آمریکاآیداهوداستانهای مهاجرت

مهاجرت حمید به آمریکا – قسمت3

از مصاحبه سفارت تا پرواز به آیداهو

از مصاحبه تا پرواز

بعد از گرفتن مدارکمون و برگشتن به ایران مشورت برای فروش وسایل و تخلیه خانه شروع شد . مهلت ویزای ما شش ماه بود و ما باید قبل از انقضای ویزا وارد خاک امریکا میشدیم. اول به دوستان و آشنایان و فامیل و بعد هم تو اپلیکیشن ها و سایت ها و روزنامه آگهی فروش تمامی وسایل منزل زدیم و منتظر شدیم تا تماس ها شروع بشه .

خیلی روی فروش مبلمان و سرویس خوابها حساب کرده بودیم و همچنین یخچال و وسایل بزرگ ، ولی متاسفانه این وسایل اصلا فروش نرفت و تا روز آخر هم فروخته نشد . عید اون سال رو برای خودم به عنوان یکی از عجیب ترین عیدهای زندگیم در ایران نامگذاری کردم. پر از شوق و هیجان و پر از نگرانی و استرس، هر چی به تاریخ ۱۸ اردیبهشت که پروازمون بود نزدیک تر میشدیم دلشوره قویتر میشد و هیجان هم بیشتر .

راستش رو بخواهید نمیتونم با کلمات حس اون روزها رو توضیح بدم شاید اگه بگم سردرگمی لغت خوبی باشه یا شاید هم دودلی نمیدونم،
روزهای عید رو هرروز میرفتیم خونه پدر مادرم ، تو مسیر که به سمت خونشون میرفتیم به مادرم فکر میکردم و اینکه چه حسی به رفتن ما داره ، گاهی فکر میکردم خوشحاله ، گاهی فکر میکردم ناراحته ، قلبم درد میگرفت وقتی به گریه های شب عیدش فکر میکردم و اینکه ناراحت جدایی تنها نوه اش بود که بینهایت دوستش داشت ، به مادرم حق میدادم بعد از سی و شش سال که از تولد من میگذشت نوه دار شده بود و داشت با نوه کوچولوش زندگی میکرد که خبر جداییش اومده بود و من واقعا نمیدونستم چیکار دارم میکنم .

hami 468

از یک طرف زندگی در امریکا بود و آینده و از یک طرف خانواده بود و ایران و هردو امید بود و هر دو شوق بود و زندگی، انگار که جنگ عقل و دل بود ،
رسیدیم به بستن چمدان ، ببریم نبریم ها شروع شدند : این یادگاریه باید ببریم، نمیشه بزرگه، آلبوم عکسای عروسی؟ نمیتونیم ببریم خیلی سنگینه ، حمید تابلوها و نقاشیهامون رو چیکار کنیم ! نمیدونم ، واقعا نمیدونم.

پرواز از ایران به آمریکا

دفتر شعر ، دفتر خاطرات، دفتر نت، آلبوم تمبر، کارت پستالها ، …
دوست ، فامیل، آشنا ، همسایه ، همکار، مغازه ها ، پاساژها، پارکها، خیابونها ، کوچه ها، همه و همه جون میگیرن و میرن تو دلت که زنده بمونن برای همیشه انگار. قلبت میشه دو تیکه یک قسمتش میمونه ایران و تو راهی میشی با یه نصفه قلب شب آخر شد پرواز ما ساعت پنج صبح بود ، بالاخره موفق شدیم زندگی رو بکنیم چهارتا چمدون که یکی و نصفش سوغاتی بود و بقیشم لباس و یک سری وسایل ضروری و مورد نیاز که وقتی رسیدیم مجبور نباشیم اونجا بخریم.

عمو و عمه و داییم شب اومدن خونمون که منو بدرقه کنن ، خیلی خداحافظی تلخی بود مخصوصا با عموی کوچیکم خیلی سخت خداحافظی کردم چون پنج سال باهم اختلاف داشتیم و تقریبا باهم بزرگ شده بودیم. دختر داییم، پسر عموم و دختر عموم اومده بودند منو بدرقه کنن و چه آغوشهایی که پر بودن و سرشار از محبت هایی که به خیال خودمون شارژ پنج ساله بودند ولی دو ماه هم قدرتشون نموند و دل یادشون کرد . برادرم و خانمش و داداش کوچولوم با پدر مادرم همراه ما اومدند فرودگاه همه نشسته بودیم تو لابی و هیچکدوم چیزی نمیگفتیم ، برادرم رز و بغل کرد و رفت براش بستنی خرید ، عمو بودن چه حسی داره؟ نمیدونم . برادرای من میدونن اما من نه .

ولی برادر بزرگتر بودنو خوب میشناسم . یه حس قوی که همیشه و همه جا هست . اون شب ساعت سه وقت خداحافظی بود ما دیگه باید از گیت اول رد میشدیم و میرفتیم تو سالن پروازمون من چمدونهارو تحویل داده بودم قبلا و وقت خداحافظی بود .اول برادرام و بعد خانمش که دیگه حکم خواهر نداشتمو داشت برام و بعد هم پدر . تمام مدتی که بابا تو بغلم بود با صدای لرزونش بهم میگفت گریه نکن حمید ، رز میبینه غصه میخوره ، میدونستم تو دلش چی میگذره و چرا محکم باهامون خداحافظی میکرد ، میفهمم و میفهمیدم میخواست ما آرومتر و راحتتر بریم .

نوبت مادرم رسید بغضم ترکید صدای گریه ام بلند شد مادرم رو ده پونزده ثانیه بغل کردم و توهمون چند ثانیه هم با صدای گریونش منو نصیحت میکرد که مراقب رز باشم. آغوش مادرمو رها کردم و سرمو انداختم پایین و رفتم و دیگه پشتمو نگاه نکردم ، میترسیدم صورتهاشونو ببینم ، نمیخواستم آخرین تصویرم ازشون صورتهای اشک آلود باشه . میخواستم تصویر چند دقیقه قبلشونو یادم بمونه . و ما رفتیم که سوار هواپیما بشیم.

تهران تا بویزی، آیداهو

بالاخره از خانواده و شهر و دیار دل کندیم و وارد هواپیمای ایران ایر به سمت استانبول شدیم . وقتی میگم دل کندیم منظورم دقیقا از لغت دل کندن همون کندنیه که قسمتیش جا میمونه . پروازمون کلا سه ساعت بود ولی سه ساعت و نیم تو هواپیما بودیم . فکر اینکه مادر و پدر الان تو چه حالی هستند قلبم رو فشار میداد . گریه ام بند نمیومد ، رز طبق معمول پروازهای قبلی خواب بود و من و خانمم هم در دو فاز کاملا جدا از هم بودیم ، او بعد از شانزده سال در کنار کل خانواده قرار میگرفت و من بعد از سی و هفت سال داشتم از خانواده دور میشدم .

hami 468

پرواز آمریکن ایرلاین از تهران به لس آنجلس

شادی خانمم و آرامش و آینده رز من رو هم آروم میکرد ولی نمیشد بهش فکر نکرد . مهماندار برام دستمال نم دار آورد و یک آب معدنی و خم شد گفت : بار اوله نه ؟ گفتم بله گفت کجا به سلامتی؟ کانادا؟ گفتم نه امریکا ، گفت بابا تو الان باید خوشحال باشی. بیخیال بابا .چیزی خواستی صدام کن . یه تشکر ویژه ازش کردم و رفت.

رسیدیم استانبول ساعت ده صبح پرواز داشتیم به فرودگاه لس آنجلس. تو فرودگاه یه گشت کوچولو زدیم و رفتیم بلیطمونو دادیم و نشستیم تو سالن انتظار رز هم که تازه موتورش روشن شده بود همش دستشو میکشید رو صورتم که گریه نکنم . خلاصه خودمو جمع کردم ، رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم سعی کردم جلوی رز خوشحال باشم و نذارم خانمم احساس ناراحتی کنه .

تو صف سوار شدن به هواپیما با دیدن دو تا از چهره های هنرمندای لس آنجلسی زدم به آرنج خانمم گفتم ا نگاه کن این هاهم تو پرواز ما هستند .
خانمم گفت بله از همین جا بوی لس آنجلس میاد. خلاصه سوار پرواز ترکیش ایر شدیم که قرار بود چهارده ساعت دیگر برسد که کلا از نظر ما یک ظهر تا بعد از ظهر بود و حدود سه چها ساعت بدنی ما طول کشید و سه وعده غذا خوردیم . بعد از ظهر رسیدیم به لس آنجلس که ساعت حدود چهار بود .
باید چمدانها را از پرواز اینتر نشنال میگرفتیم و به پرواز داخلی به سمت بویزی میبردیم که اتفاق جالبی افتاد.

بعد از چک کردن مدارک و بازرسی ها و تحویل پاکتهامون به دفتر افسر فرودگاه رفتیم که چمدانها را تحویل بدهیم بعد از حدود ده دقیقه پیاده روی با چمدانهای زیاد که خانم تحویلدار گفت وزن چمدانهای شما زیاده و باید ازش وزن کم کنید. ما هم شروع کردیم به باز کردن چمدان وسط صف مسافرها که مدیر قسمت اومد و تگ چمدوناهون رو که دید به اون خانم گفت که میتونه چمدونها بیشتر از بیست و سه کیلو باشه و مساله ای نیست . با کلی غر زدن چمدونها رو بستیم و راه افتادیم . بنده خداها هرکدوم دو بار معذرت خواهی کردند و من هم همش غر میزدم .

خلاصه سوار هواپیمای آمریکن ایر لاین شدیم تا به آیداهو برویم ، چشمتون روز بد نبینه همین که وارد هواپیما شدیم دیدم یعنی بدترین هواپیماهای ایران هم از این بهتره ، تعجب کرده بودم شدید تا اینکه وقتی دیدم حتی شام هم سرو نخواهند کرد شاخ دراوردم . با خودم میگفتم یعنی که چی ؟ مگه میشه انقد توی هواپیماهای آمریکا انقد معمولی و ساده باشه و فقط بهت یه لیوان آب یا نوشابه بدن و برای نوشیدنیهای دیگه و کیک و بیسکوییت های کوچولو بخوان پول بگیرن؟؟؟

شهر بویزی ایالت آیداهو
شهر بویزی، مرکز ایالت آیداهو

مزید بر حال و احوال من نفر کنار من تقریبا نصف صندلی بنده رو هم از فرط اضافه وزن پر کرده بود و صدای خرخرش داشت مستقیم روی اعصابم حرکت میکرد . بعد از حدود دو ساعت و ربع رسیدیم شب شده بود و ساعت یازده شب بود به وقت محلی .
هرچه جدایی من دردناک بود رسیدن همسرم شیرین
هرچه ما غرق دو جهت هیجان بودیم رز بیخبر…

امیدوارم داستان مهاجرتم به آمریکا برای اونها که عازم خارج کشور هستند یا قصد مهاجرت دارند جذاب بوده باشه. تمامی سوالات شما در پایین همین نوشته، بخش نظرات، توسط بنده، (حمید) پاسخ داده خواهد شد.

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: 19 میانگین: 4.1]

Hamid moben

من حمید هستم، مدتهاست در آمریکا زندگی میکنم و در تلویزیون مهاجر خاطرات مهاجرت و تجارب خودم رو از مهاجرت و زندگی در آمریکا با شما به اشتراک میگذارم.

‫25 نظر از خوانندگان

  1. اقا حمید قلم زیبایی دارید و خیلی با احساس مینویسید جوری که ادم لذت میبره ماها که به خاطر اینده بچه هامون تن به این سختی دادیم خیلی این دوری برامون مشکله به نظر من اگه ادم این امکان رو داشته باشه که بتونه در رفت وامد بین دو کشور باشه خیلی خوبه اینجوری بچه ها هم بیشتر با فرهنگ ایران اشنا میشن و ما هم انرژی بیشتری میگیریم واسه کار وتلاش روزانه بیصبرانه منتظر بقیه داستان هستم

    1. خیلی از شما ممنونم
      بله مسلما اگر بشه هر سال مسافرت کرد خیلی خوبه
      لطف میفرمایید مطالعه میکنید

  2. درود اقا حمید امیدوارم هر کجا که هستید حال دلتون خوب وخوش باشه.منتظر قسمت بعدی هستیم.

  3. حمید جان عالی بود، امیدوارم هم تا اینجا هم آینده،اینقدر از زندگیت لذت ببری که دوری خانواده توی شادیت گم بشه🌹❤
    فقط حمید جون یکی مثل ما با یک خونه دوبلکس که پر وسیله خوب و بد و بدرد بخور و بدرد نخور هست واقعا برام چالش شده که این وسایل رو چکار کنیم؟راه فروشش چیه؟خانمم میگه یه آپارتمان که برای نشون دادن تای هست رو واسه خودمون نگه داریم و وسایل رو بذاریم داخلش ولی خودم میگم نباید هیچی اینجا نگه داریم که امیدی به برگشت داشته باشیم،نظر شما چیه؟

    1. اگر امکانش برات هست اون خونه رو نفروش و نگهش دار ولی وسایل رو بفروش و نگران اونا نباش

    2. دوست عزیز به عنوان کسی که سالهاست امریکا هستم اگه این موقعیت را دارید که اپارتمانی هر چند کوچک در ایران داشته باشید حتما اینکار رو بکنید چون شما پس از مهاجرت شک نکنید که دلتنگ میشوید وحتما خواهان سفر به ایران خواهید شد پس داشتن اپارتمان هم سرمایه هست هم برای سفرتون به ایران دیگه راحت هستید

  4. چه حس بدي بوده اون موقع براشما دقيقا جنگ بين عقل ودل😔خودم ازاونام كه با فكررفتن اشكام ميريزه دلم ميخاد هاي هاي گريه كنم،ازطرفي هم اميدي به آينده درايران ندارم.

  5. سلام آقا حمید وقتتون بخیر
    خواستم بپرسم شما چرا ایالت آیداهو رفتین که خیلی بی نام و نشون هست و اینکه شما کارتون چیه در آمریکا؟

  6. درود برشما و عرض خسته نباشی….
    عالی ،دلنشین و با احساس مینویسید…
    ممنون از لطفتون🙏🏻🌹

  7. وای که چقدر عالی نوشتید .واقعا ممنون از وقتی که میذارید تا اینقدر زیبا بنویسید .با تک تک لحظات خداحافظی بغض کردم و اشک ریختم و درک کردم . امیدوارم بتونم از پس این لحظات سخت بر بیام .

    1. بسیار زیبا نوشتین……
      نقطه مبهمی که برایمان وجود داره به خاطر تحریم ها نمیشهپولها رو حواله کرد ازایران این حجم پول که میشه حدودا کل زندگی آدم رو چجور افراد جرئت میکنن نزدیک به یک روز مسافرت و جا به جا شدن بین هواپیما ها باخودشون حمل کنن… تنها راه حمل نقد پول هاست؟

      1. ممنونم از شما
        در مورد انتقال پول اطلاعی ندارم بهتره با وکیل صحبت کنید ولی در مورد نفری ده هزار دلار هر مسافر فکر نمیکنم مشکلی باشه در طول سفر اگر کاملا محتاط باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا