آسیایی مسئول ساختمون بود. خیلی خوش و بش کرد و چرب زبونی میکرد. خیلی از خوش تیپی من تعریف کرد و رفتیم تو دفترش که کنار استخر و سالن ورزشی ساختمون در طبقه اول بود. گفت ماهی ۱۶۰۰ دلار چون کار نداری باید ۳ ماه پول پیش بدی و پرینت حساب هم بیاری که چقدر پول تو حسابته. اون اولی رو مشکل نداشتم هرچند برای تازه مهاجر زیاد بود ولی اینکه پرینت حساب بیارم نشونش بدم اصلا به مذاقم خوش نیومد. چون وقتی رفتیم رویال بانک کانادا حساب باز کنیم، مشاور اونجا مهدی آقا به ما گفت چه چیزهایی شخصی هست و کسی حق نداره از شما بخوادش، جز در مواقع مالیاتی یا دولتی. یکی از اون موارد همین اطلاعات و پرینت حساب بانکی بود.

بابک و رادوین مهاجرت به کانادا
اونایی که بچه دارند میدونند وقتی حال بچه خراب میشه، انگار دنیا رو سر آدم خراب میشه

گفتم: من خیلی تمایل ندارم به تو نشون بدم چقدر پول تو حسابمه، گفت پس نمیشه. اینم نشد. مریم خانم باید میرفت سر کار، کلید های خونه رو داد به من و خودش رفت سر کار. من هم برگشتم خونه که به دکتر زنگ بزنم ببینم کجاست که بیاد و رادوین رو ببینه.
دکتر (زن عمو دوستم) اومد و دعوتش کردم بالا. چند دقیقه ای نشست و خوشامد گفت. خیلی ازش تشکر کردم که اومده و پرسیدم مطبش کجاست. گفت مدیر شیفت یک بیمارستان در ابوتسفورد هست(شهری در ۳۰ کیلومتری شرق ونکوور) ولی خونش ونکووره، دیشب هم بیمارستان شیفت بوده و برنامه ریزی کرده که صبح قبل اینکه بره خونه رادوینو ببینه. واقعا بیشتر شرمنده شدم. رادوینو دید گفت، تغییر مکان باعث تغییر ترکیب باکتری های شکم میشه و این حالت پیش میاد، تب نداره پس خطرناک نیست فقط مایعات زیاد بهش بدین تا بعد از تهوع آب بدنش کم نشه، دارو هم لازم نداره. یه چای خورد و رفت.

یکی از دوستانمون در مشهد، که زن عموش در ونکوور پزشک بود، با خبر شد که رادوین مریضه، بهم زنگ زد روی وایبر، گفت که: آدرس بده زن عموم فردا میاد همونجا رادوینو ویزیت کنه.

خوب خیالم از این راحت شد حالا باید دوباره دنبال خونه میگشتم. به یکی از هم دانشگاهی های قدیمی به اسم علی که نزدیک خونه مریم خانم بود زنگ زدم. علی خودش هم یکسال بود مهاجرت کرده بود ولی برای من خیلی دل گرمی بود چون نسبت به من قدیمی محسوب میشد. از طرفی علی آدم خیلی مثبتی بود و میگفت از هر کی اینجا برات آیه یاس میخونه و انرژی منفی میده دوری کن. مطمئن باش موفق میشی. خلاصه زنگ زدم و گفتم: علی جان میتونی بیای بریم چند تا خونه ببینیم. گفت آره میام دنبالت. آدرس گرفت و نیم ساعت بعد با ماشین مزدا ۳ صفرش اومد دنبالم. با هم راه افتادیم تو محله های اطراف خونه مریم خانم. گشتیم و گشتیم تا یه آپارتمان یک خوابه خالی پیدا کردیم، خیلی کثیف بود واقعا مثل توالت بود، موکت هاش از زردی، نارنجی قهوه ای شده بود. گفت تازه مستاجر رفته ما همه چی رو میشوریم ضد عفونی میکنیم تحویلت میدیم. از ناچاری گفتم من این خونه رو میخوام، مسئول ساختمون که یه مرد میانسال آسیایی بود ، گفت باشه همینجا وایسا.

خانه بابک مهاجر کانادا
این اولین خونه ما در کاناداست. واحد پایین سمت راست محل شروع زندگی ما در کانادا بود.

رفت بیرون از خونه و من همچنان داشتم به کثیفی موکتها و بی آفتاب بودن خونه نگاه میکردم. گفتم علی جان نظرت چیه؟ گفت خیلی داغونه! ولی اگر عجله داری بگیرش باید تمیز تحویلت بده، نگران اون نباش. واقعا به عنوان یک تازه وارد جا خورده بودم کدوم کانادایی اینجوری زندگی میکرده اینجا؟ بوضوح کناره های خونه میشد کپک دید… یه هو مسئول ساختمون برگشت با صدایی گلوش رو صاف کرد و با چند تا برگه تو دستش، گفت:” اگه خونه رو می خوای تا بعد از ظهر این برگه ها رو پر کن و بیار”. به انگلیسی خیلی شمرده بهش گفتم، من این خونه رو میخوام به کسی ندی من این فرم رو تا عصر میارم. گفت باشه خونه ماله تو.
سریع به علی گفتم علی جان منو میرسونی گفت آره حتما! رسوند و من پیاده شدم ، علی شیشه رو داد پایین گفت : بابک! گفتم جان. گفت خواستی برای قرارداد ببندی بهم زنگ بزن با هم میریم. گفتم دمت گرم علی جان یک ساعت دیگه زنگ میزنم! از هم خداحافظی کردیم. شاید اون موقع نمیدونستم علی صمیمی ترین دوستم در ونکوور خواهد شد، اما هر چی بود از شخصیت و مرامش خوشم میومد.

علی در ونکوور
سالهاست که علی جز بهترین دوستان من در ونکوور هست.

رفتم بالا، با همسر صحبت کردم و فرم‌ها رو سریع پر کردم. چند تا آگهی دیگه رو آنلاین چک کردم شاید خونه بهتری پیدا میکردم. اما خبری نبود و همونطور که گفته بودم، خونه ها اول هر ماه اجاره داده میشد و الان پنجم بود و عملا باید تا بیست و پنج روز دیگه منتظر میموندیم. یک ساعت بعد به علی زنگ زدم، چون خونشون ۵ دقیقه تا خونه مریم خانم فاصله داشت، زود رسید. رفتیم که من فرمهای تکمیل شده رو با چک و پول تحویل بدم. رسیدیم جلو ساختمون، زنگ مدیر ساختمون رو زدم اومد بیرون، گفتم سلام اینم فرمها. گفت فرم چی، گفتم واحد ۱۱۴ ، گفت اون نیم ساعت پیش اجاره رفت. گفتم تو به من قول دادی. گفت یه نفر اومد پول داد گرفتش.

علی خودش هم یکسال بود مهاجرت کرده بود ولی برای من خیلی دل گرمی بود چون نسبت به من قدیمی محسوب میشد. از طرفی علی آدم خیلی مثبتی بود و میگفت از هر کی اینجا برات آیه یاس میخونه و انرژی منفی میده دوری کن. مطمئن باش موفق میشی

hami 468

خیلی تو پرم خورده بود, مونده بودم به همسر چی بگم. برگشتیم و تو راه علی سعی میکرد دلداری بده، که بهتر که نشد خیلی ساختمونش بد بود. ولی راستش بعد این همه مدت تنها امید ما بود. پنجمین روز بود که تو کانادا بودیم، دوست نداشتم که خیلی مزاحم مریم خانم هم باشیم. رفتم چند تا متل دیدم که فردا بریم متل. برگشتم خونه، مریم خانم از سر کار اومده بود. به همسر گفتم جمع و جور کن بریم هتل، مریم خانم گفت، مگه من کم و کسری گذاشتم پسرم که میخواین برین؟ همسر هم گفت نه ما اومده بودیم فقط یک شب اینجا باشیم. از ایشون اصرار و از ما انکار تا اینکه مریم خانم گفت لازم نکرده ، اگر برین من ناراحت میشم. وایستین من فردا تعطیلم با هم بریم با ماشین چند تا خونه ببینیم. دیگه موندنی شدیم ولی با خجالت.

صبح شد، بعد از صبحانه همسر و رادوین موندن و من و مریم جان با ماشین رفتیم دنبال خونه. بعد از چند خیابون گشتن، دیدیم تو خیابون Cassey ave تابلو زده یه واحد یه خوابه موجوده. زنگ زدیم و یه خانم حدود ۸۰ ساله کانادایی به اسم پرل (مروارید) اومد دم در، خیلی خندان و خوش برخورد بود. آهسته آهسته با قدم های کوتاه را میرفت. ما رو به داخل مجتمع برد، منزل خودش طبقه اول دفتر کار مدیر ساختمون هم بود. گفت فرم رو بگیر ببر پر کن و … که حرفش قطع کردم و گفتم همینجا پر میکنم. گفت کارت چیه؟ گفتم تازه مهاجرم و …که مریم جان پرید تو حرفم گفت: این وضعش خوبه چاه نفت داره خیالت راحت… ادامه دارد در قسمت پنجم داستان مهاجرت بابک به کانادا

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: 38 میانگین: 4.4]

بابک

من، بابک یک مهاجر به کانادا زندگیم دستخوش پستی و بلندیهای زیادی بوده. 3 سال پیش در کانادا شرکت دیجیتال مارکتینگ تاسیس کردم و مدیر شرکت ساتورن وب آرت هستم. رسانه غیر انتفاعی و رایگان تلویزیون مهاجر را ایجاد کردم تا مهاجران یا افرادی که در این راه هستند، به تجارب و اطلاعات صحیح دست پیدا کنند. اگر این رسانه را مفید دیدید آنرا در شبکه های اجتماعی خود به دوستان معرفی کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا