آمریکاآیداهومهاجرت

داستان مهاجرت به آمریکا -قسمت۴

مهاجرت حمید به آمریکا از آیداهو شروع شد

بلاخره رسیدیم. در ادامه داستان با من همراه باشید تا براتون بگم اولین گام کار کردن در آمریکا چیه و چطور برای گواهینامه گرفتن اقدام کردم. فرودگاه بویزی، آیداهو خلوت و بدور از هیجانات معمول فرودگاه های ایران بود، انگار تنها هیجان متمرکز شده بود در اطراف ما و آغوش کشیدن های با خیال راحت. آغوش هایی که حسرت چندین و چند ساله خواهرانه را آرامش میداد و پدر هم خشنود از جمع شدن خانواده پس از سالیان زیاد کنار هم.

ادامه داستان مهاجرت به آمریکا از قسمت سوم

رز عروسک های جدیدش رو تو بغلش فشار میداد و پسر خاله دو رگه هم که دو سال از رز بزرگتر بود به زحمت فارسی با ما حرف میزد و او هم خوشحال از اینکه همبازی جدید پیدا کرده (بعدا از این وروجک بیشتر تعریف میکنم). بله رسیدیم و از همون لحظه اول فهمیدم که زندگی من کاملا وارد مسیر دیگری شده و باید کم کم خودم رو تو مسیر جدید زندگی قرار بدم و عادت کنم .

تو ذهنم داشتم تصور میکردم که الان از جلوی چراغ ها و تابلوهای نئون رد میشیم و تو ترافیک پشت چراغ ها حتما صدای موزیک های بلند رو میشنویم، و منتظر هیجان و هیاهوی امریکا بودم که الان باید ببینم همونطور که تو فرودگاه لس آنجلس دیده بودم. رفتم سوار ماشین پدر خانمم شدم و از فرودگاه اومدیم بیرون و صحبت از پرواز ها بود و من داشتم از بدی پرواز آخر میگفتم که چقد صندلیهاش بد بود و هواپیما تمیز نبود و جای من کنار کی افتاده بود، ایشون هم گذاشت زمانی که حرفم تموم شد گفت : حالا کجاشو دیدی صبر کن.

بعد هم از خوشحالیش برام گفت و انتظاری که بالاخره براش تموم شده بود. میون حرفهای ایشون نگاهم رو گاهی به سمت اتوبان خلوت و خیابونهای تاریک مینداختم و همش فکر میکردم برق رفته انگار ، بعد با خودم میگفتم نه بابا مگه تو کشوری که صد تا رآکتور اتمی داره برق میره؟ ولی باز که زمان میگذشت و من تاریکی شهر و خاموش بودنش رو میدیدم انگیزم برای پرسیدن این سوال بیشتر شد ! دقت کردم دیدم اصلا اتوبان چراغی نداره که بخواد خاموش باشه و فقط نور چراغ چند تا ماشینی که توش هستند روشنش کرده.

ایالت آیداهو شهر بویزی

وارد خیابون اصلی شدیم بعد از هفت هشت دقیقه و دیدم خیابون اصلی هم چراغ نداره. بلافاصله به چهارراه رسیدیم و بالاخره دیدم ۲ تا چراغ چهارراه رو روشن کرده. پرسیدم چقدر مونده برسیم بویزی؟ پدر خانمم گفت بویزی هستیم دیگه .! پرسیدم چرا انقدر شهر تاریکه؟ گفت اینجا همینطوریه مثل تهران روشن نیست. تا اینکه  پیچید تو یه کوچه که از تاریکی هیچ چیز توش معلوم نبود، خونه سوم سمت راست رفتیم تو پارکینگ. بقیه هم رسیدند و همه شروع کردند به تعریف و من دنبال یک تلفن که به ایران زنگ بزنم و خبر رسیدنمون رو بدم. خواهر خانمم گوشیش رو داد و من با تلگرام یا واتس اپ دقیقا یادم نیست تماس گرفتم ایران.

تا مادرم گوشیرو برداشت و من گفتم سلام بغض یک روزه اش ترکید و گریه کرد. با صدای لرزونش به همه اصرار میکرد که مراقب ما باشند و پدرم هم موقع احوالپرسی با پدر خانمم دوبار تاکید کرد که رز رو مراقبت کنند. من هم که نمیخواستم این مکالمه غمبار ما شادی خانواده خانمم رو تحت تاثیر قرار بده، گفتم که فردا دوباره زنگ میزنم ، خداحافظی کردیم و گوشی رو قطع کردم.

میدونم وقتی تلفن رو قطع کردم چه خبر بود خونمون. بابا و مامان چه آشوبی تو دلشون بود، ولی کاری از دستم بر نمیومد و باید همه صبور میبودم.
شب خانواده دور هم بعد از سالها جمع شده بودند و گل میگفتند و گل میشنیدند. رفتیم دوش گرفتیم و خوابیدیم و صبح همه رفتند سر کار و زندگی.

اجازه کار در آمریکا

تاریخ نهم اپریل دو هزار و شانزده رو نشون میداد و ما منتظر خواهر خانمم بودیم که باهم بریم اداره مهاجرت برای گرفتن سوشیال سکوریتی نامبر هامون و از اونجاهم بریم شرکت تی موبایل که خط تلفن بگیریم، که ایشون از محل کارش زودتر آمد و رفتیم اداره SSN. برای کار کردن در آمریکا اولین چیزی که نیاز هست گرفتن شماره بیمه تامین اجتماعی آمریکاست.

تو راه من مناظر زیبای بهاری و شکوفه درخت ها را نگاه میکردم و از پاکیزگی و هوای عالی شهر واقعا لذت میبردم و اینکه ترافیک نیست و چقدر خیابان ها خلوت هستند. اتوبوس نیست، مترو نیست ، تاکسی نیست، خبری از موتور سیکلت نیست، عابر پیاده ای نیست و آرامش محیط کم کم داشت استرس منو فرو میبرد. جلوی در اداره از ماشین پیاده شدیم دوتا سنجاب از درخت رفتن بالا و رز کلی هیجان زده شد.

من اصلا به قول بقیه دوستان جت لگ نشده بودم و ساعت بدنم کاملا تنظیم بود، رز هم که کلا تو پرواز خواب بود و حتما اون هم نمیدونست این حرفا اصلا یعنی چی. دم در اداره دو تا پرنده داشتن آواز میخوندن و انگاری به قول خواهر خانومم پرنده ها هم دارن بهتون خوش آمد میگن. کارتهارو گرفتیم و بعد هم رفتیم سیم کارت گرفتیم که ۴ گیگابایت اینترنت LTE داشت و در ادامه هم نامحدود ۴G.

زندگی و کار در آیداهو آمریکا

سیم کارتم رو که انداختم تو گوشیم فورا اینستاگرامم رو باز کردم و پستهای خانواده رو دیدم. مادرم عکس آش پشت پا رو گذاشته بود. برادر کوچیکم عکس من و رز تو فرودگاه رو پست کرده بود. ‌پیام های دوست و آشنا و فامیل و چهارصد شماره تلفن که البته شاید سیصد تاشون تا سالها دیگه به کارم نیاد.

تماس گرفتم ایران میدونستم الان اونجا دوازده شبه ولی طاقت نیاوردم و زنگ زدم و اینبار مادر آرومتر بود و منهم که مدام با خنده هام و تصویر شکوفه ها و هوای صاف و تمیز داشتم بهش به زبان بی زبانی میفهماندم که جامون خوبه. شب رفتیم دونات گرفتیم که ببینیم چیه این دونات های امریکایی که انقدر تعریفشو میکنن ، که دیدیم بله واقعا هم تعریفیه. رفتیم به یک مرکز خرید و بستنی فروشی که کلی تاپینگ های هیجان آور داشت و منم با گفتن thanks و با گفتن جمله you’re toppings are so exiting خواستم بگم منم بلدم.

گواهینامه آمریکایی

روز دوم صبح برای گرفتن گواهینامه آمریکایی باید به مرکز DMV می رفتیم و امتحان رانندگی می دادیم و نهایتا ID Card (کارت شناسایی) می گرفتیم. روز قبل چند بار انگلیسی حرف زده بودم و فکر میکردم چه خوب که انگلیسی بلدم و خدارو شکر که اون همه کلاس زبان رفتم ۴ ترم موسسه سخن و شش ترم موسسه ایران آمریکا و شش سال تو دبیرستان بالاخره بک گراند خوبیه میتونم حرف بزنم.

ولی چشمتون روز بد نبینه داشتم از دستگاه نوبت میگرفتم که یه آقایی اومد پشت سرم با کلی تاتو و پرسینگ و رو به من یه چیزی گفت که من نفهمیدم اصلا. برای همین پرسیدم pardon me?
اونم جملشو با I said غلیظ شروع کرد و دوباره همون حرفارو زد.
صورتم شد رنگ گچ لبخندم رو صورتم خشک شد و گفتم sorry I can’t understand.
بعد دو قدم رفت عقب و زیر لبش یه چیزایی گفت که اون ها رو هم نفهمیدم.

خواهر خانمم رسید و گفتم این یارو چی میگه؟
ازش پرسید مشکلی پیش اومده؟ اونم گفت نه من فقط پرسیدم که برای تعویض پلاک موتور سیکلت هم باید نوبت بگیریم ؟ که این آقا مثل اینکه متوجه نمیشه انگلیسی. آب سرد اول ریخت رو سرم.

رفتم پشت باجه که تست بینایی بدم دوباره خانم پشت باجه شروع به حرف زدن کرد و من فقط فهمیدم با اشاره دستش که باید فرم رو پر کنم و بعد ازم یه سوال پرسید که هیچی از سوالش نفهمیدم فقط اسم ایالت اورگان رو احساس کردم شنیدم. رنگم پریده بود و همش دور و برم رو نگاه میکردم و دنبال خواهر خانمم میگشتم که یهو رسید و گفتم این چی میگه؟ خانم کارمند هم دوباره پرسید که دوست دارید اعضای بدنتون رو بعد از مرگ اهدا کنید؟ من هم گفتم: No

شرمنده بودم که طرف از ارگان(اعضای بدن) گفته بود و من فکر میکرد راجع به ایالت اورگان صحبت میکنه. چرا اینجوریه؟ من که خیلی زبانم خوبه، چرا هیچی متوجه نمیشم؟

خواهر خانمم گفت حمید مطمئنی نمیخوای کتابشو اول بخونی، بعد امتحان بدی؟ راستش یهو مردد شدم و اعتماد به نفسم خیلی اومد پایین. گفتم چرا فکر کنم باید اول بخونم کتابو اصلا نمیفهمم اینا چی میگن. بعد رفتم کتابچه راهنمایی رانندگی رو برداشتم و رفتم خونه ، کتاب انگلیسی بود و خوندش چند روزی کار داشت من هم که بیکار بودم و میتونستم هم کتاب و بخونم و هم با اینترنت پر سرعت سرگرم بشم ( گوشیمم از سرعت اینترنت تعجب کرده بود).

مهاجرت به آیداهو آمریکا کار و تحصیل

بهترین قسمتش هم دنبال ماشین گشتن بود با اپلیکیشن Craigslist (کریگزلیست).دوباره چند روز بعدش باز هم، چند بار موقع شنیدن انگلیسی تو ذوقم خورد و متوجه نمیشدم و هفته اول به همین روال گذشت. این داستان ادامه دارد…

امیدوارم داستان مهاجرتم به آمریکا برای اونها که عازم خارج کشور هستند یا قصد مهاجرت دارند جذاب بوده باشه. تمامی سوالات شما در پایین همین نوشته، بخش نظرات، توسط بنده، (حمید) پاسخ داده خواهد شد.

چطور بود؟ ستاره بدین.
[کل: ۲ میانگین: ۵]

Hamid moben

من حمید هستم، مدتهاست در آمریکا زندگی میکنم و در تلویزیون مهاجر خاطرات مهاجرت و تجارب خودم رو از مهاجرت و زندگی در آمریکا با شما به اشتراک میگذارم.

‫۱۰ نظر از خوانندگان

  1. آقا حمید خیلی داستانتون جالب بود ولی خوشحال باشید که اونجا تنها نبودید حامی داشتید خانواده داشتید و کلی کمکتون کردن ولی واقعا کسی‌که هیچکی رو نداره چطور میتونه مهاجرت کنه واقعا خیلی براتون راحت تر بوده و شانس آوردید.

  2. سلام حمید ممنون از نظر خوب و سازنده شما
    و وقتی که برای جواب دادن میزارید
    امیدوارم که همیشه ودرهمه حال موفق باشید

  3. سلام من یه سوال دارم واقعا اگر برگردی به عقب باز هم
    به آمریکا میری یانه
    من سر دوراهی هستم جواب شما خیلی کمک می‌کنه
    برای تصمیم من آیا راضی هستی از زندگی تو آمریکا

    1. بله واقعا کلی وقت و هزینه و آخرش میشه این
      دلیلش اینه که معلم زبان های داخل ایران زمانی که ما دانش اموز بودیم فقط رو گرامر تاکید میکردن و بس ، در حالی که مهمترین بخش زبان به نظر من لیسنینگ هستش
      آخه یکی نبود بهشون بگه وقتی نمیفهمی طرفت چی میگه چه فرقی میکنه ماضی جواب بدی یا حال استمراری 😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا