کالیفرنیاآمریکامهاجرت

مهاجرت از کانادا به آمریکا ۴-پیشنهاد کار از آمریکا

پیشنهاد کار از آمریکا و مقدمات مهاجرت دوم

قراره یک پیشنهاد کار از آمریکا همه معادلات مهاجرت ما رو عوض کنه. همونطور که روزهای خوب همیشگی نیستند، روزهای بد هم موندنی نیستند. در این قسمت میخوام از آرامش بعد از طوفان تعریف کنم و اینکه چطور پیشنهاد کار از آمریکا گرفتیم و مقدمات مهاجرت از کانادا به آمریکا فراهم شد. با من همراه باشید و اگر هنوز قسمتهای قبلی داستان من رو نخوندین اینجا می توانید همه قسمتهای داستان مهاجرت شمیم به کانادا و آمریکا را ببینید.

روزهای بهتر می آیند

آن روزها گرچه در بیمارستان میگذشت اما حقیقتا جزو بهترین ایام زندگی ما شد گویی ما بزرگ تر شدیم. آموختیم که زندگی همیشه مهربان نیست آموختیم که قوی باشیم آموختیم امید داشته باشیم و آموختیم نیروی درونی انسان وقتی با ایمان به وجود خداوند گره میخورد معجزه ها شکل میگیرند.

دنیای ما به طرز عجیبی متحول شده بود. وابستگی هایی که داشتیم به یک باره از زندگی ما رخت بربسته بود شاید توصیف تحولی که در ما اتفاق افتاده بود کمی مشکل باشد اما فقط میدانم بعد از تحمل این سختی ها ما آدم های جدیدی شده بودیم توقعات ما از زندگی و خوشیختی کمتر شده بود و شکر گزار تر از قبل بودیم و همبن موضوع بعدها به ما بیشتر کمک کرد تا با شرایط غیر منتظره راحت تر مواجه بشیم.

نگاه جدیدی که به دنیا پیدا کرده بودیم و تعییرجدیدی که از معنای خوشبختی در ذهنمان شکل گرفته بود باعث شده بود به کلی آن  آرمان گرایی منفی که برای کار مناسب یا هر موقعیت دیگه توی ذهتمون  داشتیم و یگی از آفت های مهاجرت هست رو کنار بزاریم .

من گرچه نتونستم رشته ی دلخواهم را ادامه بدم اما به صورت آنلاین دوره ی نگهداری از کودکان خردسال را گذراندم و در یک مهد کودک مشعول به کار شدم وبعد از چند ماه کار در آنجا از طریق همان مهد کودک توانستم لول دوم را هم به راحتی بگذرانم و حقوق بهتری هم بگیرم . تحربه ی  کار در مهد کودک باعث شد از نظر روحی دوباره سرحال تر بشوم و گذراندن بخشی از اوقاتم با آن بچه ها ی پاک و دوست داشتنی  و دور شدن  از محیط بیمارستان حس و حال بهتری رو به زندگی ما ترزیق کرد آن روزها بهترین تفریح من رفتن به مهد کودک و  جمع شدن با دوستان مهربانمان در اتاق شماره ی ٢٨ بیمارستان راکی ویو(Rocky view) دور تخت همسرم و خوردن قهوه ی تیم هورتونز به همراه پای سیب داغ محبوب کانادایی ها و تماشای بارش برف از پنجره ی اتاق بهراد برروی دریاچه ی یخ زده ی بو (Bow River) شده بود.

بیمار اتاق شماره ی ۲۸ تو به خانه ی ما دعوت نیستی! ددی عزیزم خوش آمدی!!

خوشبختی برای ما داشتن همین دوستهای بی ریا و مهربون بود  که به طور ناگهانی وارد زندگی ما شده بودن ولی قلبهای ما به شکل عجیبی چنان باهم پیوند خورده بود که گویی سالهاست همدیگه رو میشناسیم و به طرز عجیبی به هم نردیک شده بودیم حقیقتا ما اینو تجربه کردیم که دوستان ایام سخت دوستان واقعی تری هستند. و خوشبختی همین اتفاقات ساده و معمولی روزمره هست.

تو که لبخند زدی لحظه پر از منظره شد
دل من اوج گرفت کوچه پر از پنجره شد
تو که لبخند زدی سایه به خورشید رسید
ابر پرحوصله شد بر تن هر شاخه چکید
تو که لبخند زدی حال دلم بهتر شد
زندگی شکل گرفت شکل یک باور شد
توکه لبخندزدی هستی من معناشد
آن من گمشده ی خسته ی من پیداشد

شادی در کانادا

چک کردن درجه ی حرارت منهای بیست و سی روزهای زمستون کلگری به عشق وزیدن بادهای گرم شینوک از سرگرمیهای آن روزهای ما بود و انتظار برای بادهای شینوک تا هوا چند روزی بهاری و گرم بشه و اونهمه سرما و یخ رو بشوره ببره اوج لذت ما شده بود.

این بادهای گرم کلگری رو فقط اونایی که تو کلگری زندگی کردن میدونن چه معنایی داره.  تا جایی که میدونم کلگری پر آفتاب ترین شهر کاناداست و از اون آسمان گرفته ی تاریک بعضی قسمتها اصلا در این شهر خبری نیست  ولی در آفتابی ترین حالت ممکن سرده و این سرما از پشت پنجره ی خانه های گرم محاله احساس بشه و تا وقتی که پاتو از خونه بیرون میزاری ا نمی تونی اون سرما رو باورش کنی اونوقته که سرمای منهای بیست یا حتی سی رو وسط اون آفتاب درخشان با اسنخوانهات احساس میکنی در واقع سرمای آنجا با پنبه سرت رو میبره! درست وقتی که این روزهای سرد کش میان و تو خسته میشی یه هو صبح از خواب بلند میشی و میبینی باد گرم شینوک وریدن گرفته و پاتو وسط همون آفتاب دل انگیر در دل زمستون که میزاری بیرون اسننخونات از گرمای هوا گرم میشن.  در اون روزها بعد از اون همه سختی ها گویی باد گرم شینوک به زمستان زندگی ما هم شروع به وزیدن کرده بود.

یه خاطره ی قشنگ از باقالی پلو

از قشنگترین خاطرات اون روزها صبحی رو به یاد میارم که توی قطار در مسیر رسیدن به بیمارستان بودم که همسرم زنگ زد و گفت دکتر خوردن غذای جامد رو براش آزاد اعلام کرده .شاید خنده دار باشه که من از شنیدن این خبر چه قدر خوشحال شدم باذوق از همسرم پرسیدم چه غذایی دلش میخواد و اوهم که میدونست من توی قطارم و چند دقیقه ی بعد میرسم بیمارستان به شوخی گفت باقالی پلو با ماهیچه.

باقالی پلو ماهیچه در کانادا

بهراد از اون آدمهای عاشق غذا بود ولی ضعف و بیماری و دارو گوارشش رو چنان دچار اشکال کرده بود که نه می توانست و نه دکترها اجازه میدادند تا غذای جامد بخورد و من از غصه ی غذا نخوردنش تمام اون مدت یه لقمه ی درست و حسابی از گلوم پایین نمیرفت.

وقتی توی قطار به من زنگ زد و اون خبر رو داد اول به مادرم زنگ زدم چون اون روزها هرکی مارو میشناخت میدونست که دوماهه بهراد فقط غذای مایع و شفاف خورده و همه تقریبا منتظر این خبر بودیم مامان هم با همین ذوق و خوشحالی گفت همین الان براش درست میکنم چنان از خوشحالی غذا خوردن همسرم بال درآورده بودم که همه توی قطار متوجه شادی من شده بودن و از اونجایی که این کانادایی ها همین جوریش هم لبخند از لبهاشون نمیفته با دیدن صورت خندان من بیشتر به من لبخند میزدن و من این حسو داشتم که دنیا داره به روی من میخنده.

بعد از تلفن به مامان توی گروه دوستانمون که از صبح که بیدار میشدن مدام پیام میدادن و حال بهراد رو میپرسیدن به شوخی نوشتم بچه ها مژده بدین که دکتر غذا خوردن رو آزاد کرد آقا باقالی پلو با ماهیچه هوس کرده و چندتا شکلک خندان هم گذاشته بودم و تمام.

ایستگاه بعد از قطار پیاده شدم در حالیکه دو ایستگاه بیشتر به بیمارستان نمونده بود اما دلم طاقت نیاورده بود که بدون غذا برم بیمارستان و دوباره مسیر یک ساعت و بیست دقیقه ای که توش دوتا اتوبوس و یه قطار باید عوض میکردم رو به سمت خونه برگشتم و غذای خوشمزه ای که مامان پخته بود را برای بردن به بیمارستان بسته بندی کردم و دوباره راه افتادم به سمت بیمارستان ولی هیچ وقت اون صحنه ای که تو اتاق مهراد دیدم رو از یاد نمیبرم.

قطار شهری کلگری

قطار شهری کلگری یا سی ترنچهار پنج نفری از دوستانمون که صبح ها سر کار نمیرفتن بدون هماهنگی با من و  یا با همدیگه جدا جدا در حالی که هرکدوم یه بسته غذا  دستشون بود از راه میرسیدن و همشون  هم باقالی پلو با ماهیچه برای بهرادی که دوماه بود لب به غذای جامد نزده بود پخته بودن و آورده بودن .نمیدونم چه طو ر حال اون لحظه رو به تصویر بکشم از خوشی از هیجان از مزه مزه کردن اونهمه محبت پاک و بی ریا اشکهای من و بهراد و همه ی دوستام جاری شده بود اگر اسم این تجربه ها عشق نباشه پس چه اسم دیگه ای میشه روش گذاشت اگه این تجربه ها ارزش نوشتن نداشنه باشه پس من مهاجر کی و کجا بتونم این امید را به کسانی که در مسیر مهاجرت قرار دادن بدم که انسانیت هنور نمرده و هنوز زنده هست !

دوستان عزیز تر از جانی که ما در این ایام پیدا کردیم اکنون جزو سرمایه های زندگی ما هستند سرمایه هایی که در سخت ترین روزهای زندگی ما کنارمون بودن و از هیچ کمک و محبتی نسبت به ما دریغ نداشتن.

اولین دوست کانادای مهربونمون را هم همین روزها پیدا کردیم . همیشه فکر میکردم که فقط ما ایرانیها تا این حد با احساس و با عاطفه هستیم اما دوست کانادایی ما و خانواده اش درتمام آن ایام و بعد از آن مثل یک خانواده ی واقعی و دلسوز و مهربان برای ما شدند آنقدر از دل دریایی و محبت بی دریغ آتها در زندگیم آموختم که گفتنی نیست .  کانادا برای ما به یک مکان خاص تبدیل شده بود مملو  از مهربانی و عشق و محبتی که از دوستانمان میگرفتیم و پر از درسهای زندگی .

نگاه جدیدمان را به دنیا مدیون رنج هایی میدانم که آن روزها به شیرین ترین شکل ممکن تجربه کردیم و در اوج سخت ترین روزهای زندگیمان در عین حال عشق و محبت دوستانمان و حمایت بی دریغشان را نیز چشیدیم . به اعتقاد من گاهی رنج از انسان موجود بهتری میسازد. بعد از این اتفاق گویی دل ما جلا یافته بود. باور داشتیم که در این جهان هیچ چیز اتفاقی نیست فهمیدیم که در این دنیا به زعم بعضی ها نه چشم زخمی وجود دارد نه انرژیی منفی ما آن روزها فهمیدیم دنیا پر از نگاههای مهربان و محبت خداست این به نگاه خود ما بستگی داره که اتفاقات رو چه طوری ببینیم و تفسیر کنیم آن روزها فهمیدیم خوشبختی در دل ما انسانها باید جاری باشه  و نه در هیچ خانه ی مجللی چون ما خوشبختی را حتی در همان اتاق بیمارستان هم توانسته بودیم بچشیم.

طبق پیمان نفتا ( قرارداد تجارت آزاد آمریکای شمالی) شهروندان کشور کانادا و مکزیک میتوانند برای کار به امریکا بروند و بالعکس

آنهمه تحقیق آنهمه اطلاعات آنهمه آمادگی هیچکدام به اندازه ی رشدی که ما در این مدت کردیم بعذ ها به ما بیشتر کمک نکرد. کاش قبل از مهاجرت خودم را بیشتر از  آنهمه آمار و اطلاعاتی که توی ذهنم انباشته کرده بودم و توی ولکام سنترها تمام آنها را برروی یک کاغذ در اختیارمان گذاشتند  خیلی بیشتر برروی توانایی مقابله با اتفاقات عیر منتظره آماده تر میکردیم.  در مسیر مهاجرت باید از هر نظر آماده تر از گذشته ات باشی و من امیدوارم برای همه ی دوستان  مهاجرم بهترین اتفاقات در این مسیر رقم بخورد.

روزی که همسرم بلاخره از بیمارستان مرخص شد شاید یکی از بهتزین اتفاقات زندگی ما بود. و ما خیلی چیزها برا جشن گرفتن داشتیم. بیماری پسرم که با مصرف داروهای جدید کاملا بهبود پیدا کرده بود. همسرم آن بیماری سخت را پشت سر گذاشته بود و مادرم در خانه با غذایی گرم و یک کیک خانگی خوشمزه در انتظار ما بود .

وقتی که وارد خانه شدیم پسرم روی در خانه یک تکه کاغذ چسبانده بود: بیمار اتاق شماره ی ۲۸ تو به خانه ی ما دعوت نیستی! ددی عزیزم خوش آمدی!!

آن تکه کاغذ تمام رنج های بر زبان نیامده ی پسرم بود که تا آن حذ صبورانه آنها را تا زمان خوب شدن پدرش در دلش نگه داشته بود. من آرامش و صبوری پسرم را مدیون جضور گرما بخش مادرم درآن ایام در منزلمون هستم.

پیشنهار کار در آمریکا

در همین ایام و در یک صبح دل انگیز تابستانی در حالیکه همسرم هنوز به قدرت بدنی سابقش بر نگشته بود و در حال نقاهت بود بدون اینکه کوچکترین تلاشی برای کاریابی کرده باشد و در حال اماده شدن برای رفتن به یگی از شغل های غیر تخصصی در کلگری بود فقط از طریق رزومه ی خوبی که داشت همان رزومه ای که زمانی برایش اسباب دردسر شده بود  از طریق لینکدین از یک کمپانی امریکایی جاب آفر یا همان پیشنهاد کار گرفت. کاری کاملا مرتبط به رشته ی تحصیلی و کاملا مناسب با نجربیاتش.

پیمان نفتا

طبق پیمان نفتا ( قرارداد تجارت آزاد آمریکای شمالی) شهروندان کشور کانادا و مکزیک میتوانند برای کار به امریکا بروند و بالعکس. اما تفاوت تنها در این است  که شهروندان مکزیکی برای کارهای جنرال و شهروندان کانادایی تنها برای کارهای تخصصی در رشته ی مرتبط  خودشان میتوانند برای کار به آمریکا بروند فقط  شرکتی که این شغل را پیشنهاد میدهد و استخدامشان میکند باید بتواند از طریق مدارک تحصیلی و سوابق کاری مورد تایید اداره ی کار امریکا این را اثبات کند که  این نیروی متخصص را در خود آمریکا نتوانسته برای پوزیشن موجود پیدا کند.

پیمان نفتا
امضای پیمان نفتا بین روسای سه کشور آمریکا، کانادا و مکزیک

در اینصورت یک کانادایی به طور معمول میتواند با ویزای کار TN به مدت دو تا سه سال به آمریکا برود و در کمپانی مشغول به کار شود و البته این ویزا بارها و بارها قابل تمدید است. میتواند قانونا سوشال نامبر بگیرد و خانواده اش را هم میتواند به راحتی با خودش برای زندگی  وتحصیل به آمریکا ببرد.
پیشنهاد عالی و در آن شرایط غیر منتظره بود. به اعتقاد من بزرگترین مشکل قدرت جسمانی همسرم بود که بعد از بیماری هنوز ضعیف بود. اما همسرم کوچکترین تردیدی برای گرفتن این پیشنهاد نداشت. کمپانی هم  بسیار علاقمند و پیگیر به استخدام همسرم بود. به نظر میامد ما باید برای مهاجرتی دیگر آماده میشدیم.

و من باز مجبور بودم با خانواذه و و وابستگی های  جدیدی که در کلگری پیدا کرده بودم خداحافظی کنم. باید از کارم که سخت به آن خو گرفته بودم دست میکشیدم . باید با کوچولوهای زیبا و و معصومی که هرروز صبح به عشق دیدارشان چهل و پنج دقیقه تا محل کارم رانندگی می کردم خداحافظی کنم. صدای زیر و دلچسب بچه ها توی گوشم می پیچید خانم شمیم دلمون برات تنگ میشه ! Mrs, Shamim we missed you  مهاجرتی دیگر در راه بود.

متشکرم که با خوندن این قسمت داستانم با من همراه شدید. تمامی سوالات و نظرات شما در پایین همین نوشته، بخش نظرات، توسط من، شمیم، پاسخ داده خواهد شد.

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: ۳۱ میانگین: ۳.۶]

شمیم

من شمیم هستم. شش سال پیش به اتفاق پسر و همسرم به کانادا مهاجرت کردم. اما این پایان راه نبود و دو سال بعد مهاجرت دیگری رو از کانادا به آمریکا تجربه کردیم. حالا در تلویزیون مهاجر قصد دارم داستان و دلایل این مهاجرت ها را با شما به اشتراک بگذارم.

‫۱۹ نظر از خوانندگان

  1. شمیم جان دیدگاهی رو ک اول نوشتم نپذیرفت وگفت این دیدگاه تکراریه و وقتی ی دیگاه با جملات متفاوتر نوشتم پذیرفته شد الان دیدم هر دو رو پذیرفته.ببخش اگ تکراری بود🙏🏻🌹

  2. درود بر شمیم عزیزم….
    شمیم جانم بدون هیچ اغراقی میگم قلم فوق العاده ای داری تو تک تک لحظه هاش دست آدمو میگیری و میبری ب عمق داستانت😍
    و اینبار هم مثل همیشه کلی ذوق کردم توی خوشحالیت،با این تفاوت ک اینبار اشک شوق ریختم😊😍وامیدوارم بهترین روزها در انتظارتون باشه همچنان….🙏🏻
    درمورد سبک و موضوعات نوشتنتونم باید بگم همینطوری لطف کن وادامه بده چون همه میدونن ک مهاجرت علاوه بر اطلاعات وآماری ک باید داشته باشی ی جنبه ی مهمتری هست ک اگ نتونی باهاش کنار بیای مثل جا زدن و تاب نیاوردن و باختنه و اونم جنبه ی درگیربودن احساسات ک چطوری خودتو توی محیط جدید وقف بدی وبا اتفاقای از پیش تعیین نشده، توی غربت وتنهایی چطور کنار بیای بهرحال بازم ازت تشکر میکنم بابت این لطفی ک در حقمون میکنی🙏🏻💋❤

    1. مرسی نسیم جان ازت ممنونم که خاطرات منو دنبال میکنی و مرسی از همدلیت عزیزم فکر میکنم ما خانم ها زاویه ی نگاهمون به مهاجرت خیلی شبیه به هم هست . امیدوارم چراغی هرچند کوچک تونسته باشم تو مسیر مهاجرتت روشن کرده باشم .

      1. شمیم جان دیدگاهی رو ک اول نوشتم نپذیرفت وگفت این دیدگاه تکراریه و وقتی ی دیگاه با جملات متفاوتر نوشتم پذیرفته شد الان دیدم هر دو رو پذیرفته.ببخش اگ تکراری بود🙏🏻🌹

  3. درود بر شمیم عزیزم …..
    شمیم جان از فوق العادگی قلمت هر چی بگم کم گفتم بدون هیچ گونه اغراق میگم عالیییی مینویسی اینقدر عالی ک تو نوشته هات غرق میشم انگار دقیقا خودمو حس میکنم و ب حدی احساساتی میشم ک نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم…..
    نوشتن تجربیاتت ب این سبک و از این زاویه رو نمیشه انکار کرد ک واقعا واقعیت محض و کاربردی برای هر مهاجر هست چون قضیه ی مهاجرت علاوه بر اطلاعاتی ک باید داشته باشیم بیشتر احساساتمون رو تحت تاثیر قرار میده و اگ آمادگی نداشته باشیم حتما جامیزنیم.
    همین روندت عالیه عزیزم ادامه بده🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻👌🌹میبوسمت عزیزدل مهربونم💋❤

    1. مرسی نسیم جان ممنونم که تا این حد با نوشته ی من تونستی ارتباط بگیری و خوشحالم که از بعدی که من به قضیه ی مهاجرت نگاه میکنم تونسته باشم برای حتی یک نفر چراغی رو در مسیرش روشن کنم . ممنونم که همراه منی و مرسی از انرژی که به من دادی عزیزم.

  4. سلام شمیم عزیز و همچنین بابک عزیز و دوست داشتنی . واقعا به قول یکی از دوستان که نظر داده بودند چه قدر گریه کردم و این داستان رو خوندم و چه قدر خوشحال شدم که همسرتون تونستند غذا بخورن و لحظه ترخیص واقعا حالمو خوب کرد . در کل عالی بود امیدوارم هر کجا که هستین شاد باشین و من هم مثل شما عزیزان و بابک عزیز درحال انجام مراحل مهاجرت هستم و هیچ کس رو در کانادا ندارم و همیشه با همسرم صحبت این رو میکنیم که هیچ پشت و پناهی جز خدا نخواهیم داشت و این هم خوبه و هم بد برای ما بنده هایی که گاهی ایمانمون سست میشه

    1. سلام آقای امید ممنونم از همدلی شما خدا خودش میدونه هر کدوم از دوستان که خاطرشون از خوندن اون سطرها غصه دار شده من شرمنده میشم اما روزگار گاهی اینجوری پبش میره برای بعضی ها ولی خداروشکر غصه های منهم موندگار نشدن و ارزو میکنم تمام مراحل مهاجرتتون به بهترین نحو و با آرامش و سلامتی کامل جلو بره . شما و همسرتون مطممئن باشین در پناه خداوند خواهید بود و بهترین دوستان را هم به یاری خود خدا پیدا خواهید کرد شاد و موفق باشین .بازهم مرسی از همدلی شما دوست عزیز.

  5. با درود فراوان خدمت شما وهمه دوستان ومخصوصاً بابک عزیز ودوست داشتنی که بسیار زحمت میکشن تا تجربیات خوبی رو به ما انتقال بدن🙏
    من همه داستانها وتجربیات دوستانی که دراین پیج نوشته شده بود رو دقیقا خواندم ولی این قسمت از تجربیات شما من رو بدجور تهدتاثیر قرار داد وهمه این قسمت رو از ابتدا تا انتها از پشت حباب های اشک خواندم وحس میکنم با تمام وجودم این سختی های شما رو احساس کردم با سپاس فراوان😭😖😔🙏👍🇨🇦 به امید روزهای خوب وشاد برای همه ی مردم جهان مخصوصاً هم وطن های عزیز🤲🤗

    1. سلام آقای مهدی خیلی ممنون از همدلی شما و مرسی که با نوشته های من تا این حد ارتباط برقرار کردین . متاسفانه چاره ای نیست و گاهی زندگی همیشه سازش با دل ما کوک نیست ولی به لطف خدا گذشت و تمام شد و تجربه ای از آن باقی ماند. بازهم از همدلی و احساسات صادقانه ی شما تشکر میکنم و منم امیدوارم پیروز و شاد باشین .

  6. با سلا شمیم خانم من با لحظه لحظه خاطرات شما زندگی کردم ودر همه این نوشته ها خودم را کنار شما احساس کردم، امیدوارم همیشه زندگی بر وفق مرادتون باشه.

    1. سلام آقای بهزاد خیلی ممنونم که با من در خاطراتم همراه شدین و مرسی از همدلی شما .منم برای شما آرامش و موفقیت آرزو میکنم .

  7. چی بگم که زبان قاصر است واقعا لذت بردیم و باعث آرامش و امید به ما شدید من از طریق پیج آقا بابک شروع به مهاجرت کردم و با تلویزیون مهاجر روز به روز با امید تر و قوی تر این راه رو ادامه میدم تا روزی انشالا در کانادا برای تقدیر و سپاس از همه شما عزیزان تعظیم کنم .به امید دیدار .

    1. خیلی ممنونم از توجه شما آقای جلال . از ته قلبم برای شما و تمام مهاجرینی که ترک وطن میکنن موفقیت آرزو میکنم و امیدوارم مسیر مهاجرتتون با سلامتی و شادی و آرامش طی بشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن